صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
کارگردان،فیلم،بازیگرویادداشت
نویسنده: محسن سلطان زاده - یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٥

برای پدرم که کسی نمیداند کجاست!...

پدرم، مردی بود که شبی آرزو کرد کاش یک دایناسور میداشت!، و فردای همان شب لک لک ها مرا برایش آوردند!!...

دلم میخواست یه دایناسور داشتم. یه دایناسور بزرگ، خیلی بزرگ. مثلا اندازه یه ساختمونِ سی و دو واحدی که واسه خودش محوطه ی بیرونیِ مجزا داره. قدش میرسید مثلا تا طبقه ی چهاردهم یه برج. یه دایناسورِ اهلی. اینقدر اهلی که وقتی شبا میبردمش خیابون گردی مراقب بود وقت زمین گذاشتنِ پاهای اندازه یه کامیونش مورچه ها له نشن. واسه همین راه رفتنش میشد شبیه یه پیرزن افاده ای که کفش پاشنه بلند پوشیده و پاشو میزنه، و بعد من هی بهش میخندیدم، هی میخندیدم و باز میخندیدم. به راه رفتن دایناسورم. اما اون بیچاره بدون اینکه ناراحت شه، اخم یا قهر کنه بازم فقط مراقب پاهاش بود و مورچه ها؛ بدون اینکه حتی حرفی بزنه. اصلا دوست داشتم حرف نمیزد، اما دایره ی مفاهیمِ حرکاتِ سر و گردن و چشم و ابروهاش هم تراز بود با دایره ی مفاهیمِ تمام کتابای فلسفی و ادبی و هرچی!. اسمشم میذاشتم گوبولی گولی کوپولی موکولی. آره، گوبولی گولی کوپولی موکولی. دیدید مثلا وقتی تو یه مجتمع تجاری پشت ویترین یه بوتیک اید و یهو یه خانوم با یه کالسکه میاد کنارتون تا ویترونو دید بزنه، شما چشمتون میفته به اون نخودچیِ توی کالسکه و خم میشید سمتشو دوتا دستتونو درحالی که دارید شستاتونو به بند اول سبابه و بغلیش یعنی بزرگه به طور متناوب میمالید، میبرید سمت لپای نخودچی از دو طرف و همزمان میگید گوبولی گولی کوپولی موکولی؟، همون!. اسم دایناسور منم همونه، گوبولی گولی کوپولی موکولی. مطمئنم همه همسایه ها عاشقش میشدن، بجز سرهنگ که شاکی بود گوبولی گولی کوپولی موکولی نمیذاره خورشید رو شمعدونیای تراسش بیفته. چندبار از همون بالا آب جوش ریخت رو پاهای گوبولی گولی کوپولی موکولی و یه بارم عصاشو کرد تو گوشِ چپِ گوبولیِ من. اما اون بار که تپانچه ی زنگ زده ی قدیمیِ ازکارافتاده شو آورد تا گوبولی رو بترسونه کار گره خورد. گوبولی ترسید و پاگذاشت به فرار. آریاشهر تا ونکو یک دقیقه و بیست و سه ثانیه ای اومد تا جلوی دفتر و سر راهش هشت تا برج و چهارده تا خونه و هفت تا تیرِ چراغ برق و سی و نه تا ماشینو له کرد. و از بدِ حادثه بادکنکِ پرنیانِ چهار ساله هم ترکید. کسی آسیب جدی ندید اما ارتش به حالت آماده باش دراومد!. فکر کن!، آماده باشِ ارتش بخاطر گوبولی گولی کوپولی موکولیِ من که آزارش به یه مورچه هم نمیرسه. بعد از اون بود که شهرداری توی پارکا زیر پلاکاردِ "سگ گردانی ممنوع و مشمول جریمه" یه پلاکارد دیگه هم نوشت. "گوبولی گولی کوپولی موکولی آزاری ممنوع و مشمول جریمه". سرهنگم افتاد زندان که گوبولی همون شبِ اول چشم و ابروی راستشو داد بالا و سرشو با زاویه ی بیست و نه نسبت به افق خم کرد که یعنی: "سرهنگ مردِ خوبیه، خب گلدوناشو دوست داره، تپانچشم که خراب بود، من الکی شلوغش کردم!، یه ضرب المثل دایناسوری هست که میگه "نگاه به قد و بالایِ رعب انگیزم نکن، قلبم اندازه یه گنجیشکه"، بریم رضایت بدیم درش بیاریم، بریم، بریم، بریم دیگه، من که گوبولی گولی کوپولی موکولیِ خوبیم، بریم دیگه". و ما شبونه رفتیم و رضایت دادیم و سرهنگ برگشت. هفته ی بعد دسته جمعی رفتیم و با یه بادکنکِ جدید دلِ پرنیانو بدست آوردیم و سرهنگ جاشو با آخرین واحد عوض کرد تا شمعدونیاش از زیر سایه ی گوبولی دربیان. هربارم که میرفت رو تراس تا به شمعدونیا برسه سرِ عصاش یه گوله پارچه میبست و از همونجا میکشید رو سرِ گوبولی و گوبولیم سرشو یه چیکه میاورد بالا یعنی: "آی لاو یو سرهنگ، خیلی مخلصیم". همه چیز خوب بود تا اینکه اون شب رسید. یه شب از اون شب گردیامون. زنِ شوهردارِ چهل و سه ساله ی طبقه ی چهاردهمِ یکی از برجای سرِ راهمون توی اتاق خواب با فاسقِ بیست و هشت ساله ش عشق بازی میکردن. من نمیدونستم! از کجا باید میدونستم! اتاق دید نداشت و زن با خیالِ راحت پرده هارو کنار زده بود و چراغارو روشن. پیرزنِ افاده ای با کفشای پاشنه بلندش میلنگید و من هی میخندیدم و هی میخندیدم و باز میخندیدم که یهو ایستاد. کله ی بزرگتر از اتاقش رو چرخونده بود سمتش و متعجب و بی هیچ حرکتی اتاق و محتویات و انفعالاتشو نگاه میکرد. بینیش تقریبا مماس شیشه ی اتاق بود و نورِ اتاق صورتشو روشن کرده بود. آویزون پاهاش شدم!. ازون پائین داد میکشیدم چه خبره مگه؟ بریم دیگه. بسه. بیا. ول کن. راه بیفتی پارک پاستیله ها... اما گوبولی گولی کوپولی موکولی تکون نمیخورد. انگار اصلا نمیشنید. پرت شده بود بیرون دنیا و همه ی وجودش محوِ اتاق بود. منم خسته شدم و تکیه مو دادم به شست پاشو و نشستم. یه دیقه، ده دیقه، نیم ساعت گذشت اما گوبولی تکون نخورد. محلش ندادم!. تنها گاهی همونجور نشسته سرمیچرخوندم و نگاهش میکردم. تمام چراغای اون ساختمون و اون کوچه خاموش شده بود و تنها همون اتاق بود که هنوز زنده بود. با همه ی عصبانیتی که داشتم اما زیرِ اون نور صورتِ بی حالت و چشمایِ خیره ش دیدنی بود و تماشاش برام لذتی داشت. شبیهِ بچه ی خردسالی شده بود که توی باغ وحش اولین بار یه پلنگ میبینه!. بی حرکت، بدون پلک، متعجب و ذوق زده و البته ترسِ خفیفی که طبیعتِ کودکی خردسال و گوبولیِ من در اون موقعیته. چراغ خاموش شد و گوبولی سرچرخوند و حرکت کرد. اما نه مثل همیشه. پیرزن انگار که کلافه شده باشه و کفشای پاشنه دارشو پرت کرده باشه اون طرف و حالا کمی موقرتر راه بره. گوبولی گولی کوپولی موکولی موقر راه میرفت. و فردا صبح حرکتی کرد که هیچ وقت فکر نمیکردم انجام بده. چشماشو بست!، گوشاشو جمع کرد، ابروهاشو تا به تا کرد و سرشو با زاویه ی چهل و پنج نسبت به خطِ واصلِ بینِ زانوهای دوپای جلوش خم کرد، یعنی: "من زن میخوام!"...

نمیدونستم باید چی بگم! دلم نمیخواست بهش بگم نسل دایناسورا شصت و پنج میلیون ساله که منقرض شده و تو فقط یه آروزیی!، آرزوی من! دلم نمیخواست بهش بگم گوبولی گولی کوپولی موکولی وجودِ خارجی نداره و میتونه با یه آرزوی جدید و از یاد رفتنِ آرزوی قدیم نابود بشه. دلم نمیخواست بهش بگم عمرش بسته به رویایِ بی اصالت و نابودشدنیِ یه موجود دوپاست. موجودی که وقتی به رویاش میرسه زود دلشو میزنه و چشم میدوزه به رویای بعدی و داشته هاشو از یاد میبره. چطور میتونستم بگم همه ی اون شب گردیا و پارک رفتنا و پاستیل و بستنی خوردنا و قایم باشکا فقط خیال بود. که اگه این همه مدت مثل یه پیرزن افاده ای راه نمیرفت و کل کامیونو میذاشت رو زمین، هیچ مورچه ای تلف نمیشد!. و میترسیدم از شکی که به هی خندیدن و هی خندیدن و باز خندیدنام کنه!. که فکر کنه از سر تمسخر بوده و نه عشق بازیِ من و یه آروزی برآورده شده ی خیالی!. که بفهمه میتونستم تو خیالم گردنشو درازتر کنم، دمشو کوتاه تر، چشماشو خوشکل تر کنم، ابروهاشو کمندتر، و لب هاشو غنچه تر و لپ هاشو طبیعی گلگون تر!. میتونستم در یک لحظه بهش قدرت تکلّم ببخشم، صاحبِ خرد و فهم اش کنم، و جاذبه و کاریزمایی بهش ببخشم که نه فقط یه دایناسور از جنس مخالف که حتی همه ی آهوان و مادیان های حیوون کش دینا هم شیفته و دلباخته ی ظاهر و باطنش بشن... نه، توان گفتن حقیقتو نداشتم!. نه فقط گوبولی، که تو همه ی دنیا کیه که بفهمه من آرزومو، گوبولی گولی کوپولی موکولیمو همونجوری و همون شکلی دوست داشتم، بدون لبِ غنچه ای و کاریزما و قدرت تکلّم. یه پیرزن افاده ای که فقط میتونه تا طبقه ی چهاردم هر برجی رو رصد کنه!...

چشماشو بست!، گوشاشو جمع کرد، ابروهاشو تا به تا کرد و سرشو با زاویه ی چهل و پنج نسبت به خطِ واصلِ بینِ زانوهای دوپای جلوش خم کرد و من گفتم "باشه، برات زن میگیرم!". چشمای معصومشو به چشمام دوخت و توک زبونشو کج کرد، یعنی بیا یه بغل بده ببینم. خجالت کشیدم!. از خودم. همیشه از بغلای دروغکی بیزار بودم. از محکم به آغوش کشیدنای فریب کارانه. و چقدر سخته که بخوای خیالِ خودت رو فریب بدی!. نینیِ چشماش بیشتر لرزید و زبونش کج تر شد. چاره ای نبود. گریزی نبود منو از این خود خیال فریب کاریِ مذبوحانه!. رفتم لب پنجره و دستامو باز کردم. خیز برداشتم و پریدم. پریدم به سمتِ خیال خودم.؛ و پهن شدم کفِ آسفالت!. گوبولی گولی کوپولی موکولی رفته بود!. رویا رو با دروغ قرابتی نیست!...

نشد که نشد. بعد از اون پروازِ نافرجام هزار بار دیگه رفتم روی همون نیمکت و آرزو کردم. آرزو کردم که ای کاش یه دایناسور داشتم. یه دایناسور بزرگ، خیلی بزرگ. یه دایناسورِ اهلی. اما نشد. برآورده نشد. گوبولی گولی کوپولی موکولی دیگه برنگشت. دیگه اون شب تکرار نشد. لحظه به لحظه ی شبی که گوبولی متولد شد رو یادمه. روی نیمکتِ پارک نشسته بودم و فکر میکردم دلم چی میخواد. آخرای شب بود و پارک و خیابون و ساختمونای روبرو همه خاموش. ماشینی نزدیک شد و نگه داشت. چندتایی پسر و دخترِ جوون. مست و پاتیل بودن انگار. سیگار به دست میخندیدن و تلو تلو میخوردن. یکی از دخترا فقط دودمیکرد سیگارشو، نمیکشید، بلد نبود انگار، سرخوش بود فقط ازین رهایی و راحتی و آزادی. همون اشاره ای به من کرد و گفت: "جون میده واسه اسکول بازی این یارو" و جیغ و کف و قهقهه ی باقی شد تأیید. پیاده شدن و شروع شد. از شوخیاشون اذیت نشدم. همین که جوونی میکردن و میخندیدن رو دوست داشتم. شکل و راه و اندازه ش به من ربطی نداشت. اما من چیز دیگه ای میخواستم... بلند شدم... روبرو، چراغِ روشن یک اتاق چشمک میزد...

این روزا مدام با خودم فکر میکنم ای کاش آرزوم شکل دیگه ای بود. همون چیزایی که شاید گوبولی دوست داشت. یه دایناسورِ خیلی بزرگتر با چشم و ابرویی خوشکل تر و ناطق. یه دایناسور که میتونست حتی رستورانِ بالایِ برجِ میلادم دید بزنه. نمیدونم خیالاتی شدم یا واقعیته اما یه چیزایی وهم گونه میبینم. یه صداهایی از خیابون میشنوم و تصاویری خیالی یا شاید واقعی. دایناسوری رو میبینم با شکل و هیبتی که من نمیشناسمش. شبیه اون دایناسورا که همه مون تو کتابا و فیلما دیدیم. میاد پشت پنجره ی اتاقم و فریاد میکشه، ناله میکنه. خودشو میزنه به پنجره و غرّش میکنه. یه بار رفت پشت پنجره ی اتاقِ اون برجِ کذایی و شبیهِ مردِ مستِ زن مرده ای که دنیا براش تموم شده شکوه میکرد از زندگی و دنیا و خدا!. که خدایا چرا منو دایناسور خلق کردی!. چرا من تنهام!. چرا هیچ جفتی از من توی این دنیای درندشت نیست. یه دایناسورِ ناطق. حتی صاحبِ خرد و اندیشه. جمله هایی فلسفی میگفت از فلاسفه!. از آخرتی که کسی ندیده و قصه هایی از ازل و آغازِ خلقت. و با نفس هاش دنیارو به آتیش میکشید!...

همه ی ماها آرزوهایی داریم، رویاهایی داریم، خیالاتی دارم. اما شاید یکی تو دنیا امشب دلش خواست یه دایناسور میداشت. یه دایناسور بزرگ، خیلی بزرگ. یه دایناسورِ اهلی. اسمشم میذاشت "گوگوپوکولی ووکولی کوپی وای خدا!". آخه میدونید، هر بار که هر آدمی توی این دنیا برای یه بچه غش و ضعف میکنه یه آوایِ جدید از خودش در میاره. به تعداد تمامِ غش و ضعفای آدمی در طول تاریخ برای بچه های تو کالسکه میشه اسم برای آرزوها گذاشت. من هنوزم شب ها میرم رویِ نیمکتِ آرزوهام میشینم. منتظر میمونم تا چندتا جوونِ سرخوش بیان برای تفریح با عینک و صورتِ وارفته و موهایِ آشفته م. منتظر میمونم تا ازم بپرسن دلت چی میخواد بابایی! و من بی درنگ بگم "دلم میخواست یه دایناسور داشتم". و لحظه شماری کنم برای خنده هایِ بی وقفه شون. و چشم بدوزم به دستِ چپِ اون از همه مست تره تا دسته های عینکمو بگیره و برداره و بذاره رو چشماشو و با لحنیِ اغواکننده بگه "دایناسور میخوای چیکار خوشکله؟!؟" و من جواب بدم: "چون پدرم، مردی بود که شبی آرزو کرد کاش یک دایناسور میداشت!" و بلند شم و راه بیفتم رو به جلو. قدم بذارم روی قهقهه هایِ خوششون و گم بشم تو دنیایِ خیالی خودم. قدم به قدم جلو برم تا برسم به ساختمونی که تنها چراغِ اتاقِ خوابِ طبقه ی چهاردهمش روشنه. و بعد پرواز کنم!. نه با بال. روی پاهای در حالِ کش اومدن ام پرواز کنم. استخون ترقوه م بشکنه و خودشو برسونه به ستونِ فقرات در حال خمیدگی و خم بشم روی دو دست. دستایی که تصمیم گرفتن هرجور شده خودشونو شکلِ پاهای حالا کشیده شده م بکنن. و بعد پرواز کنم!. نه با بال. با چشمام روی گردنی که عهد کرده خودشو برسونه به خدا!. جمجمه م بترکه و اندازه ی اتاق شه و پوزه م مماس شه با شیشه ی اون اتاق. و بعد از دنیا پرت شم بیرون و با همه ی وجود محوِ اتاق بشم. و با دیدنِ چیزی که اونجاست بغض کنم و بلرزم، یعنی: "گوبولی گولی کوپولی موکولی". اون بچه ی توی کالسکه، گوشه ی اتاق، کنارِ تخت، یعنی شما اون شب آرزویی کردید. عجله کنید...

"دنیا داره آتیش میگیره و فقط رویای شماست که میتونه جلوشو بگیره ؛؛؛ آرزوهای خوبِ ما ربطِ عجیبی دارد به آرزوهای خوبِ دیگران."

   

نویسنده: محسن سلطان زاده - سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٤

برای گندمِ یک روزه، نشسته روی تابی که مادربزرگم آذر، هفتاد سال پیش هر دو طنابِ آن را با دندان برید...

 

یک. "تولد؛ چشمانِ غبارگرفته ی آذر"!

خونه ی مادربزرگم یه اتاق داشت بهش میگفتن اتاق پشتی. پشت مهمونخونه بود و کوچیک تر از باقی اتاقا. ورودیش از حیاط پشتی-عقب ساختمون- بود و تقریبا حکم یه انباریِ دمِ دستی رو داشت. تهِ اون اتاق کنار شومینه ی دودگرفته ی همیشه خاموش یه صندوقچه ی قدیمی بود؛ یه صندوقچه ی چوبی شبیه همونا که تو فیلماس، توی قصّه ها. از همونا که روش منبت داره و پرِ چیز میزای قدیمی و مرموزه. لابلای خرت و پرتای اون صندوقچه یه کتاب بود...

 

بعضیا میگن شبیه پروازِ گوژپشتِ نتردام روی ناقوس، بعضیا میگن شبیه نگاهِ دکتر ژیواگو از بالای شیروونی به کالسکه ی لارا و بعضیای دیگه میگن شبیهِ هیچکس!. خودم اما فکر میکنم یکی باشم شبیه همه. و این تصور نفیِ برداشتِ دیگران از خودم نیست. یکی ازون همه حتما پروازِ گوژپشت روی ناقوسه و دیگری نگاهِ ژیواگو به لارا. مطمئنم همه ی ما، دونه دونه ی ما، روزی، جایی، در پی اتفاق و احساسی به روی ناقوسی پریدیم یا میپریم و لحظه ای از نقطه ای مشرف به دور، دورشدن عشقی رو دیده یا خواهیم دید. اون روز و اون لحظه که رسید، میفهمیم که همه مون یکی هستیم شبیه همه!، و بعد در حالی که دست میکشیم به خاطره ی غبارگرفته ی نفسِ عمیقِ بعد از اولین شرم، به یاد میاریم روزی رو که خودمونو یکی جدای از باقی دیدیم و داغ میشدیم از شنیدنِ یکی مثل همه، و بعد تکرارِ دوباره ی نفس های بعد از شرم... بگذریم، نه، اصلا قرار نیست آشفتگی های ذهنِ مغشوشِ خودمو بالا بیارمو به خورد شما بدم. داستان، ازون چیزی که فکر میکنید ساده تره...

