صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٦

برای پدرم که کسی نمیداند کجاست!...

پدرم، مردی بود که شبی آرزو کرد کاش یک دایناسور میداشت!، و فردای همان شب لک لک ها مرا برایش آوردند!!...

دلم میخواست یه دایناسور داشتم. یه دایناسور بزرگ، خیلی بزرگ. مثلن اندازه یه ساختمونِ سی و دو واحدی که واسه خودش محوطه ی بیرونیِ مجزا داره. قدش میرسید مثلن تا طبقه ی چهاردهم یه برج. یه دایناسورِ اهلی. اینقدر اهلی که وقتی شبا میبردمش خیابون گردی مراقب بود وقت زمین گذاشتنِ پاهای اندازه یه کامیونش مورچه ها له نشن. واسه همین راه رفتنش میشد شبیه یه پیرزن افاده ای که کفش پاشنه بلند پوشیده و پاشو میزنه، و بعد من هی بهش میخندیدم، هی میخندیدم و باز میخندیدم. به راه رفتن دایناسورم. اما اون بیچاره بدون اینکه ناراحت شه، اخم یا قهر کنه بازم فقط مراقب پاهاش بود و مورچه ها؛ بدون اینکه حتی حرفی بزنه. اصلا دوست داشتم حرف نمیزد، اما دایره ی مفاهیمِ حرکاتِ سر و گردن و چشم و ابروهاش هم تراز بود با دایره ی مفاهیمِ تمام کتابای فلسفی و ادبی و هرچی!. اسمشم میذاشتم گوبولی گولی کوپولی موکولی. آره، گوبولی گولی کوپولی موکولی. دیدید مثلن وقتی تو یه مجتمع تجاری پشت ویترین یه بوتیک اید و یهو یه خانوم با یه کالسکه میاد کنارتون تا ویترونو دید بزنه، شما چشمتون میفته به اون نخودچیِ توی کالسکه و خم میشید سمتشو دوتا دستتونو درحالی که دارید شستتونو به بند اول سبابه و بغلیش یعنی بزرگه به طور متناوب میمالید، میبرید سمت لپای نخودچی از دو طرف و همزمان میگید گوبولی گولی کوپولی موکولی؟، همون!. اسم دایناسور منم همونه، گوبولی گولی کوپولی موکولی. مطمئنم همه همسایه ها عاشقش میشدن، بجز سرهنگ که شاکی بود گوبولی گولی کوپولی موکولی نمیذاره خورشید رو شمعدونیای تراسش بیفته. چندبار از همون بالا آب جوش ریخت رو پاهای گوبولی گولی کوپولی موکولی و یه بارم عصاشو کرد تو گوشِ چپِ گوبولیِ من. اما اون بار که تپانچه ی زنگ زده ی قدیمیِ ازکارافتاده شو آورد تا گوبولی رو بترسونه کار گره خورد. گوبولی ترسید و پاگذاشت به فرار. آریاشهر تا ونکو یک دقیقه و بیست و سه ثانیه ای اومد تا جلوی دفتر و سر راهش هشت تا برج و چهارده تا خونه و هفت تا تیرِ چراغ برق و سی و نه تا ماشینو له کرد. و از بدِ حادثه بادکنکِ پرنیانِ چهار ساله هم ترکید. کسی آسیب جدی ندید اما ارتش به حالت آماده باش دراومد!. فکر کن!، آماده باشِ ارتش بخاطر گوبولی گولی کوپولی موکولیِ من که آزارش به یه مورچه هم نمیرسه. بعد از اون بود که شهرداری توی پارکا زیر پلاکاردِ "سگ گردانی ممنوع و مشمول جریمه" یه پلاکارد دیگه هم نوشت. "گوبولی گولی کوپولی موکولی گردانی ممنوع و مشمول جریمه". سرهنگم افتاد زندان که گوبولی همون شبِ اول چشم و ابروی راستشو داد بالا و سرشو با زاویه ی بیست و نه نسبت به افق خم کرد که یعنی: "سرهنگ مردِ خوبیه، خب گلدوناشو دوست داره، تپانچشم که خراب بود، من الکی شلوغش کردم!، یه ضرب المثل دایناسوری هست که میگه "نگاه به قد و بالایِ رعب انگیزم نکن، قلبم اندازه یه گنجیشکه"، بریم رضایت بدیم درش بیاریم، بریم، بریم، بریم دیگه، من که گوبولی گولی کوپولی موکولیِ خوبیم، بریم دیگه". و ما شبونه رفتیم و رضایت دادیم و سرهنگ برگشت. هفته ی بعد دسته جمعی رفتیم و با یه بادکنکِ جدید دلِ پرنیانو بدست آوردیم و سرهنگ جاشو با آخرین واحد عوض کرد تا شمعدونیاش از زیر سایه ی گوبولی دربیان. هربارم که میرفت رو تراس تا به شمعدونیا برسه سرِ عصاش یه گوله پارچه میبست و از همونجا میکشید رو سرِ گوبولی و گوبولیم سرشو یه چیکه میاورد بالا یعنی: "آی لاو یو سرهنگ، خیلی مخلصیم".

همه چیز خوب بود تا اینکه اون شب رسید. یه شب از اون شب گردیامون. زنِ شوهردارِ چهل و سه ساله ی طبقه ی چهاردهمِ یکی از برجای سرِ راهمون توی اتاق خواب با فاسقِ بیست و هشت ساله ش عشق بازی میکردن. من نمیدونستم! از کجا باید میدونستم! اتاق دید نداشت و زن با خیالِ راحت پرده هارو کنار زده بود و چراغارو روشن. پیرزنِ افاده ای با کفشای پاشنه بلندش میلنگید و من هی میخندیدم و هی میخندیدم و باز میخندیدم که یهو ایستاد. کله ی بزرگتر از اتاقش رو چرخونده بود سمتش و متعجب و بی هیچ حرکتی اتاق و محتویات و انفعالاتشو نگاه میکرد. بینیش تقریبا مماس شیشه ی اتاق بود و نورِ اتاق صورتشو روشن کرده بود. آویزون پاهاش شدم!. ازون پائین داد میکشیدم چه خبره مگه؟ بریم دیگه. بسه. بیا. ول کن. راه بیفتی پارک پاستیله ها... اما گوبولی گولی کوپولی موکولی تکون نمیخورد. انگار اصلا نمیشنید. پرت شده بود بیرون دنیا و همه ی وجودش محوِ اتاق بود. منم خسته شدم و تکیه مو دادم به شست پاشو و نشستم. یه دیقه، ده دیقه، نیم ساعت گذشت اما گوبولی تکون نخورد. محلش ندادم!. تنها گاهی همونجور نشسته سرمیچرخوندم و نگاهش میکردم. تمام چراغای اون ساختمون و اون کوچه خاموش شده بود و تنها همون اتاق بود که هنوز زنده بود. با همه ی عصبانیتی که داشتم اما زیرِ اون نور صورتِ بی حالت و چشمایِ خیره ش دیدنی بود و تماشاش برام لذتی داشت. شبیهِ بچه ی خردسالی شده بود که توی باغ وحش اولین بار یه پلنگ میبینه!. بی حرکت، بدون پلک، متعجب و ذوق زده و البته ترسِ خفیفی که طبیعتِ کودکی خردسال و گوبولیِ من در اون موقعیته. چراغ خاموش شد و گوبولی سرچرخوند و حرکت کرد. اما نه مثل همیشه. پیرزن انگار که کلافه شده باشه و کفشای پاشنه دارشو پرت کرده باشه اون طرف و حالا کمی موقرتر راه بره. گوبولی گولی کوپولی موکولی موقر راه میرفت. و فردا صبح حرکتی کرد که هیچ وقت فکر نمیکردم انجام بده. چشماشو بست!، گوشاشو جمع کرد، ابروهاشو تا به تا کرد و سرشو با زاویه ی چهل و پنج نسبت به خطِ واصلِ بینِ زانوهای دوپای جلوش خم کرد، یعنی: "من زن میخوام!"...

نمیدونستم باید چی بگم! دلم نمیخواست بهش بگم نسل دایناسورا شصت و پنج میلیون ساله که منقرض شده و تو فقط یه آروزیی!، آرزوی من! دلم نمیخواست بهش بگم گوبولی گولی کوپولی موکولی وجودِ خارجی نداره و میتونه با یه آرزوی جدید و از یاد رفتنِ آرزوی قدیم نابود بشه. دلم نمیخواست بهش بگم عمرش بسته به رویایِ بی اصالت و نابودشدنیِ یه موجود دوپاست. موجودی که وقتی به رویاش میرسه زود دلشو میزنه و چشم میدوزه به رویای بعدی و داشته هاشو از یاد میبره. چطور میتونستم بگم همه ی اون شب گردیا و پارک رفتنا و پاستیل و بستنی خوردنا و قایم باشکا فقط خیال بود. که اگه این همه مدت مثل یه پیرزن افاده ای راه نمیرفت و کل کامیونو میذاشت رو زمین، هیچ مورچه ای تلف نمیشد!. و میترسیدم از شکی که به هی خندیدن و هی خندیدن و باز خندیدنام کنه!. که فکر کنه از سر تمسخر بوده و نه عشق بازیِ من و یه آروزی برآورده شده ی خیالی!. که بفهمه میتونستم تو خیالم گردنشو درازتر کنم، دمشو کوتاه تر، چشماشو خوشکل تر کنم، ابروهاشو کمندتر، و لب هاشو غنچه تر و لپ هاشو طبیعی گلگون تر!. میتونستم در یک لحظه بهش قدرت تکلّم ببخشم، صاحبِ خرد و فهم اش کنم، و جاذبه و کاریزمایی بهش ببخشم که نه فقط یه دایناسور از جنس مخالف که حتی همه ی آهوان و مادیان های حیوون کش دینا هم شیفته و دلباخته ی ظاهر و باطنش بشن... نه، توان گفتن حقیقتو نداشتم!. نه فقط گوبولی، که تو همه ی دنیا کیه که بفهمه من آرزومو، گوبولی گولی کوپولی موکولیمو همونجوری و همون شکلی دوست داشتم، بدون لبِ غنچه ای و کاریزما و قدرت تکلّم. یه پیرزن افاده ای که فقط میتونه تا طبقه ی چهاردم هر برجی رو رصد کنه!...

چشماشو بست!، گوشاشو جمع کرد، ابروهاشو تا به تا کرد و سرشو با زاویه ی چهل و پنج نسبت به خطِ واصلِ بینِ زانوهای دوپای جلوش خم کرد و من گفتم "باشه، برات زن میگیرم!". چشمای معصومشو به چشمام دوخت و توک زبونشو کج کرد، یعنی بیا یه بغل بده ببینم. خجالت کشیدم!. از خودم. همیشه از بغلای دروغکی بیزار بودم. از محکم به آغوش کشیدنای فریب کارانه. و چقدر سخته که بخوای خیالِ خودت رو فریب بدی!. نینیِ چشماش بیشتر لرزید و زبونش کج تر شد. چاره ای نبود. گریزی نبود منو از این خود خیال فریب کاریِ مذبوحانه!. رفتم لب پنجره و دستامو باز کردم. خیز برداشتم و پریدم. پریدم به سمتِ خیال خودم.؛ و پهن شدم کفِ آسفالت!. گوبولی گولی کوپولی موکولی رفته بود!. رویا رو با دروغ قرابتی نیست!...

نشد که نشد. بعد از اون پروازِ نافرجام هزار بار دیگه رفتم روی همون نیمکت و آرزو کردم. آرزو کردم که ای کاش یه دایناسور داشتم. یه دایناسور بزرگ، خیلی بزرگ. یه دایناسورِ اهلی. اما نشد. برآورده نشد. گوبولی گولی کوپولی موکولی دیگه برنگشت. دیگه اون شب تکرار نشد. لحظه به لحظه ی شبی که گوبولی متولد شد رو یادمه. روی نیمکتِ پارک نشسته بودم و فکر میکردم دلم چی میخواد. آخرای شب بود و پارک و خیابون و ساختمونای روبرو همه خاموش. ماشینی نزدیک شد و نگه داشت. چندتایی پسر و دخترِ جوون. مست و پاتیل بودن انگار. سیگار به دست میخندیدن و تلو تلو میخوردن. یکی از دخترا فقط دودمیکرد سیگارشو، نمیکشید، بلد نبود انگار، سرخوش بود فقط ازین رهایی و راحتی و آزادی. همون اشاره ای به من کرد و گفت: "جون میده واسه اسکول بازی این یارو" و جیغ و کف و قهقهه ی باقی شد تأیید. پیاده شدن و شروع شد. از شوخیاشون اذیت نشدم. همین که جوونی میکردن و میخندیدن رو دوست داشتم. شکل و راه و اندازه ش به من ربطی نداشت. اما من چیز دیگه ای میخواستم... بلند شدم... روبرو، چراغِ روشن یک اتاق چشمک میزد...

این روزا مدام با خودم فکر میکنم ای کاش آرزوم شکل دیگه ای بود. همون چیزایی که شاید گوبولی دوست داشت. یه دایناسورِ خیلی بزرگتر با چشم و ابرویی خوشکل تر و ناطق. یه دایناسور که میتونست حتی رستورانِ بالایِ برجِ میلادم دید بزنه. نمیدونم خیالاتی شدم یا واقعیته اما یه چیزایی وهم گونه میبینم. یه صداهایی از خیابون میشنوم و تصاویری خیالی یا شاید واقعی. دایناسوری رو میبینم با شکل و هیبتی که من نمیشناسمش. شبیه اون دایناسورا که همه مون تو کتابا و فیلما دیدیم. میاد پشت پنجره ی اتاقم و فریاد میکشه، ناله میکنه. خودشو میزنه به پنجره و غرّش میکنه. یه بار رفت پشت پنجره ی اتاقِ اون برجِ کذایی و شبیهِ مردِ مستِ زن مرده ای که دنیا براش تموم شده شکوه میکرد از زندگی و دنیا و خدا!. که خدایا چرا منو دایناسور خلق کردی!. چرا من تنهام!. چرا هیچ جفتی از من توی این دنیای درندشت نیست. یه دایناسورِ ناطق. حتی صاحبِ خرد و اندیشه. جمله هایی فلسفی میگفت از فلاسفه!. از آخرتی که کسی ندیده و قصه هایی از ازل و آغازِ خلقت. و با نفس هاش دنیارو به آتیش میکشید!...