منم یکی بودم شبیه شما. صبح از خواب بیدار میشدم، چند لحظه لبه ی تخت میشستم،  به هرچیزی که وول میخورد نگاه میکردم -ثانیه شمارِ ساعت، دنباله ی پرده، برگه های وسطیِ کتاب باز مونده، چراغ مودم، پیرمردِ روی تراسِ ساختمون روبرو، و گاهی رد شدن از رنگ و گچ و بتن و میلگرد و یونولیت و سرامیک و تماشای موهای بیتا زنِ تنهای واحدِ بالایی جلوی میزِ آرایش- و درهمون لحظات کشیدن نقشه برای یک روزِ جدید. منم یکی بودم شبیه شما. فارغ از هر نقشه ای، ناگزیر صبحونه و آینه و کیف و خیابون. میزدم بیرون و شبیه شما روزمرگی میکردم. قدم میزدم، نگاه میکردم، حرف میزدم؛ بوق میزدم، چشم غره میرفتم، عربده میکشیدم. گاهی سربه زیر مینداختم و عمیق میشدم، و گاهی ژست میگرفتم و هوایی میشدم. گاهی عجله میکردم، تند میشدم، گاهی اما آروم و دلنشین میشدم. اخم میکردم، لبخند میزدم، جوگیر میشدم، شلوغ میکردم، شیطون میشدم. و گه گاهی نگاه معنی دار مینداختم و حتی گاهی ناگزیر عاشق میشدم!؛ و باز شب میشد و برمیگشتم خونه!. درسته، منم یکی بودم شبیه شما تا اینکه اون شب رسید. و اتفاقی که به مراتب جذاب تر از روزمرگی و حتی عاشق شدن بود!. چرا دروغ، اون شب آسمون فرقی با شبای دیگه نداشت، شبیه این قصّه ها و رویاها و خیال بافی ها یا حتی شبیه یه خواب که همه چیز از یه شبِ متفاوت پر ستاره شروع میشه؛ نه، آسمون فرقی با شبای دیگه نداشت؛ اگرم نور بیشتری داشت بخاطر تموم شدن ساختمون روبرو و روشن شدن چراغای نمای اون بود نه جادو و سحری که عاشقشیم؛ حتّی خبری از یه نسیمِ خنکِ دلنشین هم نبود؛ هوا با همه ی داشته هاش، با اکسیژن و نیتروژن و دی اکسیدکربن اش ساکن بود؛ شهاب سنگی هم در کار نبود؛ توی آسمون نور ردّی به جا نذاشته بود و ستاره یی خاصّ که آغازگر ماجرایی وهم انگیز و خواب گونه باشه چشمک نمیزد و همه چیز و همه چیز عادی و ساده و همیشگی بود. روی زمین هم معجزه یی در حال رخ دادن نبود. نه پیامبری ظهور کرده بود و نه غول چراغ از مخفی گاه ش سربرآورده بود. نه سرداری به پادشاهی رسیده بود و نه دیکتاتوری سرنگون. روی زمین هم، مثل آسمون، همه چیز و همه چیز عادی و ساده و همیشگی بود، و من، در حالی که بدون زیرانداز و روزانداز روی سنگ های سردِ کفِ اتاق دراز کشیده بودم و بی هیچ دورنما و حتّی امیدی به سرنوشتم روی زمین به آسمون نگاه میکردم یهو دلم هوای خونه ی مادربزرگو کرد!؛ دلم هوای بچگیامو کرد!. خونه ی مادربزرگ یه اتاق داشت بهش میگفتن اتاق پشتی. پشت مهمونخونه بود و کوچیک تر از باقی اتاقا. تهِ اون اتاق یه صندوقچه ی قدیمی بود؛ یه صندوقچه چوبی شبیه همونا که تو فیلماس، توی قصّه ها. لابلای خرت و پرتای اون صندوقچه یه کتاب بود. کتاب بیشتر عکس بود و گاهی نوشته هایی اندازه یکی دو جمله زیرِ عکس به خط و زبونی که برام آشنا نبود. عکسا هم دست کمی از نوشته ها نداشت؛ فرق داشتن با عکس کتابایی که باید تو اون سن میخوندم و تماشا میکردم. خبری از کوه و جنگل و خرگوش و دودکش و خورشیدخانوم نبود. اما عجیب بود؛ اینکه اون کتابو دوست داشتم!. هروقت میرفتیم خونه ی مادربزرگ، وسط بازی با پسرخاله و دختر دایی و اردلان، نوه ی بازیگوش مونس خانوم همسایه ی مادربزرگ من غیب میشدم!؛ مربع عشقیِ کودکانه و نبردِ مردونه برای تصاحبِ نگین رو به سه ضلع کاهش میدادم و به دور از چشم همه خودمو میرسوندم به حیاط پشتی و انباری و سروقت صندوقچه و کتاب. اون کتابِ غریب با کلماتی ناآشنا و عکسایی وهم انگیز و خیال گونه رو دوست داشتم، بیشتر از هر کتابی. جادویی داشتن انگار کلمات و تصاویر. گاهی ساعت ها به یه عکس خیره میشدم. از زمین کنده میشدم و میرفتم به یه دنیای دیگه. آرزوهای کودکانه و ماورایی من با اون کتاب و تصاویر واقعی میشدن انگار. هنوزم یادمه، هروقت که دستام به کتاب میرسید و بازش میکردم، انگار که روحم از کالبد پر میکشید و میرفت برای رسیدن به رویاهام. از یه سنی و یه دوره ای با بیشتر شدن درس و کلاس و برنامه های فوق برنامه! و کمتر سر زدن به مادربزرگ کم کم دیدارِ کتاب و قرارای یواشکی و عاشقانه ی ما هم کمتر شد تا اینکه زمان و سوغاتش فراموشی کتاب رو از یادم برد، و عجیب بود این یادِ دوباره در این شب و ازون عجیب تر ولعِ مهارنشدنی گرفتن دوباره ی کتاب توی دستام و ورق زدن و دیدنِ دوباره ی اون عکسای...... شبونه قصد رفتن به خونه ی مادربزرگ و دیدنِ دوباره ی اون کتابو کردم. خونه هنوزم همونجور درندشت و بزرگ لابلای برجای قدونیم قد مونده بود و کوبیده نشده بود؛ مادربزرگ اما سال به سال پیرتر و تنهاتر و خمیده تر شده بود و اون همه قرص خواب آور و آرامبخش توان محوکردنِ صدای قدم های یواشکی من رو داشت. رسیدم، کلید انداختم و شبیه یه دزدِ آماتور خودمو رسوندم به پشتِ ساختمون و اتاق پشتی. تغییر زیادی کرده بود وسایل اتاق اما صندوقچه همونجا سرجاش بود، کنارِ شومینه ی دودگرفته ی همیشه خاموش. خاک گرفته بود. خاکشو گرفتم و بازش کردم. کتاب سرِجاش بود. اونم خاک گرفته بود جوری که اسمش مشخص نبود. خاکشو گرفتم اما اسمِ کتاب رنگ نگرفت. عجیب بود؛ شاید گذر زمان بتونه کتاب رو فرسوده و ورق هاشو تیره و شکستنی کنه اما جوهر چیزی نیست که به این زودی رنگ ببازه. بازش کردم؛ صفحه ی اول سفید بود. یادم نمیومد صفحه ی اول چی بود، شاید واقعا همیشه سفید بود پس باز ورق زدم. صفحه ی دوم، سوم، چهارم... همه شون سفید بود!. کتابو بستم و به ابعاد و شکل ظاهریش نگاه کردم، حتی باقی خرت و پرتای صندوقچه رو هم گشتم؛ نه، کتاب همون کتاب بود، شک نداشتم، میشناختمش. بیشتر از هرچیزی توی کودکیم لمس اون کتاب و ورق زدن برگه هاش برام لذت بخش بود و لذت های کودکی چیزی نیست که از خاطر بره. درگیرِ چرایی محو شدن اون کلمات و تصاویر جادویی و رج زدنِ برگه های کتاب بودم که صدای زنگِ تلفن از مهمونخونه به هوشم کرد، و چندلحظه بعد صدای کشیده شدن قدم های مادربزرگ. خودمو رسوندم به درِ همیشه قفل اتاق از سمتِ مهمونخونه و از شکافِ کلید نگاه کردم. سرِحال نظر میرسید؛ ظاهرِ پیرزنی خواب آلود که نیمه های شب زنگِ گوشخراشِ یه تلفنِ قدیمی بیدارش کرده باشه رو نداشت. انگار که منتظر چیزی بود!. گوشی رو برداشت و بی هیچ کلامی تنها گوش کرد. طولانی، کِش دار و حتی عذاب آور. گوشی رو که گذاشت، چرخید و به شکافِ کلید درِ اتاق پشتی نگاه کرد و من که معنیِ نگاهِ مامان آذر، مادربزرگم رو بهتر از معنیِ کلامِ مادرم میشناختم، فهمیدم که دقایقی قبل روی سنگ هایِ سردِ اتاقم، بدونِ روانداز و زیرانداز مردم!. یه اتفاق باشکوه، جذاب تر از روزمرگی و حتی عاشق شدن!. اینکه چرا خبرِ مرگِ ناگهانی منو مادربزرگم نیمه های شب از شکافِ کلیدِ اتاق پشتی تنها با یک نگاه و بدون شیون و ناله های مرسوم به خودم رسوند، یه رازه بین من و شما و چشمای آذر!. شاید چون اون تنها کسیه که میفهمه گم شدن رویا یعنی چی!. گم کردنِ تدریجیِ آرزوها. میدونم که رازنگه دارای خوبی هستید و این رازِ غیرمرسوم و حتی گناه آلود رو به کسی نمیگید. رازِ تبریکِ تولد گفتن آذر به من با چشمانی غبارگرفته!. و آرزویی که توی همون نگاهش بود. پیدا کردنِ دوباره ی آرزوهای گم شده، کشف و کشتنِ بزنگاهِ سرد و یخ زده ای که رویاهامو دزدید و بازگردوندنِ اون دنیایِ وهم انگیز و خیال گونه ی محو شده به صفحاتِ کتاب، به "ملانکولیا"...

   ادامه دارد...

نویسنده: محسن سلطان زاده - جمعه ٢٢ آبان ۱۳٩٤

پاردینال موجودی فضاییست از سیاره یی به همین نام ...

بری شما شوخی ،

برای من اما ...

به ذهن هر کس شاید رسیده باشه تا به حال! ... خلق یه موجود فضایی ، آوردنش به زمین و روایت مواجهه ی این موجود با انسان زمینی ... توی ادبیات و سینما هم چیزی که زیاد بوده فضایی! ... اوایل بیشتر جنبه ی تخیلی جاذبه داشت ؛ سر و شکل و دم و شاخ و مثلا انگشتی که یهو نیم متر درازا میگرفت! ... و بعدها جنبه ی فلسفی! ؛ فضایی میشد بهانه برای کشف لایه های درونی انسان! ... اوایل فضایی شیرینیِ قصه بود و حالا انسان تلخی ماجرا! ...

خب راستش منم یه آدم امروزیم! ... خیلیم اصرار دارم تا بگم حالیمه! ... عاشق اینم که تو ذهن خواننده هام یه روشنفکرِ متجدد و صاحب اندیشه جا بیفتم ... که هی قربون صدقه م برن که قلانی تو نابغه یی و حیف تو که ناشناخته موندی و تف تو این مملکت! ... و چون خلاقیتم زیر صفره ، پس منم یکیو میارم زمینو میپیچم به پر و پای آدمیزادِ بدبختِ بی نوا که شده تو سری خور یه مشت پرادعای حرّاف بی پیشینه شبیه من ... پس این شما و این "پاردینال" ؛ مجموعه داستانِ کوتاهِ دنباله دار ...

( برای اسپایک جونز و پسرخاله ام)

 

 معرفی

1. پاردینال :

در بعد چهارم فضایی از منظومه ی شمسی ، در کهکهشان راه شیری ، سیاره ایست به اسم پاردینال ... سیاره ای با مساحت 873000 کیلومترمربع مابین هوزیوا و آتسیتا ، دو سیاره ی بزرگ تر و شناخته شده تر منظومه ... سیاره ای با تنها یک کوه-آتشفشانی- ، یک دریا-دریاچه- و جمعیتی ثابت ، 126447 پاردینالی ...

2. پاردینالی :

به ساکنین پاردینال همچون خود سیاره پاردینال میگویند ... پاردینالی ها ؛ یا بهتر بگوییم 126447 پاردینالی ساکن پاردینال ، شبیه هم هستند! ، بدون ذره ای تفاوت ... هم قد ، هم شکل ، هم وزن و با احساساتی یکسان! ... در یک موقعیت واحد همه ی پاردینالی ها یکجور فکر میکنند ، یکجور تحلیل میکنند ، یکجور واکنش نشان میدهند و در قلبشان مالک احساسی یکسان ...

3. جنسیت :

پاردینالی ها تک گونه ای هستند و فاقد جنسیت و بخاطر شباهت مطلق ، تنها مانده و تنها زندگی میکنند ... یک پاردینالی چیزی برای اضافه کردن به پاردینالی دیگر ندارد و باهم شدن و کنار هم بودن پاردینالی ها تنها وقت انجام کارهای روزانه است ...

4. شباهت ها :

پاردینال از نظر ژئوفیزیکی شباهت زیادی به زمین دارد و پاردینالی ها هم شبیه انسان ها ... آب ، باد ، خاک ، آتش چهار عنصر حیاتی پاردینال است و پاردینالی ها دارای حواس پنجگانه ... تنها بخاطر کمتر بودن شدت جاذبه در پاردینال ، پاردینالی ها به نسبت انسان ها لاغرتر و بلندتر هستند ...

5. تولد و مرگ :

روزی در سال پاردینالی وجود دارد به اسم روز استحاله ... در این روز همه ی پاردینالی ها کنارِ تنها دریاچه ی سیاره جمع میشوند ... همه ی 126447 پاردینال ساکن سیاره به خط شده و به سمت دریاچه حرکت میکنند و آرام آرام در آن فرو میروند ... چند دقیقه بعد به همان تعداد ، پاردینالی از سمت دیگر دریاچه بیرون می آید ... بیشتر پاردینالی های بیرون آمده همان هایی هستند که دقایقی قبل داخل دریاچه شده بودند ... اما تعدادی ، پاردینالی های تازه متولد شده اند ... کسی نمیداند فوت شده ها کجا رفته و پاردینال متولد شده از کجا آمده ... هیچ وقت هیچ پاردینالی نفهمیده و ندیده زیر آب چه اتفاقی افتاده ، چون هر کس در بیم و امید مرگ یا زنده بودن تنها به خودش و طی کردن مسیر دریاچه فکر مکیند ... انگار این راز تا مرگ هر پاردینالی کشف نشده باقی خواهد ماند ...

6. افسانه یا حقیقت :

افسانه یا شاید حقیقتی در پاردینال وجود داره که سینه به سینه بین اونها چرخیده ... اینکه قرن ها پیش غریبه ای پا میذاره به پاردینال و به یه پاردینالی احساس پیدا میکنه ... احساسی که به گفته ی غریبه "عشق" نام داشته ... سال بعد و در روز استحاله اون پاردینالی میمیره و جاش پاردینالی متولد میشه شبیه بقیه ی پاردینالی ها ، اما به ظاهر! ... اون پاردینال برعکس باقی پاردینالی ها میدونسته که تولدش ماحصل احساسیه به اسم "عشق" ...

7. راوی :

این احساس و این دانایی طی سال ها و قرن ها توی اون شاخه از پاردینالی ها باقی میمونه تا میرسه به آخرین بازمانده ازون نسل ... به من! ... به راوی ... به پاردینال ...

8. ماریسا :

در سیاره ی کناری ما ، هوزیوایی ها ، مثل زمینی ها زوج هستند ... و شبیه زمینی ها صاحب احساس ... سال ها از تولدم میگذشت و دنبال معنی و مفهوم و درک و لمس چیزی بودم که میدونستم باعث تولدمه ... اما درکش برام غیرممکن بود ... برای شناختش گاهی به هوزیوا میرفتم ... و اونجا با ماریسا آشنا شدم ...

9. وعده با ماریسا :

با ماریسا میگفتیم ، میشنیدیم ، میخندیدیم ، گریه میکردیم و در تلاش بودیم تا احساس رو در من شکوفا کنیم ... روزی از من پرسید : "حالا میدونی عشق چیه؟" و من شروع کردم به گفتن ... به شرح دادن عشق! ... خیلی گفتم ... خیلی حرف زدم ... وقتی تموم شد با انگشت زمینو بهم نشون داد! ... گفت تو ریشه ت برمیگرده به زمین ... چیزایی که میگی نرسیده و بارور نشده و به بلوغ نرسیده ی یه احساس زمینیه! ... بهم گفت اون غریبه ای که قرن ها پیش پا گذاشته به پاردینال یه زمینی بوده ... گفت برو و ریشه تو پیدا کن ... وقتی پیدا کردی عشق رو هم میفهمی ، و بعد برگرد ...

10. سفر به زمین :

حالا من اینجام ... پاردینال روی زمین ... اومدم تا ببینم ، تجربه کنم و یاد بگیرم ... اومدم تا کشف کنم ... کشف زمینی و کشف تفکر و احساس یک زمینی رو ... تا ریشه هامو پیدا کنم و چیزی که قرن ها درونم هست اما فرصتی برای باروری نداشته رو بارور کنم ... من اینجام تا از دیده هام ، شنیده هام ، تجربه هام و کشف های جدیدم از انسان زمینی براتون بگم! ...

11. و شما :

باور پاردینال یه باور علمی و عقلانی نیست ... بعد چهارم فضایی برای انسان تا همیشه کشف نشده باقی میمونه! و پاردینال و پاردینالی از هر زاویه ی نگاهی مردود ... باور پاردینال یه باور احساسیه ... و بسته به احساس و شور هر خواننده ای متفاوت ... از همین حالا میشه صدای خنده ها رو شنید و قهقه ی تمسخر رو ... حتی تندی یه فحش آبدار زمینی یا تشر یک تهدید زمینی رو ... اما این وسط میرسه به گوش صدای قدم های همراه و همراه هایی که هم نیت با پاردینال میان تا سرکی بکشن به خودشون و درونشون و احساسشون ، که شاید روزی گمشده شون رو پیدا کردن و برگشتن به جایی که بهش تعلق دارن ... جایی ورای زمان و مکان ... جایی در بعد چهارم وجودشون که انگار کشف نشده باقی مونده!! ...

 

 فصل اول : روایت ها ... 

همه تون تهِ کمد اتاقتون یه کیف دستی مشکی دارید که مدت هاست انداختیدش اون گوشه ... بندی نیست و دسته داره ؛ شیک نیست و بدشکله ؛ یکم بزرگه و سنگین ، حتی وقتی خالیه ؛ حتی چرم نیست و فومه و شما دوسِش ندارید! ... دسِتون نمیگیردش ، باقی چیزای شیکتونو توش نمیریزید ، کنارِ دستتون توی ماشین نمیشونیدش ، توی مترو و تاکسی و اتوبوس بغلش نمیکنید و حتی گه گاهی ، جایی ، وقتی ، از سر اجبار ، بالش سرتون نمیکنیدش! ...

یادتون نره! ، وقت خوندن روایت های پاردینال ، اون کیف کنارتون باشه ...