همه ی ماها آرزوهایی داریم، رویاهایی داریم، خیالاتی دارم. اما شاید یکی تو دنیا امشب دلش خواست یه دایناسور میداشت. یه دایناسور بزرگ، خیلی بزرگ. یه دایناسورِ اهلی. اسمشم میذاشت "گوگوپوکولی ووکولی کوپی وای خدا!". آخه میدونید، هر بار که هر آدمی توی این دنیا برای یه بچه غش و ضعف میکنه یه آوایِ جدید از خودش در میاره. به تعداد تمامِ غش و ضعفای آدمی در طول تاریخ برای بچه های تو کالسکه میشه اسم برای آرزوها گذاشت. من هنوزم شب ها میرم رویِ نیمکتِ آرزوهام میشینم. منتظر میمونم تا چندتا جوونِ سرخوش بیان برای تفریح با عینک و صورتِ وارفته و موهایِ آشفته م. منتظر میمونم تا ازم بپرسن دلت چی میخواد بابایی! و من بی درنگ بگم "دلم میخواست یه دایناسور داشتم". و لحظه شماری کنم برای خنده هایِ بی وقفه شون. و چشم بدوزم به دستِ چپِ اون از همه مست تره تا دسته های عینکمو بگیره و برداره و بذاره رو چشماشو و با لحنیِ اغواکننده بگه "دایناسور میخوای چیکار خوشکله؟!؟" و من جواب بدم: "چون پدرم، مردی بود که شبی آرزو کرد کاش یک دایناسور میداشت!" و بلند شم و راه بیفتم رو به جلو. قدم بذارم روی قهقهه هایِ خوششون و گم بشم تو دنیایِ خیالی خودم. قدم به قدم جلو برم تا برسم به ساختمونی که تنها چراغِ اتاقِ خوابِ طبقه ی چهاردهمش روشنه. و بعد پرواز کنم!. نه با بال. روی پاهای در حالِ کش اومدن ام پرواز کنم. استخون ترقوه م بشکنه و خودشو برسونه به ستونِ فقرات در حال خمیدگی و خم بشم روی دو دست. دستایی که تصمیم گرفتن هرجور شده خودشونو شکلِ پاهای حالا کشیده شده م بکنن. و بعد پرواز کنم!. نه با بال. با چشمام روی گردنی که عهد کرده خودشو برسونه به خدا!. جمجمه م بترکه و اندازه ی اتاق شه و پوزه م مماس شه با شیشه ی اون اتاق. و بعد از دنیا پرت شم بیرون و با همه ی وجود محوِ اتاق بشم. و با دیدنِ چیزی که اونجاست بغض کنم و بلرزم، یعنی: "گوبولی گولی کوپولی موکولی". اون بچه ی توی کالسکه، گوشه ی اتاق، کنارِ تخت، یعنی شما اون شب آرزویی کردید. عجله کنید...

"دنیا داره آتیش میگیره و فقط رویای شماست که میتونه جلوشو بگیره ؛؛؛ آرزوهای خوبِ ما ربطِ عجیبی دارد به آرزوهای خوبِ دیگران."

نویسنده: محسن سلطان زاده - پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٦

من عاشقِ لالالند شدم و او عاشقِ منچستر کنارِ دریا ...

ما دو روح ایم در دو بدن!

نیمه ی گم شده ی یک دِگر هم نیستیم!

اصلن ما نیمه نشده ایم که یکی گم شود!

خیلی هم تفاهم نداریم!

گاهی حتا حرف یکدیگر را هم نمیفهمیم...

سلیقه های مان هم خیلی شبیه نیست!

مثلن من زمستان انار میخورم، او نارنج

من از باران و خیس شدن متنفرم و او تنهایی با یک چتر قدم میزند تا چند چهارراره آن سوتر

من کمی خسیس و محافظه کارم و او ولخرج و بی پروا...

اصلن همین امسال!

من عاشقِ لالالند شدم و او عاشقِ منچستر کنارِ دریا!

او گفت عید به سفر برویم و من گفتم هیچ جایِ دنیا به قشنگیِ عیدِ تهران نیست!

خلوت! بی سر و صدا! و تمیز!! میمانیم خانه و عصرها هر روز میرویم یک سمتی

آخرش هم او با خواهرش و خانواده به سفر رفت و من همه ی سیزده روز را تنهایی در خانه خوابیدم و کتاب خواندم!

لالاند را هم هفت بار دیدم!

ما دو روح ایم در دو بدن...

نیمه ی گم شده ی یک دِگر هم نیستیم!

بیشتر شب ها را جدا میخوابیم، و روزهایی هست که حتی یک جمله هم از هم خبر نمیگیریم...

تاریخِ تولد هم را از یاد برده ایم و برای هیچ مناسب و سالگردی برای هم هدیه نمیخریم

ما حتی، سال هاست که نه در یک ظرف که حتی از ظرف یکدیگر هم غذا نمیخوریم!

لیوانِ من مشکی ست و لیوانِ او آبی با رد های صورتی تا حتی به اشتباه هم لب های مان بهم نخورد!

یادم رفت، او هر بار که به حمام میرود تا یک ربع تنها جای بدن اش دیوار و دوش و کاشی را میشوید!

بارها با تاسف گفته: "چرا خانه ی مان دوتا حمام ندارد!"

یکی برای من و دیگری برای او...

ما دو روح ایم در دو بدن!

نیمه ی گمشده ی یک دِگر هم نیستیم...

از آخرین باری که ما را با هم دیده اند سال هاست که میگذرد

از آخرین باری که ما را دست در دست، قرن ها شاید...

و آنقدر دوتایی هایِ مان را ندیده اند و از یاد برده اند که میدانم اگر روزی آشنایی، او را در خانه ی مان ببیند، خیال برش میدارد که فاحشه آورده ام!

درست است، ما دو روح ایم در دو بدن اما...

اما هر دو میدانیم...

که آدم ها برای ما حرف در می آورند!

اگر که ببینند!!

آدمها، به مردی که شب ها پیشِ یک دست پیراهنِ قدیمیِ مندرس که یادگاریست از یک دوست، بخوابد!

آن را ببوید!

ببوسد!

دست در دست اش به سفر برود و در یک ظرف کنارش غذا بخورد، میگویند دیوانه!!

ما دو روح ایم در دو بدن امّا ......

نویسنده: محسن سلطان زاده - دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٦

 بازیِ محبوبِ ما بود، بازیِ مثلن باید ...

مثلن فصل ها باید میشد، تابستان، پاییز، زمستان، بهار...

تا پاییز بیفتد در تابستان!

یک سال هم برگ هایِ زرد و خشک و سرما زده شب ها در جایِ گرم بخوابند...

اشکالی نداشت که!

و بهار، زمستان میشد!

سوزِ سرما خوابِ اردیبهشت را بپراند و بورانِ بهمن، عشق هایِ نصفه نیمه ی بهاری را بکشد!

چه لذّتی دارد خوردنِ توت فرنگی در آذر ماه و لمسِ دانه هایِ برف در خرداد!...

چه اشکالی داشت؟!...

مثلن باید روزها میشد چهارشنبه، دوشنبه، سه شنبه، شنبه، یکشنبه، جمعه، پنج شنبه!

تا غروبِ بی انصافِ جمعه غرق میشد در پنج شنبه شب هایِ شادمانی، و شنبه هایِ هفت خطّ ِ! کسالت، پر میکشید رویِ صبحِ چهارشنبه و یک شبه به انتها میرسید!

اشکالی داشت مگر؟!

مثلن باید خورشید نیمه های روز، یک ساعتی میخوابید و شب بیدار میشد!

یا شب، نیمه های ظلمات یک ساعتی قایم میشد و خورشید پیدا!

تا خواب زده ها! ببینند شب گردی هایِ انگشت شمار مردمانِ مغموم و آزرده را، و یا زودتر بترکد بغضِ آنها که طلسمِ گلویشان به دست شب است و نیم روزی زودتر رها شوند!

چه میشد مگر؟!

اشکال اش کجا بود؟!!

مثلن باید امروز، که همان فرداییست که دیروز در انتظارش بودیم، میشد دیروزی که گذشت و امروز شد!!

تا برایِ یک بار هم که شده جبران میکردند آنها که از تهِ دل پشیمانند از خطایِ دیروزشان...

پاکِ پاکِ پاک میکردند دیروزِ بد را، و یا باز میچشیدند لذّتِ تکرار ناپذیرِ این بار تکرار شده ی دیروزِ خوبِ خوبِ خوبشان را...

به خدا اشکالی نداشت!!

داشت؟!

مثلن باید یک شب من پدرم میشدم!

چقدر خسته ام امشب!

یا پدرم، من میشد!

پدر هم اینقدر بی انصاف!!

یا اصلن من خواهرم میشدم...

و او، من میشد!

چقدر نمیدانم از پاره ی تن!

چقدر گاهی هر دو از فرطِ ندانستن کدریم!

و کاش میشد روزی، من مادر بودم!

باور کنید اشکالی نداشت!

مثلن باید ترتیبِ اعداد میشد دو، یک، صفر، صفر، صفر، صفر... !!

زنباره ها و هرزه ها و چندتایی ها میماندند در خماری!

عاشق هایِ قلابی تنها و یکّه میشدند!

و برای یک روز هم که شده، آدم هایِ تنها، صبح را با هوایِ دیگری بیدار میشدند، در هوایِ دیگری نفس میکشیدند، به هوای دیگری راه میرفتند، مینشستند، نگاه میکردند، و از هوایِ دلشان میگفتند، برای هم! در روزی که انگار حال و هوایش فرق داشت، با دیروز...

اشکالی نداشت!...

مثلن باید تنها، خانه ی آنها که دروغ نمیگویند، تراس میداشت!

تا دروغگوها رسوا شوند...

و صبح به صبح از دیوارِ خانه ی بعضی ها تراس میرویید! آنها که خواسته اند از آن صبح دیگر کج نروند...

مثلن باید...

مثلن باید...

مثلن باید های زیادیست!

مثلن هایی که شدنی ست!

و باید هایی که بیشتر به رویا میماند...

مثلن باید همه ی آدم بدها میمردند!

چه کودکانه!

همه ی آدم بدها خوب میشدند!

چه دخترانه!

همه ی آدم بدها دچارِ عذابِ الهی میشدند!

چه مومنانه!

همه ی آدم بدها هم زندگی میکردند!

چه روشنفکرانه!

آدم بدها...

آدم خوب ها...

خوب چیست و بد کیست؟!!

حکایتِ هزاران هزار ساله دارد خوبی و بدی، در چند خطّ نمیگنجد...

یا باید هزاران هزار سال عمر کنیم،

یا مثلن باید من میشدم تو، و تو میشدی من!

ما میشدیم شما، و شما میشدید ما!

آنها میشدند ما، ما میشدیم ایشان، ایشان شما و شما همه!

تا همه حالِ یکدیگر را میفهمیدیم!!

همه نه متّکی به چند خطّ که لایِ هزاران هزار زندگی، اندیشه میکردند...

آن وقت شاید، حالِ همه هم بهتر میشد...

شاید آن وقت، همه "مهربان تر" بودند!!...

"بخشنده تر"...

این مثلن بایدِ آخر، شدنی ست!! رویا نیست!! باور کنید،

اشکالی ندارد!!...

نویسنده: محسن سلطان زاده - دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٦

 چقدر بازی، چقدر عشق، و چقدر جامانده از زمان ...

تاریخ بدونِ مکث میرفت و میرفت تا اتّفاق رخ داد!

تو در رحمِ مادرت بودی و من در حالِ نوشتنِ الف در دفترِ مشقِ دبستان که ناگاه، پایِ زمان لنگید. تقلّایِ بی فایده ای بود! تقلّایِ ماندن در شکمِ مادر و به مدرسه نرفتنِ من! پرت شده بودی جایی دیگر، وقتی دیگر، دنیایی دیگر... یک شبه شکمِ زنی که قرار بود تو در آن باشی جمع شد! و به من دارویِ ضدِ خیال دادند وقتی سراغِ تو را از مادرت گرفتم! و کسی باور نکرد که حواسِ همه جمع بوده جز زمانِ سر به هوا و پایِ لنگیده... از رو نرفتم و وعده یِ تولّدِ تو را به همه دادم! باز هم، کسی باور نکرد، جز هم بازی هایم به وقتِ خاله بازی در حیاطِ خانه ی زنی که قرار بود مادرت باشد! یک بار-شاید اصلن خودت بودی و میدیدی یا بعدن مادرت برایت تعریف کرده باشد- وسطِ خاله بازی با هم بازی هایم گفتم باید بروم و گهواره ات را تکان بدهم! صدایِ گریه ات می آمد... ردّ ِ صدا رسید به چشمانِ مادرت! و گهواره را تا خودِ صبح تکان دادم، در شبی که پدرت اجازه ی من را از پدرم گرفت! مادرت به گفته ی دکترها، نازا بود و به حرفِ مردم اجاق کور!!...

...

بیاید خاله بازی کنیم...

به یادِ بچگیا...

یکی بشه مامان...

دست بذاره تو دستِ بابا و بشن زن و شوهر...

یکی هم بشه بابا...

صبحِ زود و صدایِ تلق تلوقِ لیوان و درِ یخچال و کلافگیِ پسر...

پسرِ بازی کی بود؟

همون که یه خواهر داشت و روش غیرت داشت...

مراقبِ رنگ و روی و مویِ ناموسش...

میدونم سخته! امّا بازیه دیگه! یکی هم باید بشه دختر...

دخترانگی کردن در سرزمینِ چشم هایِ نخراشیده! دست هایِ گرمِ فریب، حرف هایِ الکی!...

بیاید خاله بازی کنیم...

یکی بشه عاشق و یکی معشوق...

داستانِ تکراریِ هزارباره ی هر روزه ی دنیا...

تاس بریزید و جفت شیش ها برن یه گوشه ی خلوت...

یه رقیب هم میخوایم، یه حسود، یه خائن، یه ترسو، و یک مرد یا زنِ سال ها سکوت کرده ی مغموم!

بیاید خاله بازی کنیم...

چیزی که زیاده چادر نمازِ گل گلی! یه شهرِ دیگه میزنیم بغلِ شهرمون! و یکی میره سفر! و یکی میشه مهمونمون...