 

روایت اول. "عکس"


شماها عکس میگیرید! ... همه جمع میشید تو یه قاب و یک ، دو ، سه ، شتلق! ... قدیم ترا سخت تر انگار ؛ این روزا آسون تر ... قدیم از صبح خبردار که قراره بریم عکاسخونه! ... تر و تمیز و خوشبو! روی صندلی تک نفره یا نیمکت خانوادگی روبروی یه جعبه ی بزرگ غریب_به غریبی من_ با یه نورافکن به بزرگی کله ی عکاس باشی بالای جعبه و یه کله به بزرگی نورافکن که آماده : یک ، دو ، سه ، شتلق! ... گاهیم لغزش شاتر دستی و آتیش و فرار! ... این روزا اما آسون تر ... شاتر و دیافراگم و لنز و حتی قابو می سپرید به یکی اونور دنیا که سال به سال با پیکسلای بیشتر و لغزش کمتر برمیگرده ... مهم فقط ویترین همون کله ی بزرگ عکاس باشیه که چندسالیه خودت شدی ... دِفرمه و کج و معوج ... "شتلق" که هیچ حتی یک ، دو ، سه هم نمیخواد دیگه انگار ؛ "بد شد باز میگیرم ، مهم نیست!" ؛ منو پانی همین الان یهویی ، "." (صدای باز و بسته شدن شاتر در دوربین آیفن پنج!) ...

توی پاردینال وقتی یه پاردینالی قصد رفتن پیش پاردینالی دیگه رو میکنه یه انتخاب بیشتر نداره ؛ کوتاه ترین مسیر ... اینجا ، به زبون ریاضی میشه "فاصله" ... یه خط مستقیم رو میگیره و بدون کمترین انحراف میره سمت مقصد ... توی زمین اما زمینیا برای پرکردن فاصله ها رو میارن به "مسافت" ... مسافت مسیریه طولانی تر از فاصله ... بیشتر وقتا چاره ای نیست ، و گه گاه یه انتخاب انگار! ... عطرگلهای باغی در کوچه ای دورتر ، دیدن آشنایی در محله ای دورتر ، یا حتی یاد دوباره ای از یک خاطره در مسیری دورتر میشن بهانه برای انتخاب مسیری طولانی تر ... و یاد و خاطره چیزیه که در هر عکسی هست ...

توی پاردینال هیچ وقت عکسی گرفته نشده ... هیچ وقت هیچ پاردینالی نگفته همه آماده ، یک ، دو ، سه ؛ قاب نبسته ، نگرفته ، نخریده و هیچ وقت پاردینالی دیگه ای رو روی نگاتیو دوربینش موندگار نکرده ... توی پاردینال هیچ وقت کسی به کسی آلبوم هدیه نداده ... شاید چون توی سیاره ی ما وقتی کسی قصد رفتن پیش کس دیگه ای رو میکنه یه انتخاب بیشتر نداره ... شماها اما جز فاصله انتخاب دیگه ای دارید به اسم مسافت با هزاران انتخاب! ... و شماها عکس میگیرید ... همه جمع میشید توی یه قاب و یک ، دو ، سه ، شتلق! ... قدیما سخت تر انگار ؛ این روزا آسون تر ... خیلیم فرق نداره حتی ... حتی همون من و پانیِ دِفرمه و زجرآور از نظر هنر عکاسی هم چند سال بعد میشه یه یاد خندون یا بغض آلود از یه خاطره ی تینیجری هچل هفت! ، که برای تو و پانیذِ حالا بزرگ شده ی هنرفهمیده هچل هفتیشو عشقه! ... 

اینارو نگفتم که بگم ما توی پاردینال عکس نمیگیریم ... گفتم که بگم شماها عکس میگیرید! ... سخته که تجربه ی اول به زبون فارسی و لهجه ی پاردینالی خوندنی دربیاد ... چیز دیگه ای نمونده که بگم ... فقط اینکه امروز صبح توی یه ایستگاه مترو صدای ساز نوازنده ای میومد ... من هم شنیدم! ... چند ایستگاه که رفتم دلم خواست برگردم و باز بشنومش! ... وقتی برگشتم نبود ... با این سر و ریخت نمیتونستم از کسی بپرسم کجا رفته ... توی دویست و پنجاه و هشت یوتا بایت اطلاعات خودم از زمین از ابتدای خلقت تا امروز سرچ کردم اما نشونی ازش نبود ... یعنی فردا بازم میاد؟! ... کسی از آینده خبر نداشت ... حتی من پاردینالی ... باز سوار ترن شدم و ادامه دادم ... یکی یکی ایستگاه هایی که دقایقی قبل ازشون رد شده بودم سر رسیدن! ... به ساعت و زمانی که به عقب برنمیگرده نگاه کردم ؛ و فکر کردم به فاصله ، به مسافت ، به تکرار دوباره ی ایستگاه ها و طولانی شدن مسیر ... به دیدن دوباره ی تابلوهای توی هر ایستگاه ... به عکس! ... به تکرار دوباره ی لحظه ها ... به انتخاب ، به این همه انتخاب برای ......
برای شما غریب نیست این نگاه و فکر ... شاید هر روز و هر ثانیه دچارشید ... اما برای من پاردینالی غریب بود ... اولین بار بود که به انتخاب دیگه ای دست زدم ... اولین بار که فاصله ای رو با مسافت پر کردم ، و لمس ناچیز و کمِ حس بیگانه ای که بهش میگید "شوق" ... شوق دوباره دیدن ... معنیش شاید تقلید و عادت زمینی وار خیلی از زمینی ها باشه و یا شاید نشونه ای از نزدیک شدن به ریشه هام ... نمیدونم ، اما اگر هست ؛ اگر معنیش نزدیک شدن هست ، به افتخار اون لحظه و برای ثبتش : یک ، دو ، سه ، "." ... حالا همه بگید سیب!! ......

 

روایت دوم. "بودن"

جایی از فیلم "منهتن" دایان کیتون به وودی الن میگه : "ای کاش نامرئی بودم ؛ راه می افتادم و همه جاهای نادیده ی زمینو میگشتم" ... عجب ایده ای ... بخصوص برای من! ... پس راه افتادم ... با یه نقشه ، بدون چمدون و بی نگرانی از ساعت پرواز و پول هتل و تأیید ویزا ... خوب بود ... دیدن تاج محل بدون گرفتن بلیت ورودی ... رفتن به آبشار ویکتوریا بدون سفری طولانی و پرهزینه ... بالا رفتن از پله های متروپلیس ، چرخیدن تو کافه های پاریس ، دراز کشیدن کنار مجسمه ی مسیح نجات بخش در برزیل ، پرسه زدن در اهرام و پائین اومدن از آلپ با تلکابینِ سوزنی در نیمروز! ... اما خسته شدم! ... خیلی زود ... از شیک بودن انگار ... چقدر شیک بودن همه تو جاهای توریستی! ... شیک میپوشن ، شیک میخورن ، حتی شیک میخوابن و شیک سفر میکنن ... خسته از این همه شیکی بودم که فیلسوفی بزرگ چشمک زد! ... از لابلای اطلاعات هارد بی در و پیکرم ... که گور بابای شیک بودن! ؛ لذت واقعی در انجام کارهای ممنوعه س! ... در پشت پا زدن به ادب و تربیت و فرهنگ و شیک بودن! ... بخاطر حس قهرمانی و لذت فتح ... فتح لذت بخش قانون ... قانونِ همیشه در تقابل با آزادی! ... و من مرید فیلسوف شارلاتان شدم ... بالارفتن از خرپای ایفل وقت غروب ، گذاشتن رژگونه برای نقاشی آبراهام لینکلن در موزه ی مادام توسو نیمه های شب ، شاشیدن روی سر بودا در معبدی در نپال وقت عبادت چشم بسته ی نیروانه و کندن و نوشتن "پاردینال از پاردینال 1394.7.11" با میخ روی ستون های تخت جمشید! ... اما ممنوعه های زمینی هم زود عادی شدن! ... لذتی وجود نداشت توی این قانون گریزی و آنارشی گری خبیثانه ... تنها یک شب که توی ایوان کاخ سلطنتی ملکه بریتانیا داشتم ترقه های کوچیک دست سازم رو روی پنجره های مشرف به حیاط اصلی میچسبوندم تا فردا وقت سخنرانی پرنس ویلیام بترکونمشون بلکه لذتی ببرم دیدن بوسه ی پنهانی خدمه ی زن و مرد کاخ سلطنتی پشت پرده های سالن اصلی در اون وقت شب برام جالب اومد! ... آره ، جالب بود ... خلوت مردم برام جالب تر بود ... گوش وایسادن و شنیدن حرفای پسر و دختری جوون کنارساحلی در مدیترانه ... چشم چرونی و دیدن عشق بازی مرد و زنی مسن در هتلی قدیمی اولین اقامتگاه عاشقانه شون در جوونی ... زاغ سیاه تازه عروسی رو چوب زدن وقت گشتن مخفیانه ی ادلیست موبایل تازه داماد و یا حتی آموزش دختربازی مردی زن مرده به پسر یتیمش در ایالت تگزاس با متد و ادبیاتی مختص یک گاوچرون ، و پائیدن و دیدن پک های سنگین و عصبی شبانه ی دزدی ناشی به سیگار در اتاقی کوچک و کم نور وقت کشیدن نقشه برای قاپیدن دلارهای یک بانک محلی در دهکده ای در مکزیک ... اما جاذبه چه زود رو به افول میذاره تو این زمین لعنتی! ... حتی دیگه دیدن نشئه بازی های پی در پی رهبر پیر و خرفت کشوری اسلامی در خاورمیانه که تصورش برای مردم گنگ و فریب خورده ش محاله هم برام جاذبه نداشت ...
دیگه بریدم ... ازین رفتن و گشتن و دیدن مجاز و غیر مجاز و لذت نیافته و شوق لمس نشده ... خودمو رسوندم به اتاقی خالی در یک هتل ... دروقفل کردم و پرده ها رو کشیدم ... ولو شدم روی کاناپه و فکر کردم به چرایی این همه شوق! ... "این همه میلیارد آدم" هر روز ، هر ساعت ، هر ثانیه ، این همه میلیارد شوق ... از کجا میاد این همه شوق! ... حتی اونی که ابزورد مینویسه و اجرا میکنه یا اونی که رمان پوچ مینویسه و منتشر میکنه ، واسه خلق یه فرم جدید توی اجرای ابزورد یا نوشته ی پوچش هر لحظه گرفتار یه شوقه ... بلند شدم و چرخی زدم ... نگاهم افتاد به آینه ... به چیزی که در تمام مدت حضورم در زمین ازش در فرار بودم ... روبروش وایسادم ... نگاه کردم ... یه تخت دونفره ، یه آباژور ، میز ، پاتختی ، تابلویی کپی شده از ونگوگ و سه تا حباب از هشت حباب لوستری آویزون از سقف معلوم بود ... همین! ... پاردینالی وجود نداشت! ... خبری ازون کله ی بی ریخت مکعبی که در بهترین حالت شبیه کیس یه کامپیوترِ دهه ی نود میلادیه نبود ... نامرئی بودم ... وجود نداشتم ... غرق در هیچ پنداری خودم بودم که صدای باز شدن قفل در اومد ... مرد و زنی جوون با یه دختربچه ی پنج ، شش ساله و خدمتکار وارد شدن ... خدمتکار خیلی سریع همه جا رو نشون داد ، چیزهایی گفت و رفت ... مرد برای خرید سیگار رفت به لابی و زن حوله به دست رفت تا دوشی بگیره ... همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ... اتاق موند و دختری شش ، هفت ساله و شیطنت و من ... نه ؛ اتاق موند و دخترک و شیطنت و هیچ! ... برای دیدن و کشف شیطنت بچه های زیر ده سال به زمین نیومده بودم ... اومده بودم برای لمس چیزی بیشتر ... برای بودن در بخشی از ماجرا ... هرچند خرد و کوچک ... یاد جواب فیلسوفانه وودی الن به دایان کیتون افتادم : "برای کشف کردن تنها نظاره گر بودن کافی نیست ، گاهی باید خودت بخشی از ماجرا باشی" ... شروع کردم به عقب ، عقب رفتن ... روی پنجه ... آروم ، بی صدا ... کنار تخت ، سمت مقابل آباژور وایسادم ... بی حرکت ... یه نفس عمیق کشیدم ، نگاه به آینه کردم و ......
از هتل اومدم بیرون و تا همین حالا گرفتار موزیکی هستم که از اتاق پخش میشد ... موسیقی واسه یه پاردینالی شگفت آوره ... یه فضاییِ ساز ندیده ... شبیه معجزه میمونه ... لحظه ی تداخل رویا و واقعیت ... حتمن شنیدید :
//من پنج ساله بودم و او شش ساله
سوار اسب‌های چوبی می‌شدیم
او سیاه می‌پوشید و من سپید
او همیشه جنگ را می برد// 
میدونید میخوام براتون از چی بگم ... شبیه تجربه ی اولم ... چیزی که هرلحظه و هرثانیه دچارشید انگار ؛ و انگار تنها برای منِ ندیده و نشنیده جذابه ... و شاید بخاطر همین همیشگی بودن ...
//او به من شلیک می‌کرد ، "بنگ بنگ"//
بذارید براتون بگم ... بذارید حقیقتیو بگم ... "تو" هستی ...
//من زمین می‌خوردم ، "بنگ بنگ"//
گاهی برید جلوی آینه ...
//آن صدای مهیب ، "بنگ بنگ"//
روی شونه های خودتون بشینید! ...
//عشقِ من مرا می‌کشت ، "بنگ بنگ"//
کلمات شبیه نت میمونن ؛ جمله ها صاحب ملودی ؛ و تو قطعه ای که تنها از آینه ی پیش روت پخش میشی ...
//سال‌ها گذشت و زمانه عوض شد
بزرگ که شدم، او مال من بود
او همیشه می‌خندید و می‌گفت
بازیِ مان را یادت هست؟//
اول شروع کرد به بازی کردن با انگشتام ... تکونشون داد ... خمشون کرد ... بند ، بند ... یه نگاه پائین به بالا ... سعی کرد به گردنم برسه ... اما دراز و بدقواره س پاردینال ... خم شدم! ... ترسید ... کمی رفت عقب ... پاش رفت روی کنترل ضبط و "بنگ بنگ!" ... مثل معجزه میمونه ... زندگی شبیه رویا میشه ؛ و تخیل رنگ واقعیت میگیره ... هرچیزی باور پذیر ... ترسش ریخت و برگشت ....
//"بنگ بنگ" ، من به تو شلیک میکردم//
شبیه قطعه ای که تنها از آینه ی پیش رو پخش میشه ....
//"بنگ بنگ" ، تو زمین میخوردی//
شبیه بالارفتن از شونه های کسی ...
//"بنگ بنگ" ، آن صدای مهیب//
شبیه "تو" ... 
//"بنگ بنگ" ، من تو را میکشتم//
شبیه دختر کوچولویی که روی شونه های پاردینال نشسته بود ... هفت تیرِ پلاستیکی به دست ... نشونه رفته سمت یه کیس دهه ی نود ... و شوقی که توی چشم هاشون بود! ... مرئی ... خودم دیدم ؛؛ از آینه ی هتلی در منهتن! ...

 

روایت سوم. "جاذبه"

شبیه تنها مسافر ایستگاهی که قرن هاست اتوبوسی به خود ندیده منتظر ایستاده بود و به جایی دور نگاه میکرد ... ایستاده بالای سجاده ی پهن شده ، عریان ، بی رمق ، اما امیدوار ...
...
بیشتر از هرچیزی جاذبه ی پنج برابری زمین به نسبت پاردینال اذیتم میکنه ... و انگار هر روز خمیده تر میشم ... برای شما خیلی قابل لمس نیست ، اما یه جاهایی از زمین جاذبه بیشتر و یه جاهایی کمتر میشه ... طبق یه قانون ساده ی فیزیکی هرچی از سطح دریا دور بشیم کمتر و هرچی به مرکز زمین نزدیکتر ، بیشتر ... اما خب اینا همش حرفه! ... جاذبه روی زمین ، خیلیم به ارتفاع ربط نداره! ...
...
چادر به سر میکرد و همیشه توی کیفش سجاده داشت ... مهرداد اما میگفت : "فیلمشه! ؛ میخواد کسی بهش شک نکنه و وقت عشوه برای مأمور منکرات چیزی برای رو کردن داشته باشه" ... زنگ موبایلش یه آهنگ قدیمی بود ... بی تفاوت جواب میداد و خلاصه میشد توی سه سوال و دو جواب : کِی؟ ، کجا؟ ، چند نفر؟ ؛ 300 ، نه خودم دارم! ... بعد کیفشو به تناسب جواب سوال سوم و پایبندی به جواب دوم پر میکرد و راه می افتاد! ... توی ماشین آرایش میکرد ... امضای قراردادی نانوشته بین خودش و یکی از راننده ها ... راننده های آژانس مسرّت ... وقتی میرسیدن ، بند آخر قراردادو راننده قرائت میکرد : کی برگردم عقبت؟! ... و تحویل "جواب سوال سوم" به راننده این بار در واحد زمان ، دلشو قرص میکرد ... از رفتن ... تنهایی رفتن ...
... 
چادر خودش می افتاد! ... سنگینی اون همه تار و پود و جاذبه! ... هیچ وقت ندیدم دستای خودش باز کنه گره ی روسری یا دکمه های پیراهنش رو ... مهرداد مشتری ثابتش بود ... مست و پاتیل یه بند حرف میزد ؛ تیکه مینداخت و کنایه میزد ... یه بار وقت رفتن ، همونجور ولو و نیمه برهنه گوشه ی چادرو گرفت و گفت : "قبول حق!" ... فقط مهرداد نبود ... تلفنش پر بود از شماره های مختلف از همه ی اپراتورها ... مکالمه با شماره های غریب چند ثانیه ای طولانی تر بود ... چهار سوال و دو جواب ... "از طرف کی؟" هم اضافه میشد به سه تای قبل ؛ و بعد سیو و گذاشتن آهنگ قدیمی روی شماره ی جدید! ...
...
"ختم روزگاره ، نگاه به سر و وضعش نکن" ... "جا نماز آب کشیدنت چیه دیگه هرجایی" ... "ما رو هم دعا کن ، التماس دعا" ... هرکس چیزی میگفت ... حتی یک بار مسئول صندوق خیریه در حالی که پولو توی کیفش میذاشت گفت : "اینم صدقه سر مردم خیّر" ... کنایه ها شبیه دونه های تسبیح رج میخوردن و دست به دست میشدن ... اما انگار نمیشنید این همه کنایه رو! ... نه تبسمی ، نه خشمی ، نه شوقی و نه حتی تنفری ... و عجیب تر از گوش های بسته شده ش ، چشمهای بسته شده ش بود ... میبستشون ... با وقاحت تمام ، مختص یک پاردینالی کنجکاو و بی حیا ، تمام لحظه های هم آغوشی و لذت و شهوت رو تماشا میکردم ... و در تمام اون لحظات ، حتی یک بار هم چشمهاشو باز نکرد ... میبستشون! ... شبیه مؤمنی که چشم روی موی نپوشیده ی دختر کارفرماش میبنده! ، و در عذاب نگفتن میسوزه ...
...
کانال ها رو بدون مکث و توجه ، بالا و پائین میکرد و من شبیه خولی جلوی تلویزیون قدم میزدم که صدای زنگی غریب پیچید! ... شیرجه زد سمت تلفن ... دو دستی به گوشش چسبوند و بدون حرف تنها گوش داد ... خولی متعجب از همه جا پشت سرش ایستاد و به واسطه ی قد بلندش چرخید و نزدیک گوشی شد! ... هنوز اصوات یکی شده و منظم توی گوشم نرفته بود که تلفنشو پرت کرد سمتی و فرار کرد! ... سمتِ اتاق ... کیف و چادرش رو برداشت و زیر نگاه متحیّر پاردینال از خونه خارج شد ... خبری از مسرّتی ها نبود ... اولین تاکسی عبوری رو نگه داشت و سوار شد ... و من تنها فرصت کردم بادبادکی نامرئی بشم پشت تاکسی ، متصل به اگزوز که یکی یکی ماشین ها رو جا میذاشت و میرفت سمت بیابون های اطراف ...
...
تاکسی بدون امضای قراردادی رفت و او تنها شد ... کمی بدون حرکت ایستاد ... بعد اما ، دست کرد توی کیف و سجاده درآورد ... پهن کرد ... به دقت ، و با وسواس ... چادرش رو شبیه مؤمنی که به حریم زنونه ی مسجدی میرسه درآورد و گوشه ای تا کرد ... جاذبه ای نبود در تقابل با تار و پود انگار ... زمین سبک تر شده بود ... دست انداخت و گره باز کرد ... و دکمه ها گویی در خلأ ، تنها با اشاره ی انگشت ، یکی یکی ... عریان شد ... و شبیه تنها مسافر ایستگاهی که قرن هاست اتوبوسی به خود ندیده منتظر ایستاد ... و به جایی دور نگاه کرد ... از دور سایه ی محو اتومبیلی دیده شد ... اتومبیل نزدیک شد و کمی دورتر نگه داشت ... مسافری پیاده شد و ماشین رفت ... مسافر نزدیک تر شد ... کنار او-کنار ما- ایستاد ... کمی بدون حرکت ... بعد اما ، دست کرد توی کیف و سجاده درآورد ... پهن کرد ... به دقت ، و با وسواس ... چادرش رو شبیه او تاکرد ... جاذبه ای نبود! ... گره ها باز شد ... و دکمه ها ... مسافری تنها شد و به جایی دور نگاه کرد ... ایستاده بالای سجاده ی پهن شده ، عریان ، بی رمق ، اما امیدوار ... ماشین ها یکی یکی آمدند و مسافر ها یکی یکی پهن کردند ، باز کردند ، ایستادند و نگاه کردند ... کمی بعد ، آخرین مسافر سلام داد ، و من اقامه گفتم! ... با قامتی استوار ، در زمینی که انگار ، جاذبه نداشت ...