آبِ پشتِ پایِ اولی رو میذاریم جلویِ دومی و یادِ بیاتِ اولی رو گرم میکنیم و خاطره میکنیم به خوردِ دومی و رویِ تابِ چوبی و قدیمیِ حیاط، فروغ میخونیم و نو میشیم از بی تابیِ اونی که امروز دومه و فردا اول!

بیاید خاله بازی کنیم...

دو نفر قهر کنن، دو نفر آشتی...

یکی آتیش بیاره واسه معرکه و یکی ماهی بگیره از آب...

و یکی حیف بشه لایِ این بچگانگیِ بزرگِ آدم ها...

بیاید همو بترسونیم!

بیاید همو دّق بدیم!

بیاید همو بسوزونیم!

بیاید ......

بیاید خاله بازی کنیم!!

اینا که خاله بازی نیست!!!

اصلن هرکس بشه اونی که دلش میخواد! شما رویایِ همیشگیِ زندگی تون، و من انگشت نمایِ شهر! دیوانه ای که کسی حرفش رو باور نداره! حتیّ همبازی هایِ حالا بزرگ شده یِ دورانِ کودکی...

...

سال ها گذشته و تو هنوز قربانیِ یک اتّفاقی! پایِ لنگیده ی زمان... پرت شده در جایی دیگر، وقتی دیگر، دنیایی دیگر... مادرت تنهایی را باور کرده و پدرت به آن خو گرفته. و دیگر کسی خاله بازی نمیکند. بساط اش از حیاطِ خانه ها جمع شده. خودت که دیدی!! قانون اش را از یاد برده اند! فراموش کرده اند آن چادرِ بسته شده به در و دیوار، ایمان میخواهد. الکی نیست، پیِ کاری رفتن! دروغ نیست، دنبالِ نشانه ای گشتن! و خیال نیست، ردّ ِ صدایی را گرفتن... انگار تنها تو مانده ای و دیوانه ی انگشت نمایِ شهر... حتمن با خودت میگویی، منِ دیوانه را هم که رّد کنی خودت میمانی و پایِ لنگیده ی زمان! امّا هیچ کس نمیداند

باور نمیکند

حقّ هم دارند!

نبودند که ببینند شبی را که پدرت اجازه ام را از پدرم گرفت

-تو خودت بودی و میدیدی و حتمن بعدن برایِ مادرت تعریف کرده ای-

صبح از گهواره ای بلند شدم که تو آن را تاب میدادی!...

زمان باز هم لنگیده بود!...

تو مادرم بودی!!...

نویسنده: محسن سلطان زاده - یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٦

 تنهایِ تنهایِ تنها، چون باغی که دیوار ندارد ...

 

بهاره...

بهاره، اما هنوزم چندتایی برگِ زردِ خشک روی شاخه ها پیدا میشه. فردا صبح، پابرهنه، پاورچین پاورچین، برو به کوچه و اولین برگِ زردِ خشکی رو که از درخت رو زمین افتاد، بردار و بیار به اتاقت... "سالم"... بذارش یه جایی توی چشم؛ توی دید. یه جایی که هم خوب ببیندت ، هم خوب بشنودت! و فردا شب؛ مثل بیشترِ شبهای عمرت؛ تنهایِ تنهایِ تنها باش... "پاک"!

اولین بار یک صبحِ بهاری بود که صدای قدم هاش رو شنیدم. ضرباهنگی متفاوت از دیگر قدم ها. نه دو می سل فا فا و نه می سی لا رِ رِ. "سل لا سل لا می می"... ربطی به کفش و جنسِ چرمِ رویه و ارتفاعِ پاشنه نداشت. طنینِ سل لا سل لا می می هاش از سرِ یکِ هارمونیِ موسیقیاییِ نهفته در افکارش بود که در قدم هاش متجلی میشد. و من؛ تکه برگی زرد و خشک، چسبیده به شاخه ای قرص و مصمم، در اولین برخورد، در یک صبحِ بهاری، در تقابل با قطعه شعری طالع بین، هشداردهنده و نحس! از مایاکوفسکی عاشق شدم!... فصل ها گذشت و شاخه هایِ عرف و اخلاق نحیف تر شدن و بالاخره شکستن. شکست شاخه ها فرصتی بود برای ابراز، هم صحبتی و همراهی؛ بعد از سال ها... سال ها تنها دیدن و دیدن و باز تنها دیدن در تک کوچه ای که همه ی دنیایِ ما بود. اما در صبحِ پرامیدِ پس از شکست، نه من رو دید و نه شنید. با یه تنه ی محکم پسم زد و رفت! نه نگاهی و نه ثانیه ای مهلت برای ادای کلامی. پا گذاشت روم و رد شد. خردم کرد! شکستم و چند پاره شدم... هر تیکه ای از من یه گوشه ای از کوچه افتاد. چیزی رو از زاویه ی غریبی میدیدم و بوی ناآشنایی از سمت دیگه ای به مشامم میرسید و در عجب این آشفتگی کلماتی از کنج غریبی از کوچه از دهانم خارج میشد. چشم و بینی و دهان هر یک سمتی ... اما صدا؛ صدایی که به گوش میرسید، صدایی متعلق به کنجی غریب از کوچه ای آشنا نبود. صدا؛ صدایِ قدم هایِ آشنایی بود در کوچه هایِ غریب! من، چسبیده به سل لا سل لا می می در کوچه هایِ غریب! و این بار بعد از سال ها دیدن و دیدن و دیدن، تنها شنیدن و شنیدن و باز تنها شنیدن. دنیایی بزرگ شده از یک کوچه به کوچه ها؛ از قدمی به قدم ها و از صدایی به صداها. دنیایی که جز یک صبحِ روشنِ آشنا، شبی تاریک و غریب هم داشت! و صدایی غریب که در صدای نفس های گرم و ملتهب آشنایی میپیچید!!... صدایی که حاوی پیغام شکست من بود در تقابل با قطعه شعری طالع بین، هشدار دهنده و نحس. در تقابل با سرنوشت محتومم...

"ماجرا تمام است... قایق کوچک عشق، در میانِ صخره ها در هم شکست... حسابم با زندگی پاک است... نیازی نیست هدیه ها و زخم هایی را که به هم داده ایم، یکایک، برشماریم ... عاقبت به خیر و خداحافظ"...

بهاره...

بهاره، اما هنوزم چندتایی برگ زرد خشک روی شاخه ها پیدا میشه... وقتی از کوچه ای رد میشی مراقب قدم هات باش. مراقب برگ ها. اونایی که خشکن و زودتر از بقیه میشکنن. و مراقب تیکه هاشون. تیکه هایی که رها شده از شاخه و جدا شده از برگ، مصمم برای رسوندن قایق به سلامت، به هر چیزی میچسبن و به هر طنین آشنایی چنگ!... فردا صبح، پابرهنه، پاورچین پاورچین، سل لا سل لا می می، برو به کوچه و اولین برگ زرد خشکی رو که از درخت رو زمین افتاد، بردار و بیار به اتاقت... "سالم"... بذارش یه جایی توی چشم... توی دید... یه جایی که هم خوب ببیندت، هم خوب بشنودت!... و فردا شب؛ مثل بیشتر شبای عمرت؛ تنهای تنهای تنها باش... "پاک"! ... شاید اون برگ؛ من باشم، تو باشی، یا کسی شبیهِ ما! ....

ما؛ داستانِ برگ هایِ زردِ خشکی که بی خبریم از شب هایِ گرم و بلند و غریبِ باغِ بغل! ... از صدایِ غریبه ها ...

نویسنده: محسن سلطان زاده - شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤

در ستایشِ روی اندرشون و

 کبوتری نشسته بر شاخسار متأمل در بابِ هستی

 

شاگرد اول بود. همیشه. از کلاس یک تا دوازده. هر سه ثلث. سی و شش بار شاگرد اول شده بود. بیست و هفت تقدیرنامه و بیست و سه جایزه ی شاگرد اولی. سه تا جوراب-مشکی، قهوه ای، طوسی، دوتا دفتر شصت برگ-یکی برک و دیگری کاج، چهارتا مداد رنگی-دوتا شش تایی، یکی دوازده تایی و یکی دوازده تایی دیگر که از همان اول دو رنگ سبز و زرد را نداشت و وقتی فردایش به ناظم گفت نزدیک بود کتک بخورد، دو تا پرگار-شبیه هم؛ یکی را ثلث اول کلاس هشت گرفته بود و دیگری را ثلث سوم همان سال، یک تابلوی وان یکاد-روی شیشه و خمیری، دوتا آبرنگ دوازده رنگ-هنوز هم قلم موی یکی شان را دست نخورده نگه داشته بود، یک نقشه ی ایران و یک کره ی جهان، دوتا اطلس کامل گیتاشناسی-دومی چاپ پنجم اولی بود با کمی تغییرات . یوگسلاوی شده بود کرواسی و صربستان و مونته نگرو و بوسنی و هرزگوین و اسلونی، سه چهارتا جزیره ی جدید اطراف قاره ی اقیانوسیه اضافه شده بود و توضیحات تاریخی بیشتر کشورهای خاورمیانه چرخیده بود!، یک دایرة المعارف جیبی!، و یک صابون کاغذی که ثلث دوم کلاس سوم هدیه گرفته بود و هنوز نگه داشته بود ...