 

روایت چهارم. "دندان"

دو تا خبر دارم ... یه خبر خوب ، یه خبر بد ... خبر خوبم اما بدیایی داره و خبر بدم خوبیایی ... اینه که نمیدونم خبر خوب کدومه و خبر بد کدوم ... راستی شما زمینیا میدونید بد چیه و خوب کدوم؟! ... شما زمینیا میدونید "درد" بده یا خوب؟! ...
...
نگاه به لب خطی و بی جاذبه م نکنید ... نه رژ به خودش میگیره ، نه برق میزنه ... نه غنچه میشه ، نه شکفته ... نه ضربان داره ، نه طراوت ... نه حرارت ... تنها شبیه یه شکلک وقت رضایت یه پرانتز رو بالا و وقت ناراحتی رو به پائین ... چقدر به بعضیاتون گزیدن لب با دندون وقت خجالت میاد! ... اما من با این لبای فولادی و دندو .... 
دندون! ... آره ، نگاه به لب خطی و بی جاذبه م نکنید ، یه پاردینالی حتی دندونم نداره ... نه صدفی ، نه ردیفی ، نه نگینی! ، و نه حتی پوسیدگی ، و نه دردی!! ...
...
یکی از کارایی که دانشجوهای دندونپزشکی میکنن اینه که شیشه های خالی رو میبرن کلینیک تا دندونپزشک براشون پر کنه! ... پرِ دندونایی که میکشه! ... شیشه های پر شده رو میارن ، درشو باز میکنن و دندونارو میریزن وسط! ... استریل میکنن و روی اونا تمرین دندونپزشکی ... دندونا چند دسته ن ... اونایی که هیچ کاری نمیشه باهاشون کرد! ؛ پوسیده ی پوسیده ... بعضیا قابل ترمیم ... تعدادی تنها یه پوسیدگی جزئی ... و اون وسط گاهی انگشت شمار دندونایی سالمِ سالم! ؛ بدون کوچکترین پوسیدگی! ... دسته ی اول سرنوشتی جز سطل زباله ندارن ... دسته ی دوم یه طعمه ی خوب برای دانشجوها ... دسته ی سوم دندونی که احتمالا صاحبش یا پول همون ترمیم جزئی رو نداشته یا تحمل درد رو! ... و دسته ی آخر که احتمالا پر جاذبه ترین دسته ی دندونهاست! ... یه دندون بی عیب و نقص وسط یه شیشه آت و آشغال! ... یه صدف وسط کوه نمک ... میدونید ، خب شما حق دارید! ... زمینی که باشی دلت واسه زیبایی میره ... زمینی که باشی چشمات میره سمت اون از همه خوشکلتره و فکرت میشینه روی اون از هم تک تره! ... دلت غنج میزنه برای اونی که همه میخوان داشته باشنش! ... تفسیر دانشجوها ازون دندونا تفسیر عاقلانیه ... اونا معتقدن اینا مال اوناس که قصد دندون مصنوعی کردن و مجبور شدن تک و توک دندونای سالمِ سالمشونم بکشن ... شنیدید؟ ... یکی گفت : "اِ ، چه باحال!" ، یکیم گفت : "الهی ، بگردم" ، یکی دیگه هم : "آخی ، نازی ، حیف شد که آخه" ... میدونید ، خب شما حق دارید ... زمینی که باشی ..... اما من پاردینالم ؛ موجودی غیر زمینی! ... هنوز زیبایی برام مفهوم دقیقی نداره ... هنوز عاجزم از درک و لمس ابتدایی ترین احساسات بشری ... هنوز با کله ی بدون بینی م خمار بوئیدنم و با لبای فولادیم در حسرت گزیدن! ... پس بهم خرده نگیرید وقتی که میگم دسته ی اولو دوست دارم! ... اون پوسیده ی پوسیده ها ... از همه پوسیده ترا ... شاید چون فکر میکنم دندونیه که بیشتر از بقیه دیده و چشیده!! ... بیشتر از بقیه زندگی کرده! ... بیشتر روزگارو جویده! ... شاید چون فکر میکنم خمیدگی و کج و کولگیش یه جبر جغرافیاییه! ... سخته جایی متولد بشی که بار گناه تمام اطرافیانت روی دوش تو باشه! ... دود سیگار صاحب سرخورده ت اول بشینه روی تاج تو ، سنگینی همه ی اون سی و یکیِ دیگه از دندون قروچه های شبونه ی بدِ روزگار روی تو باشه و حتی مشت بی رحمِ ناگزیر اول روی تو بشینه ... سخته جایی متولد بشی که ناگزیری ستون باشی ... ستون کنار دستیات ... تا پا بذارن روی تو و بالا برن ... که اگه نباشی ریشه شون میخشکه! ... شاید چون فکر میکنم وقتی پای یه مشکل بزرگ و سخت درمیونه ، همه ی اون سی و یکیِ دیگه ، منتظرن تا تو بری جلو! ، تا تو شکستش بدی ؛ بشکنی و خردش کنی ... شاید چون فکر میکنم دندونیه که بیشتر از بقیه شون فکر میکنه ، تحمل میکنه ، صبر میکنه ، گذشت میکنه ، و کنار میشینه و ته صف می ایسته حتی وقتی که میدونه کسی حوصله ی کشیدن برس به اون آخریا رو نداره! ... شاید اون دندونو باید همونجور سیاه و بدریخت و ترسناک! ، غرق در خونابه ، استریل نشده و بدبو! قاب گرفت و زد بهترین جای خونه! ...
... 
دو تا خبر دارم ... یه خبر خوب ، یه خبر بد ...
اول خبر بد : پاردینالیا فهمیدن اومدم زمین! ... این یعنی یه توهین بزرگ به سیاره ... از نظرشون من دیگه متعلق به پاردینال نیستم ... اسمم دیگه پاردینال نیست ... برام لقب زمینی گذاشتن ... "پوسیده" ... این روزا توی پاردینال به من میگن "پوسیده" ...
اما خبر خوب : امروز صبح که پاشدم به رسم زمینیا رفتم جلوی آینه ... جلوی دستمم یه عالمه وسیله واسه زیبایی! ... اما نه مویی برای شونه زدن بود ، نه ابرویی برای مرتب کردن ، نه لبی ، نه دندونی ، نه ... شبیه بچه های تازه متولد شده! ... بچه هایی که اول باید راه رفتنو یاد بگیرن ... تاتی تاتی کردن ... سرمو آوردم پائین و از همونجا به پاهام نگاه کردم ... دوتا پای یغور که هیچ کفشی سایزش نیست ... و ازون زشت تر بلندترین شلواری که بازم قواره م نیست و کوتاه نظر میاد ... به پاردینال فکر کردم ... به راه رفتن پاردینالیا و آدما ... پاردینالیایی که همیشه یه جور راه میرن و آدما که به تعدادشون شیوه ی راه رفتن داریم ... شاد و سرمست ، تند و هراسون ، آروم و موقر ، غمگین و هراسون ، و آدمایی که کج راه میرن! ؛ کج ، خمیده ، شکسته ... انگار که بار سنگین و نامرئی باقی روی دوششونه ... انگار که آگاهی زجرآوری روی شونه ی چپشون سنگینی میکنه! ... تو این فکرا بودم که دردی تو وجودم تیر کشید ... توده ای استخونی و کوچک اطراف دهانم ، قصد مبارزه با کوهی از فولاد رو داشت! ... سودای پس زدن اون همه سختی رو! ... قصد سربرآوردن! ... و یه درد ، شبیه دردی که بچه ها وقت تاتی تاتی کردن دچارشن! ...
درد غریبیه! ...

 

روایت پنجم. "پروانگی"

جاتون خالی بود ... جای دونه دونه تون ... اون لحظه ای که پیرزن یادم داد دفن گذشته و پرواز به آینده رو ... لحظه ی رها شدن ... 
...
زیرزمین خونه ی کوکب دنیاییه ... شبیه یه موزه س ... شوهرش مرتضی مغازه ی عتیقه فروشی داره ... و البته فلسفه ی کاری خودش رو! ... همه ی عتیقه هاشو یه دفعه رو نمیکنه! ... عتیقه های احتکار کرده رو انبار میکنه تا وقتش برسه ... توی زیرزمین خونه ... اینه که زیرزمین کم از مغازه نداره ... اسمشو گذاشتم : موزه ی مادام کوکب!! ...
...
کوکب سال هاست که توی پارک فال میگیره ... و چندسالیه که نابیناست ... میگن یه غروبی میاد خونه و به مرتضی میگه : "دیگه قرار نیست ببینم!" ؛ فقط همین ... مرتضی دستشو میگیره و دوره پیش این چشم پزشک و اون چشم پزشک ؛ اما همه ی دکترا جوابش میکنن ... فقط یک کلام : "دیگه قرار نیست ببینه" ، "نابینا شده و لاعلاج!" ... کوکب اما بازم مثل سابق هر صبح میزنه بیرون ... با چشمایی که دیگه قرار نیست ببینه و این روزها سلانه سلانه و کمری خمیده ... دست مشتریارو میگیره تو دستش و بختشونو از لای خط و خطوط کف دست میخونه ... برای اثبات حقانیت و جلب رضایت چند جمله ای از گذشته ی پنهان مشتری میگه و بعد خبری از آینده ... درسته! ؛ سالهاست که مردم محل با مرتضی و عتیقه هاش به گذشته وصل میشن و با کوکب و آینده بینیش! به آینده ...
...
چند وقتی میشد که بیکاریامو توی زیرزمین خونه ی کوکب پرسه میزدم! ... اون همه خرت و پرت قدیمی و قیمتی جاذبه ای داشت ... تنها موزه ای بود که میتونستم بدون ترسِ دیده شدن دست به اجناسش بزنم ... یه غروب بود که وسط گشت و گذار صدای پا شنیدم ... کشون کشون ... سلانه سلانه ... کوکب بود ... دنبال چیزی میگشت انگار ... ترس دیده شدن نداشتم ... میدونستم دیگه قرار نیست ببینه ... فقط آروم گوشه ای نشستم و نگاهش کردم ... کمی چرخید و چندتا عتیقه رو جابه جا کرد ... نزدیکم شد ، و بعد اومد سمتم ... با یه دانایی عجیب! ... روبروم که رسید کمی مکث کرد ... اما یهو گفت : "بازشون کن!" ... چشمای یه وری شده ش از پشت شیشه ی عینک تیره ش پیدا بود ... محال بود بتونه ببینه ... کاری نکردم! ... گذاشتم به حساب عادت و پیری و پیزورگی و آلزایمر! ... اما دوباره گفت : "بازشون کن!" ... ترس برم داشت اما مجالی برای تردید و ترس و فرار نذاشت و دستای سردِ آهنیمو گرفت! ... "دستاتو میگم ، بازشون کن!" ... گرم بودن دستاش! ... اینقدر گرم که همه ی بیم و التهابم توش ذوب شه ... عجیب بود اما آروم شدم! ... قرار گرفتم! ... و بعد شبیه آدمیزاد! ، شبیه یه مشتری عادی ، دستامو براش باز کردم! ... و کوکب ، برای اولین بار ، فال یه موجود فضایی رو گرفت و پاردینال ، برای اولین بار ، دل سپرد به فالِ فالگیر پیر ...
"از یه راه دور میای! ، مسافری! ، گمشده داری! ، دلت پیش یکی گیره! ، اونم چشم به راهته! ، غمگینی! ، مراقب حیله ی آدمیزاد باش! ، ....." ... داشتیم از گذشته ی پنهان و اثبات و اطمینان به سمت آینده میرفتیم که دوباره صدای پا اومد ، و دنبالش صدای مرتضی : "پیداش کردی کوکب؟!" ... چند قدمی تا پیچ راهرو و خلوت زمینی و فضایی من و کوکب فاصله داشت که دل دل شدم بین موندن و نموندن ... مرتضی پیچید و سردی قدم هاش میبردم به سمت بعد چهارم فضایی و نامرئینگی که گرمی دستای کوکب نگه م داشت! ... چشمامو بستم و خودمو شل کردم توی دستاش! ...
...
مغازه ی مرتضی بزرگ بود! ... دو دهنه و برِ خیابون اصلی ... مشتریا بیشتر میومدن برای دیدن و چرخیدن تا خرید ... یه نیمچه موزه ای بود برای خودش ... صدای مرتضی که توی زیرزمین با دیدن من عنان از کف داده بود و ادب از یاد ، هنوزم توی گوشم بود! : "با همه ی خرفتی و کوریت گاهی وقتا خوب چیزایی پیدا میکنی کوکب ؛ اینو از کجا پیدا کردی!" ... من شده بودم عتیقه ی تازه ی مغازه ی مرتضی! ... احتکار شده ای که وقت رو شدن و نمایشم بود! ... همون غروبِ وصال کارو یک سره کرد ... دستمو از دستای کوکب بیرون کشید و آوردم مغازه ... یه کمربند بست به کمرمو از پشت میخش کرد به دیوار ... دیوار روبروی درِ اصلی ، مشرف به خیابون ... دو تا میخ از پیراهنم رد کرد و از شونه ها محکمم کرد به دیوار ، و یه مفتول سیمی ضخیم و خشن که حلقه کرد دور گردنم و سفتش کرد به دیوار تا سر و گردن سنگینم نیفته روی بدنم! ... و بعد روی یه برچسب به قاعده ی سطح صاف و برچسب خور سمت راست صورتم چیزی نوشت و نقره داغم کرد : "عروسک دختران سلجوقی ؛ قدمت : هزار و پونصد سال"!! ...
...
خیلیا اومدن تا اسباب بازی کودکان در دوره ی سلجوقیان رو ببینن! ... عروسک دختران سلجوقی رو ... گاهی جمعیت در اصلی رو رد میکرد و تا پیاده رو هم میرسید! ... فلشای موبایل و دوربین بود که پشت هم مینشست توی صورت پاردینال! ... علی رغم هشدارِ "دست زدن ممنوع"ی که مرتضی سنجاقش کرده بود به شلوار کوتاهم اما خیلیا لمسم کردن! ... اسباب بازی کودکان در دوره ی سلجوقی شده بود اسباب بازی همه در دوره ی جمهوری اسلامی ... مردی که با پشت دست میکوبید به کف پام تا پی به فلز یا احتمالا آلیاژ مصرفیم ببره! : "به نظر چدنه ، اما اون زمان که هنوز چدن کشف نشده بود!" ؛ و بعد کوبیدن به ساق پام با گوشی موبایلش تا از چدن برسه به فولاد ... طراح مد اصیلی که چند بار از فرط کشیدن و چک کردن شلوارم اونو تا مرز درآوردن پیش برد و بچه های دبیرستانی که صفحه کلید روی گونه ی چپم براشون از تاچ آیفون شیش توی دستاشون جذاب تر بود ... دانشجوی تاریخی که دنبال ناف میگشت! زیر پیراهن لرزونم و تازه بالغی که لای پام ، دنبال صیدِ ندیده ی امروزش بود در قرن ها پیش تر!! ...
و من با چشمای بسته ، همه ی این ها رو میدیدم!! ... هیچ وقت بازشون نکردم! ... میدونستم نینی چشم و لرزش مردمکم کوس رسوایی فضایی بودنمه ... تنها صدا بود و صدا! ... حتی شب دوم وقتی مرتضی با پیچ گوشتی افتاد به جون پلکای آهنیم ، تا عتیقه ی غوغا به پا کرده ش چشمکی بزنه و جذاب تر نظر بیاد ، همه ی زورمو ریختم تو پلکام تا چشم ببندم به روی سردی نفس هاش ... و بعد دو جفت چشم برچسبی که از میمونی عروسکی کند و گذاشت رو پلکام تا بفهمم : "دیگه قرار نیست ببینم"! ؛ فقط همین!! ... 
...
قیمتم هر روز بیشتر میشد ... اینو از تعویض شب به شب پلاکارد بالای سرم فهمیدم! ... مرتضی محکم میکوبیدش توی سرم ... یه بار از فرط خوشحالی پیشونیمو بوسید! ... لباش نه سرد بود ، نه گرم ؛ عطش داشت انگار ... شب تعویض آخرین پلاکارد توی چشمای بسته م نگاه کرد و گفت : "فردا دیگه میفروشمت آهن پاره ؛ داره گندت درمیاد"! ... و فرداش ، فروخته شدم! ...
آخرای وقت سه شنبه شب بود ... همه عکساشونو گرفته بودن ، دستاشونو زده بودن ، تاریخ شناسی و تفریحشونو کرده بودن و مغازه خلوت شده بود ... طرفای یازده شب بود که خریدار رسید ... با چندتا همراه و یکی که انگار عتیقه شناس بود ... ذره بینشونو صاف انداخته بود گوشه ی چشمم ... نور لوستر بزرگ بالای سرم همگرا شده بود توش و پلکم رو میسوزوند! ... یکی از همراهاش بند کرده بود به صلابتم! ... پامو میگرفت و با تمام زور موّاج میکشید! ... تست استقامت! ... خودش اما شکش برد به دهنم! ... چیزی شبیه سوزن درآورد و تمام هیکلشو انداخت روش تا شبیه دکتر اطفال تب سنج بکنه دهن بچه ی بازیگوش! ... لبامو دوختم و دم برنیاوردم ... یه آن دلم خواست همه شونو پس بزنم و بگم : "اسباب بازی نیستم ، منم ..." ... اما نه ، آدم نبودم ... پاردینالو کی باور میکنه! و منِ پاردینالی رو! ... زورشون که ته کشید و من جیک نزدم فهمیدن اصلم! ... و بعد هیئتی پنج نفره شدن راهی اتاقی کوچیک کنار مغازه که دفتر مرتضی بود ...
...
صدای پر نوسان اتاق کوچیک نشون از چک و چونه ی قیمتم رو میداد! ... یکی مرتضی میگفت ، یکی محکمتر خریدار و یکی لرزون عتیقه شناس ... ترسم گرفت! ... تقلّای چندباره ای کردم برای فرار! ؛ اما مثل همیشه به جایی نرسید ... دست و پای بسته و گردن به دار آویخته محکم بود ... مسیحی شده بودم روی صلیب ... در اندیشه ی سرنوشت تیره و مبهمم بودم که روی صدای بلند مرتضی صدای باز شدن در مغازه نشست ... و بعد صدای پا ... کشون کشون ... سلانه سلانه ... چشمی برای باز کردن و دیدن نداشتم ... صدا چرخی زد و سمتم اومد ... با یه دانایی عجیب! ... روبروم که رسید مکثی کرد ... و بعد گفت : "بازشون کن" ... کوکب بود! ... اما چه وقت فال گرفتن بود اون موقع! ... چه وقت کف بینی! ... مجالی به فکرای رام نشده و پریشون من نداد و دستم رو گرفت! ... همونجور بسته و مصلوب ... گرم بود دستاش! ... مثل دفعه ی اول ... و من شبیه کسی که وقت سقوط به طناب نامرئی پیش روش چنگ میزنه ، دل خوش کردم به دستای گرم و گوش سپردم به فالِ کوکب :
"از یه راه دور میای! ؛ مسافری! ؛ گمشده داری! ؛ دلت پیش یکی گیره! ؛ اونم چشم به راهته! ؛ غمگینی! ؛ مراقب حیله ی آدمیزاد باش! ؛ چشماتو باز کن! ؛ چشماتو خوب باز کن! ؛ سفرت حالا حالاها ادامه داره ؛ تو این سفر هم خبر خوب میشنوی ، هم خبر بد ؛ هم شاد میشی ، هم غمگین ؛ زمین میخوری ، بلند میشی و باز قد راست میکنی ؛ گرم میشی ، میجوشی ، لبریز میشی ، سر میری و گاهی ته میکشی! ؛ مأیوس میشی و گاه غرّه ؛ دلسرد و دلگرم ؛ میشکننت ، فریبت میدن و غرورت خدشه دار ؛ حتی میدزدنت ، میبرنت ، میبندنت و میخورنت ؛ اما بدون هر صبح خورشید از همون جای قبلی درمیاد و تو هنوز هستی ؛ دلت میگیره ، ناامید میشی و افسرده ، اما بدون اونم میگذره ، چه بخوای و چه نخوای ؛ و تو داری "پوست میندازی" ، حواست نیست! ... حتی اون شبی که کینه داری و عقده و بغض! ، اون شبی که حس میکنی خالقت نه عدالت داره نه رحمت ، اون شبی که تلخی و کدر ... داری "پوست میندازی" ، حتی اون شب ... هر بار با هر اتفاقی ... با هر شکست و فتحی ... هر سال و هر روز و هر ثانیه ... و بعد یک صبح چشم باز میکنی و میبینی "پروانه" شدی! ... آروم ، سرشار ، راضی ، بی حرص و رها ، افتاده و مغرور! ، بال میزنی و میری" ...
کوکب آینده رو میگفت ... با یه آرامشی! ... انگار نه انگار که اتاق بغل غوغایی به پاس ... فالش که تموم شد دستمو بست و دوباره گفت : "بازشون کن"! ... پیرزن خیلی حواسش نبود! ... عادتش شده بود انگار ... دست توی دست بسته ی هرکس که میذاشت ناخودآگاه این جمله به زبونش می اومد ... دستمو باز کردم ... اما دوباره گفت : "بازشون کن"! ... توی اون وضیعت یکم عذاب آور بود اصرارش ، اما گذاشتم به حساب عادت و پیری و پیزورگی و آلزایمر! ، و دستمو بازِ باز کردم ؛ انگشتامو کشیدم و به کف دستم قوس دادم ... و بعد کوکب همونجور که قوس دستمو میگرفت و انگشتامو جمع میکرد تا دوباره بسته بشن گفت : "دستاتو نمیگم ؛؛ چشماتو باز کن"!! ...
...
چشم که باز کردم کوکب بلند شده بود و میرفت سمت درِ خروج ... کشون کشون .. سلانه سلانه ... و من نزار افتاده بودم کنج مغازه ... اما آزاد! ... دستام باز بود ، کمربند شل شده بود و گردنم از دارِ مرتضی آزاد ... اطرافم روی زمین آثار بندکشی مرتضی پخش و پلا بود ... چندتایی میخ و برگه ، یه مفتول قطور و دو تا چشم! ... از اتاق بغل صدای قهقهه های کشیده میومد ... کوکب رفت اما در خروجی رو نبست ... باز گذاشت ... و بیرون صدای بوق و خنده و همهمه ی شبونه ی مردم! ... بلند شدم و راه افتادم ... آزاد ، رها ؛ شبیه درومدن از پیله! ... نسیم خنکی خورد تو صورتم و ...... حس عجیبی بود ... جای دونه دونه تون خالی ...

 

روایت ششم. "سایه"

شبیه دیدن یه آبشار از فاصله ی نزدیکه ... مترو نگه میداره و سیلِ جمعیت سرازیر میشه ... از پله ها و راهرو میگذرن و پخش میشن تو خیابون ... دو به دو ، سه تایی ، گروه گروه و گاهیم تنهایی ... هرکس توی دنیای خودش و غرق افکارش ، اما این هدفِ واحدِ گذرِ از سالنای مترو اونا رو از نگاهم شبیه سیل خروشانی میکنه که میرن تا سدی رو بشکنن ... کنار یه ستون بزرگ نزدیک یکی از درهای خروجِ فرعی یه پلکانی پیدا کردم که شده جایگاه اختصاصیم وقت تماشای جمعیت ... از تیررس نگاهشون در امانم اما بینشونم! ... سایه شون وقت رد شدن از در میشینه روی ستون و همینجور بالای سرم بزرگ و بزرگ تر میشه تا وقتی که میرن و محو میشن ... درسته ، دیدن تکاپوی هر روزه ی آدما برام لذت بخشه ، و این روزا بدون دیده شدن ، دارم لابلاشون ، زیر سایه شون ، باهاشون زندگی میکنم! ...
...
یه بعدازظهری بود مثل همه ی روزا ... روی پلکان نشسته بودم و زیر سایه ها با آدما روزمرگی میکردم که متوجه شدم چنددقیقه ای هست دیگه سایه ها نزدیکم نمیشن! ... آدما بودن اما سایه ها ، محو شده بودن انگار ... در عجب و کشف چرایی این دورافتادن از زندگی! بودم که سایه ای روی ستون نشست ... متفاوت تر از سایه های همیشگی ... کمی بلندتر و با گام هایی آهسته تر ... وقتی که صاف نشست بالای سرم ، توقف کرد! ... عجیب بود! ... انگار داشت نگاهم میکرد! ... سرشو چرخونده بود سمت نقطه ی کور ستون سنگی و داشت مسافر نشسته روی پلکان رو دید میزد! ... یه سایه بلندتر از باقی سایه ها ، لاغرتر ، و با کلّه ای مکعبی شکل!! ...
... 
سه شنبه رأس 18:30 درِ مطبو باز کردم و رفتم داخل! ... هفته ی قبل وقت گرفته بودم! ... دخترک پشت تلفن با تردیدی مختص تردیدِ یک منشی که هر آن منتظر تماس یه مزاحمه بعد از یکی دو سوال توی دفترچه ش نوشته بود "پاردینال ، سه شنبه 18:30" و بعد بدون خداحافظی قطع کرده بود! ... اولین استقبال جیغ خفیف و کوتاه یکی از مراجعین بود ... دو تا صندلی اونور تر دومرد که کنار هم نشسته بودن سراسیمه بلند شدن و بعد گلدون بزرگ کنار دستشون واژگون شد! ... منشی که از پشت روی صندلی تاشوش خیمه زده بود و یه دستش روی تلفن بود لرزون پرسید : "چیکار دارید آقا؟" ... و من گفتم : "پاردینالم! ؛ 18:30 وقت مشاوره داشتم!" ... همهمه بلند شد! ... اعتراض و فریاد که مردک اون ماسک مسخره رو از رو سرت بردار که دکتر درِ اتاقشو باز کرد! ... آروم بود و خونسرد ... از طرز نگاه و حرکت دستاش که منشی و سایر مراجعینو به آرامش دعوت میکرد میبارید که تا دلتون بخواد تو عمرِ پربار حرفه ایش دیوونه!هایی مثل من دیده! ... دعوتم کرد به اتاق و من اولین جلسه ی مشاوره ی زمینیمو با دکتر روانشناسم شروع کردم! ...
دکتر خوب بود! ... گوش میکرد و کمتر میپرسید ... همه چیزو براش گفتم ... از پاردینال و افسانه و ماریسا و عشق ، تا سفر و کشف آدمی و این میل شدیدم به بودن در میون مردم ... داشتم از دلیل اونجا بودنم میگفتم که در اتاق باز شد و دو مرد سفیدپوش وارد شدن ... با اشاره ی دکتر اومدن سمتم و با زور و تحکّم بردنم! ... و بعد جلوی چشمای رضایتمند و خندون دکتر ، منشی و مراجعین سوار ماشین شدیم و رفتیم ... رفتیم به : "آسایشگاه روانی کاج"!
...
مادام ورا روی صندلی راحتیش لمیده بود و برای مرغش دون کیشوت میخوند ... سزار-مرغش- دم روباهی رو به نوک گرفته بود و یه پا محو داستان بود ... سالوادور با تخته ی کهنه و پوسیده ش روی هوا شیرجه میزد و روی شاخه های بید موج سواری میکرد ... سوزان لمبرت ارکستر سمفونیک هزار و دویست نفریشو رهبری میکرد ؛ معتقد بود یکی از سی و هفت ساکسیفون زنش یه جایی از قطعه ی سوم از نت سیاه خارج میشه و با ترکه یی توی دست غضبناک دنبالش میگشت ... برنارد در انتظار جوونه زدن اشک رامونا گوشه ی باغچه نشسته بود ؛ اسکار پشت یخچال اسقاطی و خالیِ گوشه ی باغچه لوله بخاری بسته بود و با تور پروانه گیریش در کمین صید بستنی بود ؛ سارا عور و عریان شعر میخوند ؛ و گابریلِ پیر-سرهنگ روانی جنگ خاورمیانه- داشت منو نگاه میکرد! ؛ انگار که گمشده ای رو پیدا کرده! ...
کاج جای بدی نبود! ... کسی با دیدنم نه جیغ میکشید نه فحش میداد ... کسی میخم نمیشد ... کسی نگاه معنی دار یا عاقل اندر سفیهی نمیکرد ... و بیشتر وقتا ، اصلا کسی نگاهم نمیکرد! ... هرکس سرگرم دنیای خودش بود ... گرم رویای خودش! ... و طولی نکشید که منم شدم یکی از کاج نشین ها! ... تازه رسیده ای که کاج براش جای امنی بود! ...
روزای کاج خوب بود ... رویا میبافتیم ، شعر میخوندیم ، ساز میزدیم ، موج سواری میکردیم و سر به سر پرستارا میذاشتیم ... اما شبای کاج کابوس بود! ... دیوونه هایی که طول روز با رفتارشون سندِ روزانه ی دیوونگیشونو امضا شده دست پرستارا میدادن با رفتن آخرین پرستار شیف روز عاقلایی میشدن کاربلد ... سزار میرفت تو حیاط و به هوای چریدن تو باغچه کشیک نگهبان رو میداد! ... مادام و سالوادور عقبِ در جلو وایمیسادن و سوزان و برنارد جلوی در عقب ... و بعد گابریلِ پیر با هفت تیرش میومد سراغم! ... میبردم زیرزمین آسایشگاه و هفت تیرو میذاشت پشت سرم و میگفت بکوب! ... و من میکوبیدم ... پیشونی آهنی و نشکنمو به دیوار بتونی زیرزمین! ... من گمشده ی سرهنگ بودم! ... یا شاید گمشده ی کاج! ... چند شبی طول کشید تا ردی روی دیوار بیفته ؛ اما بعد کم کم باز شد ... سرهنگ هفت تیر به دست سرود نظامی میخوند و من با کلّه ی آهنی به طبل بتونی میکوبیدم ... تا اینکه یه سحر باریکه ی نور از سوراخ باز شده پاشیده شد توی زیرزمین و چشمای سرهنگ برق زد! ...
فردای باز شدن راه سرهنگ همه رو به خط کرد ... خودش پیشاهنگ شد و مارو با دستای گره کرده پشت هم مستقر کرد ... و بعد با فرمان حمله ، شبیه ترن سرازیر شدیم به کوچه و خیابون! ... یه مشت در و دیوونه دست تو کمر هم پخش شدیم توی شهر! ... سزار از قطار جدا شده بود و پیش پیش روی هوا! مسیرمونو مشخص میکرد ... سرهنگ پیپِ شو روشن کرده بود و با اون دود غلیظ شده بود دودکش قطار ... سالوادور تخته شو گذاشته بود روی سرش و مادام به سر! کوپه ی اختصاصی رو حمل میکرد ... سوزان همنوا با گروه هزار و دویست نفریش ، پِیدار میگفتن : "دو دو چی چی ؛ دو دو چی چی"! ... و من که با قد و بالای بلند و ترکیبِ آهنیم نماد صلابت قطار بودم ، وحشت زده اما امیدوار خودمو سپردم دستِ ترن ترمز بریده ی دیوونه های کاج! ...
شهر مثل همیشه بود! ؛ آدما زیر سایه های هم! ؛ تنها ترن افسارگسیخته ی ما بود که انگار شده بود وصله ی نچسبِ این نظمِ انسانی باستانی! ... میوه فروش سایه ی تازگی رو پهن میکرد روی سرِ کرم خوردگی انبه ها! ... وکیل ، سایه ی تبصره ی هفتِ ماده ی دویست و پنجاه و شش رو چتر میکرد روی سرِ رشوه و مقام! ... معلّم ، سایه ی عشوه ی مادرِ ترکه ای! رو هزار آفرین میکرد پای دفتر مشق پسرکِ بی پدر ... حسابدار به قلمش زاویه میداد تا سایه ی حلقه ی سر خودنویس صفر بشه جلوی بستانکار ... و توی کافه پسرک برای دخترک از کافکا و ونگوگ و موتسارت میگفت تا راضیش کنه به هم آغوشی پنج نفره ی شبانه روی تختخوابِ دو نفره ی دنیا دیده ش زیر سایه ی کافکا و ونگوگ و موتسارت ... و ما مخلّان این نظم عمومی ، بی وقفه میرفتیم ... سزار بال میزد و بین آدما و ماشینا راهو برامون باز میکرد ؛ سرهنگ پک میزد ؛ مادام برای تماشاچیا دست تکون میداد و سوزان برای اولین بار از ریتم بدون فالشی گروهش راضی بود و خرسند ...
شهر کم کم جون گرفت! ... چند نفری همراه شدن و دل سپردن به بی نظمی ما ... افسر راهنمایی چهارراه دیترویت برای 2 دقیقه و 28 ثانیه همه ی ورودیا رو بست تا قطار ما رد شه! ... چندتایی ماشین بوق مقطع ریتم دار زدن ، بچه ها جیغ کشیدن و دخترای بیکینی پوش شرکت تبلیغاتی ام.زِد.آی برای سالوادور گل ریختن و مادام جمعشون کرد ... علی رغم شور و هیجان و آشفتگی ، قطار انگار با یه دانایی عجیب به سمت مقصدی میرفت! ... نشونه ها بیشتر شد! ... جوونک آس و پاس نویسنده برامون ویکتوری بست و روزنامه فروش خیابون موراتی شعارِ "ویوا ، ویوا" سر داد ... و بعد خدا چشمک زد!! ... فوتی کرد و ابرا اومدن ... آسمون رعدی زد و خورشید ترسید و رفت! ... خدا هم برامون جیغ کشید! ... بارون گرفت ... و آدما رو ترس برداشت! ... خورشید رفته بود و مونده بودن بی سایه! ... درومده از زیر سایه های هم ، هراسون ، دنبال سرپناه جدید بودن ... عصبی و پرخاشگر ... ترن ما اما سرعت گرفته بود! ... سزار بی خیالِ بارون و باد اوج گرفته بود و یه نفس بال میزد ... مادام خزیده بود روی سقف کوپه ی اختصاصیش و دامن چین چینِ ساتنِ گل و گشادشو داده بود بالا و شبیه بالن با هر بادی به هوا میرفت و دیده بانی میداد : "سزار یکم به چپ! ؛ سرهنگ سرعتو بیشتر کن" ... و سوزان شبیه گروه ارکستر معروف تایتانیک که تا آخرین لحظه دست از نواختن برنداشتن ، زیر بارون ، با اون سرعت ، "دو دو" هاشو به قصد جا گذاشتن "چی چی" روونه ی سکوت سنگین شهرِ خالی از آدم و سایه میکرد! ...
...
رسیدیم! ... سزار پراشو بست ، سرهنگ پیپِ شو خاموش کرد ، سوزان قطعه ی سوم رو بست و مادام و تخته ی سالوادور برگشتن روی زمین ... همه شون باهم درِ خروجی ترنو نشونم دادن ... پیاده شدم! ... متحیّر و مردّد ... گابریلِ پیر دوباره پیپِ شو روشن کرد و فرمان عقب گرد داد! ... پرسیدم کجا میرید ، که سالوادور گفت : "برمیگردیم کاج"! ... سرهنگ سرشو چرخوند ، جمله ای توی گوشم خوند و بعد با اشاره ای به پیشونیم دستمالی به دستم داد ... قطار چرخید و مسیر اومده رو به قصد برگشت پیش گرفت ... دود ، خنده ، پرواز و دو دو چی چی! ... یهو دلم تنگ شد! ... برای دوستام ... تنها دوستای زمینیم ... اما نیرویی عجیب نگه م داشت و نذاشت پیِ شون برم ... خودمو توی مترو و نزدیک راهروها و پله هاش حس کردم ... انگار که واقعا از ترن پیاده شده باشم ... راه افتادم! ... با یه دانایی عجیب ... مردم توی سالن جمع شده بودن و منتظر قطع شدن بارون ... از کنارشون رد میشدم اما نگاهم نمیکردن! ... جیغ نمیکشیدن و شماره ی پلیس نمیگرفتن ... نمیدیدنم اصلا ... سایه بودم انگار! ... پسشون زدم و خودمو رسوندم به درِ خروج ... محوطه ی باز مترو خالی بود! ... خالی از آدما و سایه هاشون! ... نزدیک ستونی کنار درِ خروج بودم که مردی رو نشسته روی پلکانی دیدم! ... فرق داشت با باقی آدما! ... بلندتر ، لاغرتر ، و کلّه ای مکعبی شکل! ... سر چرخوندم و توی نقطه ی کوری که غمبرک زده بود پائیدمش! ... نگاهم کرد ؛ نگاهش کردم ... هر دو متعجب ... بلند شد ... خواست فرار کنه ؛ خواستم فرار کنم اما نیرویی نگه م داشت ؛ نیرویی نگه ش داشت ... نزدیکش شدم ؛ نزدیکم شد ... یک متری هم ایستادیم ؛ هر دو باهم ... توی چشمای هم خیره شدیم ... غم چشماش خورد توی شوق چشمام و هر دو وارفتیم ... خیس شد چشمای هر دومون ... دست راستشو که برد بالا بی اختیار دست چپم پرواز کرد ... گونه و لبم شکفت ؛ داشت لبخند میزد پاردینال! ... چرخیدم ، چرخید ؛ و بعد هر دو باهم رقصیدیم ، زیر بارون ، توی محوطه ی خالی از آدم ... پاردینال صورتشو به سمت آسمون گرفته بود و زیر بارون میخندید ... دونه های بارون روی صورت آهنی و صیقلیش میدرخشیدن ... روی پیشونیش قطره های خونِ خشکیده با نمِ بارون وا میرفتن و جاری میشدن ... و من همونجور که با دستمال گابریل پیشونیمو پاک میکردم تا مرهمی باشم برای زخمش ، یاد حرف سرهنگ افتادم که میگفت : "تو شهر عاقلای بی سایه ، عاقلای نامهربون ، ما دیوونه ها ، سایه ی خودمونیم"! ...

 

روایت هفتم. "قهوه"

/ coffee /

... insert the card and

انگار نه انگار! ... هم دو دلارو بیست و هفت سنتمو خورد ، هم قهوه مو! ... تنها به حرمت آهنی بودن جفتمون کارتو زخمی و کم شده پس داد ... دخترکِ پشت دستگاه خم شد و چیزایی در گوشش خوند ؛ اما آهن قراضه گوشش بدهکار نبود ... قرچ و قوروچی کرد و بی تفاوت نگاه کرد ... دخترک ناگزیر آدرس! گرفت و رفت ... رفت سمتِ دیگه ی پیشخون ... رفت تا قهوه ی دست سازِ خودشو بیاره ...
من و ماریسا یه سیاره داشتیم! ... فقط و فقط مالِ ما ... سیاره که نه ، یه تیکه ی جداشده از یه سیاره ی دیگه بود که نه سرعت گرفته بود تا بشه شهاب سنگ ، و نه متلاشی و مدفونِ در منظومه ... بی تفاوت به قانونِ اجرام آسمانی ، آروم قرار گرفته بود در مدارِ منظومه و برای ما دوتا میچرخید! ... شانزلیزه وار سی و هفت دقیقه بیشتر نمیکشد دورش بزنیم ؛ اما یه بار که همو سرِ مچل کردن خورشید و رسوندن طلوع به غروب با یک نگاه عاشقانه گم کردیم ، کشید تا پیدا بشیم دوباره ... زمان از دستمون در رفت ، پاردینال نیمه شب شد و هوزیوا غروب و ما کله ی ظهر مشغول قایم باشک! ... خورشید مچلمون کرد و فرداش شدیم انگشت نمای منظومه! ... سرزنشِ زمینی گونه ی هوزیوایی ها نذاشت تا دوباره برگرده سیاره ... منم بعد از اون فقط یه بار دیگه برگشتم ... برگشتم تا دوچرخه مو ببرم پاردینال ... از همون بچگی که اتفاقی سیاره مون رو پیدا کرده بودم اونجا بود ... فردای کشف سیاره گذاشتمش رو کولم و هلک و تلک تو فضا که میخوام دوچرخه مو ببرم سیاره م! ... اون وقتا هنوز دراز و بدقواره نبودم ؛ کوتاه تر بودم و چقرمگی آلیاژم پائین تر ... دوتایی وول میخوردیم توی بی جاذبگی و عشق میکردیم! ... رکابش نه فقط رو به جلو ، که به سازِ دلِ ما میچرخید و ، میچرخیدیم ... آبِ قمقمه ش نشون میداد که رقص تنها در انحصار نور نیست و من ، همزمان که پام گیرِ پره های چرخ جلو بود ، اون ، زنگشو میکرد توی دهنم و صداش توی کله ی آهنیم رزونانس میگرفت و منظومه رو جیرینگ جیرینگ برمیداشت ... دینام چراغ آخراش بود و سو سو میزد ... شما نبودید ، یا احتمالا بچه بودید و یادتون نیست ؛ اون ستاره ی کشف نشده ای که بیست و هشت جولای 1984 در نقطه ای کور از منظومه چشمک میزد و جیغ میکشید ما بودیم ... من و دوچرخه م ... وقت برگشتن اما ، یه دستی گرفتمش! ... دلش نمیخواست برگردیم! ... اسیر جاذبه ی اون سیاره ی خالی از همه چیز شده بود انگار! ... دسته و دنده و پره هاش زور میزدن سمت سیاره و من یه دستی میکشوندمش سمتِ پاردینال ... وقتی رسیدیم ، قفلش کردم به درِ فولادی خونه اما فرداش نبود که نبود! ... منم پاپیِ ش نشدم ... برنگشتم سیاره م! ...
پسر بچه جلوی کافه ایستاده بود و از پشت شیشه بِربِر من و دخترک و دستگاه رو تماشا میکرد ... دستاش توی دستای پدرش بود ... پدرش اما دست داده بود به دستِ سنگ! ... مثلِ من کینه به دل داشت از آهن قراضه! ... ای بابا! ؛ چرا این همه راست! ؛ خب یه بارم دروغ! ... آره خب ، چرا دروغ ، راستش ، منم بابا داشتم! ... دستای آهنیِ همو میگرفتیم و میرفتیم پارک! ... پارک محله مون ... پاردینالا همه جمع بودن ... ما بچه پاردینالا رکاب میزدیم و باباپاردینالا بحثِ سیاسی ... همه ی آهِ شون از خرابی قهوه سازِ سیاره بود ... و گلایه شون از سردیِ قهوه ی دست سازِ دخترک! ... دخترکِ قهوه سازِ سیاره پاش میلنگید! ... قهوه رو گرم و خواستنی میریخت توی فنجون ، اما توی مسیر میریخت ... یا اگر نمیریخت ؛ خب میکشید! تا برسه به آدرس ... سرد میشد! ...
شیشه که شکست منم اونجا بودم ... چند دقیقه ای بود که زده بودم بیرون از کافه و راهیِ آدرس ... همه جا رو شیشه خرده برداشته بود ... پسربچه بغض کرده بود ... شب شده بود و هوا تاریک ... یا نیمه شب شده بود انگار ؛ شایدم غروب! ... زیرِ نور اون همه مغازه سخت بود تشخیص ... غروب ، نیمه شب یا حتی ظهر ... خرده شیشه ها دست به دست اون همه چراغ برق میزدن و خورشید مچلشون ... دخترک فنجون به دست میومد سمتم ... میومد به آدرس ... مصمم بود ... پا میذاشت روی عرف و اخلاقِ دست و پاگیر زمینی ها انگار ... سر به هوایِ این تصمیم بود که گمم کرد! ... از در که اومد بیرون ، لنگید! ... چرا دروغ ، راستش ، بغض کردم! ... نه ازون آشوب ، ازون آشوب زمینی ؛ نه! ... میدونید ، سیاره ی من کوچیک بود ... حتما تا الان خرده شیشه همه جاشو پر کرده ... میدونید ، دوچرخه م در حسرتِ یک سواریِ بی دغدغه در سیاره م و من در حسرتِ "یک فنجان قهوه در زمین" ... انگار نه انگار! ...

 

ادامه دارد ...

نویسنده: محسن سلطان زاده - شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤

 به بهانه ی فیلم "کبوتری برای تأمل در باب هستی روی شاخه نشست" ساخته ی روی اندرسون ...

 -

اریک ریوت : یه سوال غیرمتعارف یا حتی بی ربط ... (با خنده) چرا؟! اصلا آخرش که چی؟!

روی اندرسون : "هیچی! ... فقط اینکه یه ابزورد خوب یعنی زندگی! ..." (با خنده) البته این فقط نظر منه.

"بخشی از مصاحبه ی اریک ریوت با روی اندرسون ، منتشر شده در شماره ی ششصد و پنجاه و سه ی کایه دو سینما"

-

شاگرد اول بود ... همیشه ... از کلاس یک تا دوازده ... هر سه ثلث ... سی و شش بار شاگرد اول شده بود ... بیست و هفت تقدیرنامه و بیست و سه جایزه ی شاگرد اولی ... سه تا جوراب-مشکی ، قهوه ای ، طوسی- ، دوتا دفتر شصت برگ-یکی برک و دیگری کاج- ، چهارتا مداد رنگی-دوتا شش تایی ، یکی دوازده تایی و یکی دوازده تایی دیگر که از همان اول دو رنگ سبز و زرد را نداشت و وقتی فردایش به ناظم گفت نزدیک بود کتک بخورد ، دو تا پرگار-شبیه هم ؛ یکی را ثلث اول کلاس هشت گرفته بود و دیگری را ثلث سوم همان سال- ، یک تابلوی وان یکاد-روی شیشه و خمیری-  ، دوتا آبرنگ دوازده رنگ-هنوز هم قلم موی یکی شان را دست نخورده نگه داشته بود ، یک نقشه ی ایران و یک کره ی جهان ، دوتا اطلس کامل گیتاشناسی-دومی چاپ پنجم اولی بود با کمی تغییرات . یوگسلاوی شده بود کرواسی و صربستان و مونته نگرو و بوسنی و هرزگوین و اسلونی ، سه چهارتا جزیره ی جدید اطراف قاره ی اقیانوسیه اضافه شده بود و توضیحات تاریخی بیشتر کشورهای خاورمیانه چرخیده بود! ، یک دایرة المعارف جیبی! ، و یک صابون کاغذی که ثلث دوم کلاس سوم هدیه گرفته بود و هنوز نگه داشته بود ... همیشه شاگرد اول بود ... سی و شش بار ... دلش از ثلث هایی که جایزه نگرفته بود پر بود و از ثلث های بی تقدیرنامه پرتر ... و آرزو داشت ای کاش معلم جغرافی آن ثلثی را که نه تقدیرنامه داده بودند نه هدیه ، با او سر لج برداشته بود و جای بیست یک نوزده یا حتی هجده داده بود تا شاگرد اول نشود ؛ اما نشده بود که نشده بود ؛ او شاگرد اول بود ، همیشه ، سی و شش بار ... ثلث اول کلاس چهارم به او که شاگرد اول شده بود یک تقدیرنامه و یک دفتر شصت برگ داده بودند و به شاگرد دوم یک تقدیرنامه و یک خط کش ... سی سانتی و چوبی ... آن سال تا ثلث دوم و تا زمانی که باز شاگرد اول شود و جایزه بگیرد به این فکر کرده بود که خط کش از دفتر بهتر است و دلش میخواست ثلث دوم به همه خط کش بدهند اما یک وان یکاد شیشه ای گرفت که با تکنیک ویترای و رنگ های سبز و زرد و نقره ای آیه ها را روی شیشه خمیر کرده بودند ... به شاگرد دوم هم یک خط کش دیگر شبیه همانی که ثلث اول به شاگرد دوم داده بودند ... ثلث سوم ، به قصد ، پای معنی استیصال نوشت دلدادگی و در تقسیم اعشاری یک جا یک دو را از پنج کم نکرد ؛ ادبیات را نوزده و بیست و پنج گرفت و ریاضی را نوزده و نیم ... به شاگرد اول یک جعبه ی شش تایی مداد رنگی دادند ، به شاگرد دوم باز همان خط کش دو ثلث پیش و شاگرد سوم یک خودنویس ... سنبه اش زوری نداشت ... شاگرد دوم تاریخ را هجده و هفتاد و پنج شده بود و انشاء را نوزده و بیست و پنج ... او باز هم شاگرد اول شده بود ... همیشه شاگرد اول بود ... سی و شش بار ... ترس عجیبی از امتحان ورزش دوره ی دبیرستان داشت ... سال های قبل معلم ورزش تقریبا عیار انضباطی داشت! ... هرکس حاضر بود و کمتر جیغ میکشید و صدا میکرد و به بهانه ی توپ بیشتر یا بهتر دم در دفتر رژه نمیرفت و تور والیبال و سبد بسکت را کمتر انگولک میکرد و پنج دقیقه پیش از خوردن زنگ و اتمام کلاس دست از تعقیب توپ برمیداشت و هیاهو را به هیاهوی تمام مدرسه بعد از خوردن زنگ وصل نمیکرد و گرمکن و کتونی چینی اش فراموش نمیشد و در آن خر توی خر کمتر به باسن تپل ها و سربه زیرها و خرخوان های کلاس نظر داشت و آبی پشت حرکتش در دستشویی می انداخت و شیر آبخوری را میبست و کیسه فریزر آب نمیکرد و بر کله ی فوتبالیست ها نمی انداخت و از پشت پنجره ی باز کلاس های مشرف به حیاط برای معلم علوم شیشکی نمیبست و صدای خر درنمی آورد و توی راهروها و پله های داخل مدرسه چون دیوانه ها پرسه نمیزد و از پشت در کلاس غیرمشرف به حیاط نمیگفت "مهماندوست عمه تو!" و از نرده های حفاظ کلاس خالی مشرف به حیاط بالا نمیرفت و روی نیمکت آخر کلاس خالی غیرمشرف به حیاط مچاله نمیشد که مثلا میخواهد بخوابد و زرنگی کرده باشد و توپ را محکم نمیشوتید که به بیرون مدرسه برود و سر یک اوت دعوا راه نمی انداخت و در نهایت پیش چشم ناظم و مدیر از پشت پنجره ی دفتر جوری رفتار نمیکرد که انگار معلمی ندارند به نمره ی بیست نزدیک میشد ... اما ورزش دبیرستان از سال قبل طبق بخشنامه ای تخصصی شده بود ... هیبتش در قالب یک پینگ پونگ باز به نسبت یک والیبالیست یا بسکتبالیست مسخرگی کمتری داشت ... طول سال را نوبتی بازی میکردند و معلم گه گاه چیزهایی از بکهند و فورهند میگفت ... و امتحان بر پایه ی بازی های تک حذفی ... چهارنفر اول بیست و همینجور رو به پائین ... سال اول بازی اول باخت و پانزده گرفت ، سال دوم بازی اول را استراحت خورد و شانزده گرفت ، سال سوم یک بازی را از مجتبی رزاقی که صدوپنجاه و هفت کیلو وزن داشت و کیهان هم در یک شماره خبری از او رفته بود برد و باز شانزده شد و سال آخر از بازی انصراف داد و چهارده گرفت ... اما هیچکدام اینها باعث نشد که او شاگرد اول نشود ... باقی نمراتش بالای نوزده و نیم بود و او باز هم شاگرد اول می شد ... همیشه شاگرد اول بود ... سی و شش بار ... امتحان ثلث دوم عربی دوم راهنمایی شرّی شد ... شب قبلش برف شدیدی بارید ... صبح یک ساعت زودتر رفت تا حاشیه امنیتی باشد ، اما هیچ اتوبوسی سر ایستگاه نیامد ... آب به کیکرز پینه شده اش افتاده بود و سه جفت جوراب پشمی اش را هم رد کرده بود و انگشتانش بی حس شده و میخارید ... پل چوبی تا کارگر جنوبی را دوید ... یک نفس ... چهل و پنج دقیقه از امتحان گذشته بود که رسید ... با وساطت معلم تاریخ مدنی به جلسه رفت ... پنج دقیقه به آخر امتحان مانده بود که برگه را کامل به دست مراقب داد ... و پای بخاری نفت سوز راهرو بود که فهمید امتحان لغو و به روز دیگری موکول شده ... از صد و شانزده نفری که باید برای امتحان می آمدند تنها بیست و یک نفر رسیده بودند ... چهارده برگه تقریبا خالی ، چهاربرگه خیس و وارفته ، دو برگه که توان گرفتن ده را هم نداشتند ، و برگه ی او ... آن ثلث با معدل بیست ، یک جوراب نخی نازک طوسی که بالایش دو خورشید زرد طراحی شده بود جایزه گرفت ... سال اول دبیرستان با پسر معلم زبان همان سال هم کلاس شد ... وقتی در یک امتحان کلاسی بخاطر جاگذاشتن یک "ای" در کلمه ی "تواِلو" آن هم در جواب یک سوال مفهومی آخر یک پسیج هفده گرفت ، فهمید سال سختی دارد! ... آرش خورشیدی ، پسر معلم زبان هم شاگرد زرنگی بود ... قانونگذار! بودن معلم علوم اجتماعی نجاتش داد ... ثلث اول هر دو همه ی درس ها را بیست شدند ... حتی شیمی یک آن سال ها که امروز دانشجوهای شیمی هم از آن هراسانند ... او با توان خودش و آرش با چشم پوشی سایر معلم ها قوّت گرفته از خنده های مستر خورشیدی بر چهره های شان در زنگ های تفریح و دفتر مدرسه ... او زبان را شانزده و نیم شد و آرش علوم اجتماعی را شانزده ... حتی هنوز هم که نزدیک دو دهه از آن روزها میگذرد به شانزده آرش شک دارد ... کسی نبود که برگه ی علوم اجتماعی را با چهارنمره کاستی تحویل دهد ... انگار که آقای باقری یاد میداد در اجتماع رساندن حق به حقدار از قانون مندی ارجح تر است ... ثلث دوم از قوّت دیگر معلم ها کاسته شد و باقری قوی تر شد ... ثلث سوم به قصد ، زیر برگه ی زبان سه بار کلمه ی "تواِلو" را بدون "ای" نوشت ... درشت! ... با همه ی هوش و فهم ، کم کله خری نبود ... قرآنی ترجمه شده به سه زبان دیگر جایزه ی ثلث آخر آن سال بود ... بدترین سال پنجم ابتدایی بود ... سال همراه شد با مریضی مادرش و امتحانات ثلث سوم خورد به دوران بستری ... کس دیگری نبود که شب ها را بیمارستان بماند ... زیر نور کم سوی راهروهای بخش درس میخواند ... و حتی یک بار هم از خود نپرسید چرا؟! ... که چه؟! ... دست آخر چه؟! ... ساعت پنج صبح ، در همهمه ی کم فروغ و خواب گرفته ی دم صبح ، زیر نگاه ملال آور پرستاران بی رمق ، در ناله های رو به ازدیاد تازه بیدار شده ی بیماران ، زیر بوی تند بتادین و شاش و تخم مرغ ، در مواجهه با تک خنده ی بلند و رام نشده ی دانشجوی پزشکی که با موی نپوشیده و بلند روپوش سپید بر تاپ و شلوار نازکش می کرد ، زیر اخم پرکینه ی پیرمرد تی کش بخش ، گریزان از نگاه آمرانه ی زن خشن آشپز ، و روی فریاد خفه ی مادرش از داغ شیاف اول وقت و تندی هولناک دست پرستار ترکه ای و بلند که پرده را میان چشمان غضبناک خود و او میکشید ، حدیث نبوی از بر میکرد این پسرک دوازده ساله ی شاگرد اول ... همیشه شاگرد اول ... سی و شش بار ...  آخرین امتحان ثلث آخر کلاس دوازده ، آخرین سال ، مثلثات بود ... زمان امتحان هم دو ساعت ... یک ساعت و نیمه همه ی جواب ها را نوشت ... مداد و خودکار و قلم اش را جمع کرد و نگاهی به برگه ی کامل نوشته شده اش انداخت ... مرادی ، معلم جبر و مراقب آن کلاس بالای سرش بود ... نگاه پر از رضایت و تشویق اش را از او و برگه برنمیداشت ... دیگر ، بیزار شده بود از این نگاه ... خودکار برداشت و تانژانت آلفا را در سوال ششم با رنگی ملایم از زیر به بیست و هفت درجه کمی آن سو تر وصل کرد ... مشتی هم پرانتز و کوتانژانت و آرک و عدد و یک خط کسری طویل در میان ... یعنی هنوز به دوسوم به دست آمده و نوشته شده در برگه پاسخ زیر کلی محاسبه مشکوکم ... مرادی لپ چپ درآمیخته با دسته ی صندلی و لپ راست مانده در هوای باسن اش را جمع کرد و رفت ؛ و متعاقبش رضایت و تشویق ... دوباره دست از سوال ششم شست و تنها برای احتیاط خودکار را در دست فشرد ... نگاهش از روی سوال ششم به پاشنه ی کفش مرتضی بابایی افتاد که دو صندلی و یک ردیف با او فاصله داشت ... تند و مرتب به زمین میخورد و رد خودکار آبی در دستانش که سعی داشت نوار متصل به چشمان او و پاشنه ی کفش اش را قطع کند ... سربلند کرد و نگاهش کرد ... از نیم تنه چرخیده بود و هراسان لب میزد "سه!" ... به لب های بابایی خیره شد ... شبیه لب دخترها بود ... بی چین تر و ظریف تر و احتمالا نرمتر ... بار عجیبی داشت کلمه ی "احتمال" ... ترسناک بود ... این همه سال در همه ی کتاب ها و پی هر سوالی به جوابی قطعی رسیده بود ... از هجمه ی هولناک احتمال در دنیای پر از قاطعیتش میترسید ... دنیای بیرون ترس داشت ... هر بار خواست امتحانش کند گزاره ای نفی اش کرد ... به صندلی بغل مرتضی نگاه کرد ... ایمان مقدسی خیمه زده بود روی برگه ... پیراهنش از شلوارش درامده بود و محدوده ای به عرض پنج سانت و طول سی از بدنش بالای باسن و آنطور که زیست دوم دبیرستان میگفت مهره های سه و چهارش را عریان کرده بود ... زشت بود و تیره و پرمو ... آنطور که در یکی دو فیلمی که با ترس و دلهره در خانه ی مهرداد به بهانه ی درس خواندن رفته بود و دیده بود شبیه دخترها نبود ... سر چرخاند کمی اما چشم نه! ... عجیب بود ... دوست داشت انگار همان تکه ی کریه پر مو را ... یاد تنها باری افتاد که بدن نیمه عریان زنی را در عمر هجده ساله اش دیده بود ... پاگشای آذر ، دختر خاله منیر و در آشپزخانه ی شان ... یازده سال بیشتر نداشت ... زن ها بعد نهار جمع شده بودند که ظرف بشورند ... آشپزخانه ها دیوار داشت آن موقع ... در را بستند و همه حجاب برداشتند ... زن دایی پری نصفه و نیمه خم شده بود که دیسهای کف آشپزخانه را بردارد که زیپ پیراهنش در رفت ... از پشت گردن تا بالای باسنش شبیه دیوان حافظ به وقت گرفتن فال بی پرده شد ... پسر بچه های دیگری هم بودند توی آشپزخانه ؛ حتی از او بزرگتر ؛ اما زن دایی برگشت و تنها به چشمان او نگاه کرد ... خنده ای کرد ، خنده ای کردند و مهتاب با قهقهه دیوان را بست ... چرا به او نگاه کرد زن دایی؟! ... به ساعتش نگاه کرد ... یک ربع تا آخرین امتحان دوران دبیرستان و نفر اول استان شدن فاصله نداشت ... لبهای بابایی و کمر عریان مقدسی و تفأل زن دایی چه میگفتند آن وسط ... بلند شد و به سمت مرادی که حالا پشت میز معلم نشسته بود رفت ... به آخرین صندلی که دقایقی قبل حاجی عزیزی ترک کرده بود که رسید باز نشست ... قیافه ی کسی که نکته ای به ذهنش رسیده را گرفت و باز نسبت های مثلثاتی را به تمسخر گرفت ... چیزی کم داشت این حکایت دوازده ساله انگار ... این سی و شش بار شاگرد اولی ... سدی شده بود بین او و دنیای واقعی ... نفهمید چرا اما یاد خاطره ی قرار رضا با یکی از دختران دبیرستان عترت افتاد ... با چه ولعی گوش کرده بود و چه مو به مو از یاد داشت ... و چقدر رضا شده بود و چه ها نکرده بود شب هایی که زود درس ها را خوانده بود و زودتر به رختخواب رفته بود ... همه ی حرص اش ازین بود که حس میکرد میتواند حتی دخترها را هم بهتر از باقی هم کلاسی هایش بفهمد! ... و چرا یک کتاب دختربازی و زن فهمی و خانوم شناسی نداشت این دوازده سال زمخت تا باز بیست بگیرد از آن ... به برگه ی جواب ها نگاه کرد ... یک آن خواست پاره اش کند! ... یک آن خسته شد! ... یک آن رنجید! ... یک آن همه ی دانسته های دنیا بر سرش هوار شد! ... یک آن خودش را تنها دید! ... خودش را کشف نشده پنداشت ... خودش را محقی یافت که حقش را در دنیای برون میخورند ... یک آن دلش هوای یک بار هم که شده ندانستن کرد! ... یک آن دلش خواست ... نه ... او محکوم بود ... به دانستن ... به فهمیدن ... به شاگرد اول شدن ... به همیشه دانستن ... به همیشه فهمیدن ... به همیشه شاگرد اول شدن ... و چقدر سنگین بود این بار ... باری که دیگر برای زمین گذاشتن دیر بود!! ... برگه را داد و رفت ... و باز هم شاگرد اول شد ... برای سی و ششمین بار ...

همه ی این دوازده سال و سی و شش بار را در عرض نیم ساعت در ذهنش مرور کرد ... قریب به بیست سال می گذشت از آن دوران ... از آخرین شاگرد اولی ... کششی به مرور این بیست سال آخر نداشت ... قطعیت در این بیست سال آخر ثانیه به ثانیه رو به افول گذاشته بود ... از همان لحظه ی هوس انگیز رویت لب های بابایی! ... بیست سال جستجو و کنکاش و دربه دری برای اثبات ، برای رسیدن به امری بدیهی ، برای پاک کردن تمام برهان های خلف ، رصد لازم و کشف کافی تا بکوبد مهر تأیید را بر حکم اثبات نشده اش ... تا فرضیه اش را برساند به گوش همه که برخیزند برای جمع داده های مستتر مانده و خروجی های تحریف شده ... اما این بار هم سنبه اش زوری نداشت! ... هرکس دو دستی چسبیده بود به کمِ بی مقدار بعد مساویِ نابه جای کوچکتر از حقّش چون دهانه های محافظه کار و ترسیده ی پرانتز ... سیگما مرده بود و هربار که جمعی صدایی میکرد ، تفریق حیّ و حاضر بود ...... صدایش کردند ... بلند شد و رفت ... در تمام مدت مراسم پر از مهر و روحانی و همراه با جیغ و شیون پیش از حکم حتی یک بار هم نلرزید ... حتی در سینمای ابزورد یا رمان پوچ هم نگاتیو و قلمی میلرزید اما او نه! ... ورای واقعیت و خیال بود انگار ... از پله های چوبی که بالا میرفت یاد صابون کاغذی کلاس سوم اش افتاد ... به این فکر کرد که آیا هنوز لای کتاب ادبیات عمومی دانشگاهی اش هست یا نه! ... همان روز جایزه دهی سر صف بین زنگ املاء و تعلیمات دینی سال سوم دبستان وقتی گرفته بود رفته بود و لای دفتر علوم اش گذاشته بود ... تا اول راهنمایی همانجا بود ... بعد بیست و پنج اسفند آن سال وقتی داشت اتاقش را میتکاند تصمیم گرفت دفترهای دوره ی ابتدایی اش را دور بریزد ... دفترها را یکی یکی شبیه فرخوردن نگاتیو رج میزد مبادا چیز با ارزشی را دور بریزد ... حواسش به علوم سوم بود و آن دفتر را آرامتر رج زد ... صابون را برداشت و لای کتاب جغرافی گذاشت ... یادش آمد همون روز یک دستمال کاغذی شیک و ضخیم صورتی رنگ با طرح های برجسته ی پروانه و شمع را هم لای کتاب ریاضی سال چهارم پیدا کرده بود ... سال دوم دبیرستان بود که باز تصمیم گرفته بود راهنمایی را دور بریزد ... صابون در تناوب سوم از لای کتاب حرفه و فن سوم راهنمایی رفته بود فصل سوم و صفحه ی شصت و هشت زیست یک اول دبیرستان و چهار رأسش لب گذاشته بودند روی "بطن" ، "سیاهرگ" ، "که" و "جریان" در صفحه ی شصت و هشت و "  " ، "قلب" ، "است" و "بیماری" در صفحه ی شصت و نه ... دانشگاهش که تمام شد تمام دوره ی متوسطه را دفن کرد ... این بار تنها همان صابون را برداشت و گذاشت لای ادبیات عمومی که میدانست نه دلش می آید دورش بیندازد و نه سروقت اشعارش برود! ... باقی را رج نزده دور انداخت و نمیدانست همان روز بود که دستمال منقش صورتی اش همراه با عربی سال چهارم زیر چنگک ماشین شهرداری چرک شد ... مطمئن بود که مأمورین اطلاعات سراغ کتاب هایش رفته اند ... اما سوال بی جوابی بود صحت صابون! ... حتما دیده اند آن را ... درِ کهنه ی حالا بی رنگ شده اش را باز کرده اند و لای کاغذهایی حالا لزج شده و بی بو دنبال ردی از اغتشاش گشته اند! ... باید روزی آن را هم دور می انداخت ... چه بهتر که آنها پرپرش کردند ... باید روزی دست و دل از همه چیز میشست ... چه بهتر که آنها شستند ... دیگر توان حل این همه مجهول را نداشت ... هیچ چیز معلوم نبود ... دنیا کشف نشده و نچشیده روز به روز برایش گسترده تر میشد ... و داشت میرسید به چیزی که این همه سال در ناخودآگاهش می آمد و میرفت و پوزخند میزد ... پوچی ... مأمور دریچه را باز کرد و طناب صاف و محکم شد ..........

 

"کبوتری برای تأمل در باب هستی روی شاخه نشست : a pigeon sat on a branch"    روی اندرسون    2015

امتیاز : 5 از 5 

نویسنده: محسن سلطان زاده - یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤

برای او که اگر هنوز شوقی در صورتم هست ، از دیدن صورت سنگی اوست ... برای باستر کیتون ...

از نظر قاب و دیافراگم و شاتر و هنر عکاسی شاید این عکس ، عکس خاصی نباشه ؛ اما تا امروز برای من بهترین عکسه ... بهترین عکسه چون توش همه ی ما هستیم ... همه ی ما بدون استثنا ... به ترتیب : پریسا ، سمانه ، امین ، نازی ، کتی ، آرش ، مسعود ، محمد ، من و علیرضا ...

امشب عروسی علیرضاس ... ساعت 7:30 همه جمع میشن آریاشهر ، اول جناح ... 8 تا پسر و دختر احتمالا شیک و تو دل برو ؛ که از 6 فرسنگی داد میزنن ما داریم میریم عروسی! ... علیرضا یه رقیق قدیمی نیست ... مثلا از بچه گی و هم بازی کوچه ی خاطرات ... مثل بقیه ی عکس ، دانشگاه مارو بهم رسوند ... اما علیرضا همیشه رفیق بوده ... همیشه رفیق بودن حرف کمی نیست ... حتی رفیق بودن هم حرف کمی نیست ، چه برسه به همیشه رفیق بودن ... و علیرضا "همیشه رفیق" بود ... امشبم عروسیشه ... اما من قرار نیست برم! ... کسیم نمیدونه ... چراشو نمیدونم! ... انگار بی جواب موندن همین سواله که نمیذاره من برم! ... انگار اگه یکی پیدا شه و بگه چرا من نمیخوام برم عروسی بعد من میرم! ... تجربه ی یه حس جدید تو این سن برام دور از انتظار بود ... اما درست همین الان ، و همین لحظه گرفتارشم ... چیزی صدبار بدتر از ترکیدن! ... امروز ، جمعه ، 94.5.2 ساعت 5 بعد از ظهر .......

 

فضای خشن پسرونه ی جمع پنج نفره ی ما رو امین تلطیف کرد ... یه غروبی قبل از کلاس طراحی اجزا با نازی اومد وسط بساط نسکافه ی مزه ی آب جویی ما و گفت : سلام بچه ها ، معرفی میکنم نازی! ... ما هم گفتیم : سلام ، خوشبختیم! ... بعدشم خوشبختی ما طبق سنت تکمیل و تکمیل تر شد ... نازی رفت و پیغام خوشبختی ما رو ابلاغ کرد به پریسا و پریسا هلهله ی خوشبختی متقابلشو ارسال کرد سمت مسعود و باز ما خوشبختی مضاعفمونو صادر کردیم وسط جمعیتی خوشبخت و یکی با خوشبختی سرشار عازم شد سمت محمد و محمد خوشبخت تر از هروقتی پرید وسط همون بساط آب جویی ما که : سلام ، معرفی میکنم سمانه! و ما هم سلام ، خوشبختیم و پرتاب پیدار این بخت خوش برای بار سوم میون ولوله ی اعضای تیم خواستار خوشبختی و علی القاعده غروبی و علمی و جویی و آرشی که : "سلام ، معرفی میکنم کتی" و ما که : "به جون خودمون سلام ، خوشبختیم به خدا ، گندشو بالا آوردید دیگه ، بسه!" ... و بعد توقف موقت سلسله ی پراشتها و رام نشدنی خوشبختی برای نمایش باجنبه گی گروه خوشبخت ...

من و علیرضا ، انگار که نخودیای گروه خوشبخت باشیم! ... نه مال خوشبختی بودیم ، نه اهل خوشبختی! ... خوش بودیم به خوشی بچه ها ... فقط همین انگار ... خوش بودیم با خوشی بچه ها ...

 

پشت خط محمده... توی عکس محمد بین من و مسعود ایستاده ... همیشه سرحال ، همیشه باطراوت ، همیشه پیش قدم ... برنامه ای اگه باشه ، حتما محمد هماهنگ کرده ... "چی بدیم دکی؟!" ... دکی صدام میکنه ... احتمالا بخاطر عینک نیمه قطور و رنگ و رو رفته ایه که همیشه به چشم دارم ... "نمیدونم ، پول بهتره دیگه ... هرکی هرچقدر خواست" ... "زنگ زدم آرش میگه ما دوتا یه نیم گرفتیم" ... "خوبه اونم اما الان که دیگه وقت نیست" ... "آره ، تو چند میدی دکی؟!" ... "نمیدونم  ، 200 ، 300 ، 400 ..." ... "آقا با همه شور کردم رو 250 بستم ... نفری ... نازی و امینم باهم 500 ، اون دوتا هم که نیم گرفتن ... حله دکی؟! ... بالا ، پائین ندیم بهتره" ... "خوبه!" ... "چته دکی؟ بی حالی؟ عروسی علیرضاسا! ... حالا میام شارژت میکنم! ... دکی پس 250 ... برو حموم پمومو چادر چاقچولتو بکن ساعت شیشه ... یه ساعت و نیم دیگه روبرو گلدیس اون دست ... فعلا دکی" ....... خلسه وار و گنگ ، ثابت و خیره ، به عدد 250 فکر کردم ... هیچ مفهومی نداشت ... از نگاهم یه عدد بدون واحد بود و تصادفی ... مثلا 3247 هم میتونست تو اون لحظه درست همون بار رو برام داشته باشه ... اصلا باری نداشت انگار ... حتی تشخیص عدد بودنشم انگار ناممکن بود ... یه چیزی بود فقط ... نه اصلا چیزی نبود ... هیچی ... هیچ ...

 

یه غروبی بود ... اوایل آذر 87 به نظرم ... سرم گرم دنیای تصویر و ماهنامه فیلم و سینمانگار بود که تلفن زنگ خورد ... علیرضا بود ... هنوزم با هم مونده بودیم ... من و علی و اعضای گروه خوشبخت ... آرش و کتایون که همون سال آخر دانشگاه نامزد کردن و یکی دو سال بعد ازدواج ... نازنین و امین چند وقتی هست نامزدن و باقی هم هرچند ناخوشبخت اما همچنان پایدار و عضوی از گروه ... گفت میاد دنبالم ....

شادمهر میخوند و ما همینجور ولیعصرو میومدیم پائین ... یه شوقی توی همه چیزش بود ... میشناختمش ... رفیقم بود ... توی چشماش ، توی صداش ، توی حرکاتش ، حتی توی دنده عوض کردن و گاز و ترمز کردنش ... رسیدیم پارک وی و افتادیم تو چمران ... شمال به جنوب! ... "چه خبر شده علی؟! کجا میریم؟!" ... "عاشق شدم!!" ... بدون مقدمه گفت ... بدون ابا ... بدون مِن و مِنی که هر پسر و دختری وقت اقرار به عاشقی گرفتارش میشه ... خیلی واضح ، شفاف و بدون ترس علیرضا داشت خبر از یه اتفاق خوب از منظر خودش رو میداد ... وضوحی که که به ندرت توی کلام هر اقرارکننده ی یافت میشه ... یکم ترس ، یکم تردید اجتناب ناپذیره ... اما علیرضا جبرئیلی بود که نازل میشد به صحرای عشق! ... "عاشق شدی؟!" ... از من عبوس بی احساس واکنش دیگه ای انتظار نمیرفت ... فقط همین سوال زمخت! ... "عاشق شدم!!" ... و این بار با شوق و تأکیدی دوچندان و برقی با ولتاژی بیشتر در نینی چشمان دوست من ، علیرضا ، به وقت اقرار دوباره به نسبت اقراری مشابه در لحظاتی پیشتر! ..... همت و رسالتو رد کردیم ... رسیدیم چراغ قرمز گیشا ... به سوال نپرسیده ی من وارفته جواب داد : "بیا میخوام معرفیتون کنم ... بیا ببینش" ... به نیمرخش نگاه کردم ... لحظه به لحظه شکفته شدن شوق توی سلولای صورتش قابل رویت بود ... چیزی نگفتم ؛ فقط صدای ضبطو زیادتر کردم و غرق شدم توی فلسفه بافی های منفی گونه ی همیشه گی خودم به وقت شنیدن خبرهای خوش! ... گیشا رو هم رد کردیم ... به هر چهارراه و دوربرگردون و پلی که میرسیدیم منتظر راهنما زدن علی بودم اما دوست من ، فرمونو صاف چسبیده بودو تخته گاز شمالو به جنوب وصل میکرد ... جلال ، توحید ، ستارخان ، آزادی ، جمهوری ، بریانک ، عباسی ؛ و ما همینجور میرفتیم ... دیگه ازونجا به بعدشو فقط چندباری برای بهشت زهرا رفتن بلد بودم ؛ نه به اسم ، به راه! ... بالاخره پیچیدیم تو یه خیابون ... انتهاش چیزی به اسم شهر وجود نداشت ... انگار جاده خاکی میشد و بعد چندتایی خونه با نمای آجر و منبع های آب روی پشت بوم و بچه هایی که توی زمین خاکی ، با لباس خاکی ، دنبال چیزی ناشبیه اما هم اسم با توپ میدویدن ... و دختری که نرسیده به ده! کنار خیابون ایستاده بود ... نیلوفر! ... لباسی ساده و نسبتا پوشیده ... قدی متوسط رو به بلند و اندامی که تناسب شگفتی با قد و فرم ایستادنش داشت ... روش به سمت ما نبود ... پشت به ماشین های عبوری از سمت نزدیک تر خیابون ایستاده بود ... روشن بود که عذابی ناگوار از شنیدن بوق های نامربوط از ماشین های نامربوط دست گلّه ی بی ارتباط به آدمیّت اون رو به جهت مخالف چرخونده بود ... اما با شنیدن بوق اختصاصی علی چرخید ... بیبیب بیب بیبِ باز شدن آخرین سلول اشتیاق ... چرخید ، و من برای اولین بار نیلوفر رو دیدم ... نیلوفر ، نیلو ... و شبیه به صدای ویگن و مهتاب ای مونس عاشقان که توی ماشین میپیچید و جادویی از راه گوش به دل میرسید ، چقدر زود به دل نشست این نیلوفرِ علی! ...

 

 دیوونه میکنه آدمو این مسعود ... تصور اشتباهی از "سوال" نداره اما مکانیزم این واژه براش اشتباه تشریح شده ... در جستجوی جواب هر مسئله ی گنگی به پا میخیزه ... تا اینجاش مشکلی نیست ، اما هرجایی جز ذهن خودش ... زیر ده بار تماس به هرکدوم از بچه ها قبل از یک دورهمی کوچیک یا مراسمی مثل مراسم امشب تقریبا آرزوی همه ی ماست که هنوز برآورده نشده ... "سلام محسن ، آقا من کت و شلوارم مشکیه ، کفشمم خیلی مشکیه ، اما جورابم خیلی مشکی نیست ، یکم مشکیه ؛ میگم یهو بد نشه اون وسطا معلوم که میشه وقت نشستن و اینا؟!!" ... "نه مسعود ، نگران نباش ، حتی قهوه ای هم باشه تو اون شلوغی توجهیو جلب نمیکنه ، مشکی که دیگه ..." ... "آره راست میگی ، آقا میبینمت یه ساعت دیگه ، فعلا" ... مسعود همیشه همونی بود که هست! ... شبیه دیروز ، امروز و حتما فردا ... شبیه همیشه ... شبیه همین عکس ... نگاش کنید ... صاف وایساده و مستقیم زل زده به لنز ... در کلامش هیچ واژه ی دوگانه ای نیست ... کلماتی صادق حاوی تنها یک معنای مستقیم ... و در رفتارش هیچ حرکت دوگانه ای ... مسعود همونی بود که تو برگه ی امتحان ادبیات اول دبیرستان و در معنی این بیت از امیرخسرو دهلوی "از پی نقل مجلست هست بر آتشم جگر ؛ چاشنیی نمیکنی گوشه ی این کباب را" نوشت : "وقتی شما در مجلس نقل را پخش کردید من جگرهارا از آتش برداشته و پس از شما با آن از میهمانان پذیرایی میکنم ... اگه زحمت نیست بعد که نقل ها را پخش کردید بیاید در فاصله ای که من جگرها را پخش میکنم چاشنی این کباب ها را هم بزنید ؛ ممنون!" ... شاید همین رو بودن و از رو بازی کردنش بود که باعث شد پریسا ولش کنه ..... "آقا باز مزاحم شدم ، ببخشید ، من میگم برم یکی مشکی مشکی بگیرم روزه شک دار نگرفته باشم ، خوبه؟!" ... "از من بپرسی میگم همون یکم مشکیه خوبه اما حالا واسه اطمینان برو یه مشکی مشکی بگیر ، قبول حق!" ... "آره راست میگی ، میبینمت ، فعلا" ... چقدر خوب بود یه امروز مسعود بودم! ... عروسی دوستمه ، دوسش دارم و باید برم عروسیش ... به همین سادگی ... جورابمم مشکی مشکی ... و البته که باید بخندم ، شاد باشم و توی چشمام ذوق! ... به همین راحتی ... آره ، خوب بود ... خیلی خوب ... عالی ... حتی عالی تر از سِت کفش و جوراب و شلوار مشکی مشکی ... یه رنگ یه رنگ یه رنگ ... عروسی ، رقص ، شادی ، آواز ، من ، علیرضا ، گروه خوشبخت و دیگر هیچ ......

 

کشید تا نیلوفر بشه یکی از ما! ... اگر که بشه گفت شد یکی از ما! ... اوایل حتی برخوردها سخت بود و صلب ... لطافت شال مارکدار بچه های گروه خوشبخت رو شال نیلوفر نداشت و موندگاری عطر فیکش کمتر از نصف عمر ارزون ترین عطر گروه ... اما کم کم نیلوفر ، نیلو شد ... نه که بشه شبیه شما ؛ نه ؛ اما ترجمه شد و معنی ناآشنا اما جذابی شد برای گروه ... صدای پاشنه هاش ، دلبری ریتم پاشنه های پریسا و نازنین رو نداشت ، اما وسط خنده و قهقهه و بهم ریختن ریتم قدمهای اون دو از فرط سرخوشی ، ملودی قدم های نیلو بود که به گوش میرسید ... آروم میخندید ... شوخ شدن چشم و چال شدن گونه هاش حتی آرش بی مبالات رو هم به خودش آورد که مقوله ای هست به اسم زیبایی در خنده ... تا که مثل دایناسور نخنده ... شینیون و فر و پدیکور و مانیکور نداشت ناخن و موهای صاف و ساده ش ، مثل کتی و سمانه ؛ اما گاهی که بادی میوزید و یه حلقه میریخت روی پیشونیش ، نفرین جگرسوز کتی بود به جون آرایشگر حمالش! ... و آرایش آنچنانی نداشت ؛ اما وقتی شبی از سر سرخوشی رنگ رژ لب محبوب سال رو سرچ کردیم ، لبهای نیلو بود که نقش بست روی مانیتور ، طبیعی و واقعی ...... شبیه ما نشد ؛ اما ترجمه ی ناآشنا اما جذابی شد برای ما ... و من اوایل گاهی و اواخر بیشتر ، همسفر علیرضا و نیلو بودم در مسیر رفت تا خونه ی نیلو بعد از دورهمی که علی تنها برنگرده ... شعر میخوند ، شعر میخوندیم ... مولانا ، شاملو ، فروغ ... میخوند! ، میخوندیم ... سیمین ، مرجان ، مهستی ... و کی فکرشو میکرد ؛ میکشید و میکشیدیم ؛ گاهی ، یه نخ سیگار ... نه از سر ژست و پز خیلی ها ... انگار که توی دلش دردی داشت نیلو ... این نیلوفرِ علی ...

 

پیله کرده باهم بریم ... قیافه ش جلو چشممه ... درست شبیه همین عکس ... حالت مدیر باهوشی که تصمیمش زیرکانه ترین تصمیم دنیاس ... "یا من بیام دنبالت یا تو بیا" ... اونم ساعت 7 و درست وقت رفتن! ... چی باید بگم؟! ... جدای ازینکه متنفرم مسعود مارو پای قرار تو یه ماشین ببینه ، اما مگه رفتنیم درکاره؟! ... "باشه من میام" ... فکرم کار نمیکنه ... جرئت گفتن حقیقتم ندارم ... من نمیام!! ... مثلا که چی؟! ... خب چرا نمیای؟! ... یه مهمونی کوچیک نیست که با یه بهونه جمعش کنم ... چرا عروسی علیرضا نمیای؟! ... احتمالا 8 تا دهن کوچیک و بزرگ ظرف 5 ثانیه بعد از اعلام خبر میخواستن با صدای بلند اینو ازم بپرسن ... و قسمت بغرنج داستان اینجا بود که خودمم نمیدونستم چرا! ... گفتم باشه من میام ... باید تا چهارراه سمرقند میرفتم دنبالشو بعدش سمت فلکه ... نیم ساعت کافی بود ... بیرون زدن بهتر از خونه نشستن بود ... میموندمو میومد و اونجور میدیدم با هر ضرب و زوری بود جمعم میکرد و میبرد ... احتمالا هم با یه حس مادرانه! ... و زیر پوستی شاد ازین حمایت و همراهی ... ازین دایه گی ... و بعد فرو رفتن در حس کسی که اینقدر مهم هست که برای من تصمیم بگیره ، یا دست کم نظرمو تغییر بده ... و بعد زایش یک حس نزدیکی ناگزیر از بغل حس پیشین ... نزدیک و نزدیک و نزدیک ...... نه نشستن عواقب بدی داشت ... بیرون ممکنه هزار و یک اتفاق بیفته ... آره ... مثلا زدم یه موتوریو له ش کردم! ؛ شما برید منم میام! ... ارواح عمه ت! ... خب زدم یه پیرمرد پاش شکست! ... خر خودتی! ... بابا زدم به تیر چراغ برق ، افسر اومده! ... اوکی! ، محمد از شهران میاد کاشانی سر راهشه ، الان میاد زبون بازی میکنه و میارتت ، دقیق کجای کاشانی کردی تو ماتحت چراغ برق؟! ... نه ، این 8 تا شیطونو درس میدن ، من پخمه کجا حریف اینا میشم ... کلافه شدم ... کلافه گی با چاشنی ترس ؛ و صدبار بدتر از مردنی که از صبح باهامه ... گوشیو خاموش کردم ... گور باباش ... اخلاق گند منو همه شون میدونن ... فلسفه باف منفی نگر به گاه شادی! ... نگران میشن اما اینجور که ... چرا دارم با یه حس احمقانه یه مجلسو تحت الشعاع قرار میدم! ... آن ، منو ، مسیج ، نیو ، "پریسا من نمیام ؛ تو هم یا خودت برو یا بگو کسی بیاد دنبالت ؛ نگرانم نشید ؛ حالم خوبه ؛ هیچ ربطیم به شما یا علی یا کس دیگه ای نداره ؛ یه خوددرگیری مذبوحانه س! ... خوش بگذرونید ... بخندید ، برقصید و ولوله کنید ؛ نذارید علی یه لحظه خنده از لباش بیفته ؛ یه چیزی به علی بگید که نگران من نشه ؛ باور کنید خوبم ؛ بخندید" ، سند ، لیست ، سرچ : پ ، پریسا ، اوکی ، دلیور ، آف! ......

 

مصمم بود ... علیرضا ... برای بردن نیلو توی خانواده ... بردن یک ده نشین لای زرق و برق و عشوه و ادا ... ساناز خواهر کوچیکتر علی بود ... دو سه سالی از ما کوچیکتر ... به روزتر انگار ... و توجیه تر ... به حکایت علی روی خوشی نشون نداده بود اما حاضر بود بیاد و نیلو رو ببینه ... دلخوش بودیم به ترجمه ی ناآشنا اما جذاب نیلو و ملحق شدن ساناز به گروه ضعیفمون در مقابله با ارتش جمال و کمال! ... منم رفتم! ... مصلح بی خطر چهارچشم بی جاذبه ای بودم که گاهی کلام پوچم از سر بی معنایی فضا رو تلطیف میکرد ... حجم خالی و عبثی که گاهی صاحب جرم میشد و تیکه ای میپروند که از هیچی بهتر بود ... از هیچی بهتر بودم انگار ... با هر کیلومتری که ماشین علی مینداخت ، لبها و ابروهای ساناز هماهنگ و موزون ، در هم تنیده تر میشد! ... به خیابون که پیچیدیم درومد که : "اینجا دیگه کجاس خدا؟!" ... علی گفت : "برات که گفتم همه چیزو" ... حجم عبث صاحب جرم شد و شبیه پیامبری که اون آیه ی کلیدی برای سعادت رو ادا میکنه پروند : "دختر خوبیه!" ... دوشیزه ساناز ، نماینده ی مقیم ارتش جمال و کمال ، اول به علی و بعد به من ؛ هر کدوم 5ثانیه بدون کوچک ترین اختلاف زمانی ، یخ و بی کلام نگاه کرد و گفت : "دختر خوب سمت خودمونم هست!" ... علی سکوت کرد و من مجدد تبدیل به خلأ شدم ... طبق قرار باید نیلو رو کنار خیابون میدیدیم ، اما نبود ... علی زنگ زد و نیلو گفت بیاید خونه! ... قرارمون نبود اما نیلو مصر بود ... به نظر کار درستیم بود ... حکایت شترسواری دولا دولا بود و جنگ اول و صلح آخر ... حسابش پاک بود اما محاکمه دست کم برای من ترسناک ... خونه های آجری و بدشکل دم خروس بودن و علی و منِ فرشته ندیده قسم حضرت سلیمون ... رسیدیم ، پیاده شدیم ، سلام ، عیک ، بفرمائید! ، منزل خودتونه!! ... ساناز نیلو رو دید ... نیلو هم سانازو دید ... ساناز خونه ی نیلو رو دید ... خونه ی نیلو هم مارو دید ... مادر نیلو علی رو دید و علی پدر نیلو رو ... ساناز برادر کوچکتر نیلو رو دید و خواهر بزرگتر نیلو من رو! ... نیلو گوشواره ی فیروزه ای ساناز رو دید و ساناز یخچال زنگ زده ی نیلو رو ... علیرضا قالی نخ نمای زیر پای خانواده ی نیلو رو دید و نیلو ماشین زیر پای خواهر علی رو ... نمیفهمید چی میگم!!! ... نمیفهمید!!! ... شاید دارید به نگاه خواهر بزرگتر نیلو به من میخندید ؛ یا نهایت "ای وای" ... نمیفهمید ؛ ندیدید ؛ لمس نکردید ؛ نمیدونید ... غروب غمزده ی اون خونه رو هیچکس نفهمید ... خودزنی بزرگوارانه ی نیلو رو تنها علی فهمید و علی ... یأس توی نگاه همه ی اون خانواده رو کی فهمید؟! ... چرا لال شدی علی؟! ... تو یه حرفی بزن نیلو! ... کتاب بیار ، شعر بخون ، "وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد" هایده رو بخون کیف کنیم همه لعنتی! ... بزار بدونه سه سال با نوار و کتاب موسیقی کار کردی! ... پاشو وایسا بغل اون عفریته ببینم کی بلندتره! ... کی خوشکل تره! ... کی خوش صداتره! ... کی هنرمند تره! ... کی باسوادتره! ... کی باشعورتره! ... کی بیشتر کتاب خونده! ... کی بیشتر فیلم دیده! ... دِ بردار اون نگاه پر از فخرتو سگ پدر از تو صورت اون پسر بچه ی 8 ساله! ... بوی عرق میده که میده! ... تو بوی چی میدی؟! ... عطر 200 دلاری دوست پسرتو که زده بود به آلتش؟! ... یا یه من اسپری تند زنونه ای که خالی کردی لای سینه هات تا بپوشونه بوی تند منی برادر دوست صمیمیت رو که نیم ساعت پیش خالی کرد بینشون؟! ... کدوم قانونی تو رو سر تر از این آدما کرده که حکم به دست جلوشون رژه میری ... از بیخ کدوم فلسفه ، از بن کدوم جهان بینی ، از لای کدوم کتاب یا آیه ی زهر ماری و پیروی فرمان کدوم عالم ، دانشمند یا پیامبر حرومزاده این برتری رو یدک میکشی! ... حجم عبث اون لحظه های ناگوار فروش و فخر و تظاهر انگار که تمام نبوده هاشو یه جا جمع کنه پرِ پرِ پر شد ... اما جنم خالی کردن نداشت! ... که ای کاش داشت! ... فقط همون غروب ، توی همون خونه ، جلوی همون آدما ... اما نداشت ... برگشتیم ... نمایشی بود که نیلو به پا و اجراش کرد ... خوب ... خیلی خوب ... هم ما بی خبر بودیم ، هم همه ی خانواده ش ... حالم از همه چیز بهم خورد ... ازون محل ... ازون فضا ... از ساناز ... حتی از علی ... حتی از نیلو ... حوصله هیچ چیز و هیچ کسیو نداشتم ... پیاده شروع کردم قدم زدن ... علی چند باری بوق زد و توپید که سوار شو و این مزخرفات ... یه آجر برداشتم و گذاشتم دنبالش که برید بابا ک.... ساناز درومد که : "بریم بابا دیوونن همه شون خاک بر سرا ... هم این مرتیکه خر و هم اون دختره و حتی خودت!" ... راستم میگفت! ... علی منتظر بود چی بشه؟! ساناز بگه به به چه خانواده ای! ... نیلو منتظر بود چی بشه؟! ساناز بگه به به چه خانواده ای؟! و من منتظر بودم چی بشه؟! ساناز بگه به به چه خانواده ای! ... نه ... یه مشت احمق رویاپرداز خام دنیا ندیده بودیم که خیال میکردیم زندگی شبیه فیلم هاست ... شبیه رمانای تینیجر پسند ... شبیه قصه هایی که شبا باباها تو گوش پسر بچه هایی میخونن که دارن جای قصه به کارکرد پر از ابهام شومبول خودشون فکر میکنن و شومبول المیرا ... نه ... اسکروبال همراه با باستر کیتون مرد ... این روزها پشت صورت های سنگی ، حکایت دیگری جاریست .......

 

جرئت رفتن به خونه رو نداشتم ... میدونستم یگان 8 نفره الان جلوی خونه به خط شده تا به محض رویت دستگیرم کنن ... روی سر تک تک آدمای این عکس یه کلاه نظامی بذارید ... چیزی شبیه به همین میومد جلوی چشممو میرفت ... حتی واضح بود که بعد از ساعتی بقیه میرن و احتمالا محمد و پریسا ، فرمانده و معاون ، تا ثانیه ی آخر پیش از دیر شدن و از دست دادن لب مهمونی منتظر میمونن ... راستی چرا نمیرم؟! ... چی ته ذهنم گیر کرده ... ته قلبم ... ته جونم ... این دیگه چه بازی بچه گونه ایه که راه انداختم ... توی این سن ... از چی ناراحتم ... از کی گله دارم ... واسه چه حس و حالی بی تابم ... این همه دختر و پسر هر روز لابلای آجر و آهن و شیشه های این شهر عاشق میشن و فردا روزیش فارغ ... با چی یا کی قراره دربیفتم ... چی رو میخوام اثبات کنم ... میخوام چیو یاد کی بندازم؟! ... نمیدونم! ... همه ی درد اینجاست که نمیدونم و همین ندونستن سد رفتنم میشه ... شروع کردم به خیابون گردی ... بوق و گاز و ترمز و عربده! ... بی هدف ... بی مقصد ... توی هر بزرگراهی که خلوت تره ... سمت هر میدونی که آروم تره ... حمله به هر خیابونی که دوربرگردون و خروجی و چراغ کمتر داره ... اما بی اختیار میرفتم سمت نواب ... انگار یه دست نامرئی توی هر دو راهی و سه راهی فرمونو میگرفت و میرسوندم به این بزرگراه بی سر و ته ... یه انرژی نامرئی میکشوندم اون سمت ... و من نزدیک و نزدیک تر میشدم ... به منبع انرژی ... و ثانیه به ثانیه پر و پر و پرتر ....

 

فکر میکردم اینقدر از همه چیز دلم گرفته که تا خونه پیاده برم ... اما به نواب که رسیدم و تا نزدیکای خیابون قزوین که اومدم دیدم حتی تا خونه قدم زدن هم مال فیلماس! ... دربست ... خونه ... فرداش زنگ زدم علیرضا که فهمیدم تو راه خونه مونه ... نشستم ، یه نخ سیگار و شدیم مثل سابق ... نمیدونم از اعجاز پسر بودنه این جور رفاقت دلی کردن یا از اعجاز سیگار! ... یه زنگ با اکراه به ساناز و یه جواب با اکراه تر از اون و مثلا عذرخواهی و بخشش و این قصه ها ... "چه خبر از نیلو؟!" ... "مثل سابق! ... انگار که اتفاقی نیفتاده باشه! ... انگار فقط من و تو توی مخیله مون انتظار دیگه ای داشتیم!" ... علی بریده بود ... میشناختمش ... دوستم بود ... اما چه زود بریده بود! ... بعد از یه روز! ... بعد از تنها یه بار ملاقات! ... اونم یهویی! ... همه چیز شد مثل قبل ... میرفتیم ، میومدیم ، میخوندیم ، میخوندیم! ، میخوردیم ، گاهیم میکشیدیم ... اما کمتر ، کمتر ، فقط شعر سیاه ، غمگین ، تلخ ، آتیش به آتیش ... علی بریده بود ... فهمیده بود که بردن نیلو توی خانواده عملی نیست ... نمیخواست با کسی دربیفته ... اونم خانواده ش ... طاقت تموم کردن هم نداشت ... نیلو هم ... و شاید ، من هم! ... مونده بودم تو این زود