همیشه شاگرد اول بود. سی و شش بار. دلش از ثلث هایی که جایزه نگرفته بود پر بود و از ثلث های بی تقدیرنامه پرتر. و آرزو داشت ای کاش معلم جغرافی آن ثلثی را که نه تقدیرنامه داده بودند نه هدیه، با او سر لج برداشته بود و جای بیست یک نوزده یا حتی هجده داده بود تا شاگرد اول نشود؛ اما نشده بود که نشده بود؛ او شاگرد اول بود ،همیشه، سی و شش بار... ثلث اول کلاس چهارم به او که شاگرد اول شده بود یک تقدیرنامه و یک دفتر شصت برگ داده بودند و به شاگرد دوم یک تقدیرنامه و یک خط کش. سی سانتی و چوبی. آن سال تا ثلث دوم و تا زمانی که باز شاگرد اول شود و جایزه بگیرد به این فکر کرده بود که خط کش از دفتر بهتر است و دلش میخواست ثلث دوم به همه خط کش بدهند اما یک وان یکاد شیشه ای گرفت که با تکنیک ویترای و رنگ های سبز و زرد و نقره ای آیه ها را روی شیشه خمیر کرده بودند. به شاگرد دوم هم یک خط کش دیگر شبیه همانی که ثلث اول به شاگرد دوم داده بودند. ثلث سوم، به قصد، پای معنی استیصال نوشت دلدادگی و در تقسیم اعشاری یک جا یک دو را از پنج کم نکرد؛ ادبیات را نوزده و بیست و پنج گرفت و ریاضی را نوزده و نیم. به شاگرد اول یک جعبه ی شش تایی مداد رنگی دادند، به شاگرد دوم باز همان خط کش دو ثلث پیش و شاگرد سوم یک خودنویس. سنبه اش زوری نداشت؛ شاگرد دوم تاریخ را هجده و هفتاد و پنج شده بود و انشاء را نوزده و بیست و پنج. او باز هم شاگرد اول شده بود. همیشه شاگرد اول بود. سی و شش بار ... ترس عجیبی از امتحان ورزش دوره ی دبیرستان داشت. سال های قبل معلم ورزش تقریبا عیار انضباطی داشت!. هرکس حاضر بود و کمتر جیغ میکشید و صدا میکرد و به بهانه ی توپ بیشتر یا بهتر دم در دفتر رژه نمیرفت و تور والیبال و سبد بسکت را کمتر انگولک میکرد و پنج دقیقه پیش از خوردن زنگ و اتمام کلاس دست از تعقیب توپ برمیداشت و هیاهو را به هیاهوی تمام مدرسه بعد از خوردن زنگ وصل نمیکرد و گرمکن و کتونی چینی اش فراموش نمیشد و در آن خر توی خر کمتر به باسن تپل ها و سربه زیرها و خرخوان های کلاس نظر داشت و آبی پشت حرکتش در دستشویی می انداخت و شیر آبخوری را میبست و کیسه فریزر آب نمیکرد و بر کله ی فوتبالیست ها نمی انداخت و از پشت پنجره ی باز کلاس های مشرف به حیاط برای معلم علوم شیشکی نمیبست و صدای خر درنمی آورد و توی راهروها و پله های داخل مدرسه چون دیوانه ها پرسه نمیزد و از پشت در کلاس غیرمشرف به حیاط نمیگفت "مهماندوست عمه تو!" و از نرده های حفاظ کلاس خالی مشرف به حیاط بالا نمیرفت و روی نیمکت آخر کلاس خالی غیرمشرف به حیاط مچاله نمیشد که مثلا میخواهد بخوابد و زرنگی کرده باشد و توپ را محکم نمیشوتید که به بیرون مدرسه برود و سر یک اوت دعوا راه نمی انداخت و در نهایت پیش چشم ناظم و مدیر از پشت پنجره ی دفتر جوری رفتار نمیکرد که انگار معلمی ندارند به نمره ی بیست نزدیک میشد. اما ورزش دبیرستان از سال قبل طبق بخشنامه ای تخصصی شده بود. هیبتش در قالب یک پینگ پونگ باز به نسبت یک والیبالیست یا بسکتبالیست مسخرگی کمتری داشت. طول سال را نوبتی بازی میکردند و معلم گه گاه چیزهایی از بکهند و فورهند میگفت. و امتحان بر پایه ی بازی های تک حذفی. چهارنفر اول بیست و همینجور رو به پائین. سال اول بازی اول باخت و پانزده گرفت، سال دوم بازی اول را استراحت خورد و شانزده گرفت، سال سوم یک بازی را از مجتبی رزاقی که صدوپنجاه و هفت کیلو وزن داشت و کیهان هم در یک شماره خبری از او رفته بود برد و باز شانزده شد و سال آخر از بازی انصراف داد و چهارده گرفت. اما هیچکدام اینها باعث نشد که او شاگرد اول نشود. باقی نمراتش بالای نوزده و نیم بود و او باز هم شاگرد اول شد. همیشه شاگرد اول بود. سی و شش بار ... امتحان ثلث دوم عربی دوم راهنمایی شرّی شد. شب قبلش برف شدیدی بارید. صبح یک ساعت زودتر رفت تا حاشیه امنیتی باشد، اما هیچ اتوبوسی سر ایستگاه نیامد. آب به کیکرز پینه شده اش افتاده بود و سه جفت جوراب پشمی اش را هم رد کرده بود و انگشتانش بی حس شده و میخارید. پل چوبی تا کارگر جنوبی را دوید. یک نفس. چهل و پنج دقیقه از امتحان گذشته بود که رسید. با وساطت معلم تاریخ مدنی به جلسه رفت. پنج دقیقه به آخر امتحان مانده بود که برگه را کامل به دست مراقب داد. و پای بخاری نفت سوز راهرو بود که فهمید امتحان لغو و به روز دیگری موکول شده. از صد و شانزده نفری که باید برای امتحان می آمدند تنها بیست و یک نفر رسیده بودند. چهارده برگه تقریبا خالی، چهاربرگه خیس و وارفته، دو برگه که توان گرفتن ده را هم نداشتند، و برگه ی او. آن ثلث با معدل بیست، یک جوراب نخی نازک طوسی که بالایش دو خورشید زرد طراحی شده بود جایزه گرفت ... سال اول دبیرستان با پسر معلم زبان همان سال هم کلاس شد. وقتی در یک امتحان کلاسی بخاطر جاگذاشتن یک "ای" در کلمه ی "تواِلو" آن هم در جواب یک سوال مفهومی آخر یک پسیج هفده گرفت، فهمید سال سختی دارد!. آرش خورشیدی، پسر معلم زبان هم شاگرد زرنگی بود. قانونگذار! بودن معلم علوم اجتماعی نجاتش داد. ثلث اول هر دو همه ی درس ها را بیست شدند. او با توان خودش و آرش با چشم پوشی سایر معلم ها قوّت گرفته از خنده های مستر خورشیدی بر چهره های شان در زنگ های تفریح و دفتر مدرسه. تنها او زبان را شانزده و نیم شد و آرش علوم اجتماعی را شانزده!. حتی هنوز هم که نزدیک دو دهه از آن روزها میگذرد به شانزده آرش شک دارد. کسی نبود که برگه ی علوم اجتماعی را با چهارنمره کاستی تحویل دهد. انگار که آقای باقری یاد میداد در اجتماع رساندن حق به حقدار از قانون مندی ارجح تر است. ثلث دوم از قوّت دیگر معلم ها کاسته شد و باقری قوی تر شد. ثلث سوم به قصد، زیر برگه ی زبان سه بار کلمه ی "تواِلو" را بدون "ای" نوشت. درشت!. با همه ی هوش و فهم، کم کله خری نبود. قرآنی ترجمه شده به سه زبان دیگر جایزه ی ثلث آخر آن سال بود ... بدترین سال پنجم ابتدایی بود. سال همراه شد با مریضی مادرش و امتحانات ثلث سوم خورد به دوران بستری. کس دیگری نبود که شب ها را بیمارستان بماند. زیر نور کم سوی راهروهای بخش درس میخواند. و حتی یک بار هم از خود نپرسید چرا؟! که چه؟! دست آخر چه؟! ساعت پنج صبح، در همهمه ی کم فروغ و خواب گرفته ی دم صبح، زیر نگاه ملال آور پرستاران بی رمق، در ناله های رو به ازدیاد تازه بیدار شده ی بیماران، زیر بوی تند بتادین و شاش و تخم مرغ، در مواجهه با تک خنده ی بلند و رام نشده ی دانشجوی پزشکی که با موی نپوشیده و بلند روپوش سپید بر تاپ و شلوار نازکش می کرد، زیر اخم پرکینه ی پیرمرد تی کش بخش، گریزان از نگاه آمرانه ی زن خشن آشپز، و روی فریاد خفه ی مادرش از داغ شیاف اول وقت و تندی هولناک دست پرستار ترکه ای و بلند که پرده را میان چشمان غضبناک خود و او میکشید، حدیث نبوی از بر میکرد این پسرک دوازده ساله ی شاگرد اول؛ همیشه شاگرد اول، سی و شش بار ...  آخرین امتحان ثلث آخر کلاس دوازده، آخرین سال، مثلثات بود. زمان امتحان هم دو ساعت. یک ساعت و نیمه همه ی جواب ها را نوشت. مداد و خودکار و قلم اش را جمع کرد و نگاهی به برگه ی کامل نوشته شده اش انداخت. مرادی، معلم جبر و مراقب آن کلاس بالای سرش بود. نگاه پر از رضایت و تشویق اش را از او و برگه برنمیداشت. دیگر، بیزار شده بود از این نگاه. خودکار برداشت و تانژانت آلفا را در سوال ششم با رنگی ملایم از زیر به بیست و هفت درجه کمی آن سو تر وصل کرد. مشتی هم پرانتز و کوتانژانت و آرک و عدد و یک خط کسری طویل در میان. یعنی هنوز به دوسوم به دست آمده و نوشته شده در برگه پاسخ زیر کلی محاسبه مشکوکم. مرادی لپ چپ درآمیخته با دسته ی صندلی و لپ راست مانده در هوای باسن اش را جمع کرد و رفت؛ و متعاقبش رضایت و تشویق. دوباره دست از سوال ششم شست و تنها برای احتیاط خودکار را در دست فشرد. نگاهش از روی سوال ششم به پاشنه ی کفش مرتضی بابایی افتاد که دو صندلی و یک ردیف با او فاصله داشت. تند و مرتب به زمین میخورد و رد خودکار آبی در دستانش که سعی داشت نوار متصل به چشمان او و پاشنه ی کفش اش را قطع کند. سربلند کرد و نگاهش کرد. از نیم تنه چرخیده بود و هراسان لب میزد "سه!". به لب های بابایی خیره شد. شبیه لب دخترها بود. بی چین تر و ظریف تر و احتمالا نرمتر. بار عجیبی داشت کلمه ی "احتمال". ترسناک بود. این همه سال در همه ی کتاب ها و پی هر سوالی به جوابی قطعی رسیده بود. از هجمه ی هولناک احتمال در دنیای پر از قاطعیتش میترسید. دنیای بیرون ترس داشت. هر بار خواست امتحانش کند گزاره ای نفی اش کرد. به صندلی بغل مرتضی نگاه کرد. ایمان مقدسی خیمه زده بود روی برگه. پیراهنش از شلوارش درامده بود و محدوده ای به عرض پنج سانت و طول سی از بدنش بالای باسن و آنطور که زیست دوم دبیرستان میگفت مهره های سه و چهارش را عریان کرده بود. زشت بود و تیره و پرمو. آنطور که در یکی دو فیلمی که با ترس و دلهره در خانه ی مهرداد به بهانه ی درس خواندن رفته بود و دیده بود شبیه دخترها نبود. سر چرخاند کمی اما چشم نه! عجیب بود. دوست داشت انگار همان تکه ی کریه پر مو را. یاد تنها باری افتاد که بدن نیمه عریان زنی را در عمر هجده ساله اش دیده بود. پاگشای آذر، دختر خاله منیر و در آشپزخانه ی شان. یازده سال بیشتر نداشت. زن ها بعد نهار جمع شده بودند که ظرف بشورند. آشپزخانه ها دیوار داشت آن موقع. در را بستند و همه حجاب برداشتند. زن دایی پری نصفه و نیمه خم شده بود که دیسهای کف آشپزخانه را بردارد که زیپ پیراهنش در رفت. از پشت گردن تا بالای باسنش شبیه دیوان حافظ به وقت گرفتن فال بی پرده شد. پسر بچه های دیگری هم بودند توی آشپزخانه؛ حتی از او بزرگتر؛ اما زن دایی برگشت و تنها به چشمان او نگاه کرد. خنده ای کرد، خنده ای کردند و مهتاب با قهقهه دیوان را بست. چرا به او نگاه کرد زن دایی؟! به ساعتش نگاه کرد. یک ربع تا آخرین امتحان دوران دبیرستان و نفر اول استان شدن فاصله نداشت. لبهای بابایی و کمر عریان مقدسی و تفأل زن دایی چه میگفتند آن وسط. بلند شد و به سمت مرادی که حالا پشت میز معلم نشسته بود رفت. به آخرین صندلی که دقایقی قبل حاجی عزیزی ترک کرده بود که رسید باز نشست. قیافه ی کسی که نکته ای به ذهنش رسیده را گرفت و باز نسبت های مثلثاتی را به تمسخر گرفت. چیزی کم داشت این حکایت دوازده ساله انگار. این سی و شش بار شاگرد اولی. سدی شده بود بین او و دنیای واقعی. نفهمید چرا اما یاد خاطره ی قرار رضا با یکی از دختران دبیرستان عترت افتاد. با چه ولعی گوش کرده بود و چه مو به مو از یاد داشت. و چقدر رضا شده بود و چه ها نکرده بود شب هایی که زود درس ها را خوانده بود و زودتر به رختخواب رفته بود. همه ی حرص اش ازین بود که حس میکرد میتواند حتی دخترها را هم بهتر از باقی هم کلاسی هایش بفهمد! و چرا یک کتاب دختربازی و زن فهمی و خانوم شناسی نداشت این دوازده سال زمخت تا باز بیست بگیرد از آن. به برگه ی جواب ها نگاه کرد. یک آن خواست پاره اش کند! یک آن خسته شد! یک آن رنجید! یک آن همه ی دانسته های دنیا بر سرش هوار شد! یک آن خودش را تنها دید! خودش را کشف نشده پنداشت. خودش را محقی یافت که حقش را در دنیای برون میخورند. یک آن دلش هوای یک بار هم که شده ندانستن کرد! یک آن دلش خواست ... نه ... او محکوم بود. به دانستن. به فهمیدن. به شاگرد اول شدن. به همیشه دانستن. به همیشه فهمیدن. به همیشه شاگرد اول شدن. و چقدر سنگین بود این بار. باری که دیگر برای زمین گذاشتن دیر بود!! برگه را داد و رفت. و باز هم شاگرد اول شد ... برای سی و ششمین بار ...

همه ی این دوازده سال و سی و شش بار را در عرض نیم ساعت در ذهنش مرور کرد. قریب به بیست سال می گذشت از آن دوران. از آخرین شاگرد اولی. کششی به مرور این بیست سال آخر نداشت. قطعیت در این بیست سال آخر ثانیه به ثانیه رو به افول گذاشته بود. از همان لحظه ی هوس انگیز رویت لب های بابایی! بیست سال جستجو و کنکاش و دربه دری برای اثبات، برای رسیدن به امری بدیهی، برای پاک کردن تمام برهان های خلف، رصد لازم و کشف کافی تا بکوبد مهر تأیید را بر حکم اثبات نشده اش. تا فرضیه اش را برساند به گوش همه که برخیزند برای جمع داده های مستتر مانده و خروجی های تحریف شده. اما این بار هم سنبه اش زوری نداشت! هرکس دو دستی چسبیده بود به کمِ بی مقدار بعد مساویِ نابه جای کوچکتر از حقّش چون دهانه های محافظه کار و ترسیده ی پرانتز. سیگما مرده بود و هربار که جمعی صدایی میکرد، تفریق حیّ و حاضر بود ...

صدایش کردند. بلند شد و رفت. در تمام مدت مراسم پر از مهر و روحانی و همراه با جیغ و شیون پیش از حکم حتی یک بار هم نلرزید. حتی در سینمای ابزورد یا رمان پوچ هم نگاتیو و قلمی میلرزید اما او نه! ورای واقعیت و خیال بود انگار. از پله های چوبی که بالا میرفت یاد صابون کاغذی کلاس سوم اش افتاد. به این فکر کرد که آیا هنوز لای کتاب ادبیات عمومی دانشگاهی اش هست یا نه! همان روز جایزه دهی سر صف بین زنگ املاء و تعلیمات دینی سال سوم دبستان وقتی گرفته بود رفته بود و لای دفتر علوم اش گذاشته بود. تا اول راهنمایی همانجا بود. بعد بیست و پنج اسفند آن سال وقتی داشت اتاقش را میتکاند تصمیم گرفت دفترهای دوره ی ابتدایی اش را دور بریزد. دفترها را یکی یکی شبیه فرخوردن نگاتیو رج میزد مبادا چیز با ارزشی را دور بریزد. حواسش به علوم سوم بود و آن دفتر را آرامتر رج زد. صابون را برداشت و لای کتاب جغرافی گذاشت. یادش آمد همون روز یک دستمال کاغذی شیک و ضخیم صورتی رنگ با طرح های برجسته ی پروانه و شمع را هم لای کتاب ریاضی سال چهارم پیدا کرده بود. سال دوم دبیرستان بود که باز تصمیم گرفته بود راهنمایی را دور بریزد. صابون در تناوب سوم از لای کتاب حرفه و فن سوم راهنمایی رفته بود فصل سوم و صفحه ی شصت و هشت زیست یک اول دبیرستان و چهار رأسش لب گذاشته بودند روی "بطن"، "سیاهرگ"، "که" و "جریان" در صفحه ی شصت و هشت و "  "، "قلب"، "است"و "بیماری" در صفحه ی شصت و نه. دانشگاهش که تمام شد تمام دوره ی متوسطه را دفن کرد. این بار تنها همان صابون را برداشت و گذاشت لای ادبیات عمومی که میدانست نه دلش می آید دورش بیندازد و نه سروقت اشعارش برود! باقی را رج نزده دور انداخت و نمیدانست همان روز بود که دستمال منقش صورتی اش همراه با عربی سال چهارم زیر چنگک ماشین شهرداری چرک شد. مطمئن بود که مأمورین اطلاعات سراغ کتاب هایش رفته اند. اما سوال بی جوابی بود صحت صابون! حتما دیده اند آن را. درِ کهنه ی حالا بی رنگ شده اش را باز کرده اند و لای کاغذهایی حالا لزج شده و بی بو دنبال ردی از اغتشاش گشته اند! باید روزی آن را هم دور می انداخت. چه بهتر که آنها پرپرش کردند. باید روزی دست و دل از همه چیز میشست. چه بهتر که آنها شستند. دیگر توان حل این همه مجهول را نداشت. هیچ چیز معلوم نبود. دنیا کشف نشده و نچشیده روز به روز برایش گسترده تر میشد. و داشت میرسید به چیزی که این همه سال در ناخودآگاهش می آمد و میرفت و پوزخند میزد. پوچی ...

مأمور دریچه را باز کرد و طناب صاف و محکم شد ...

مطالب قدیمی تر »


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت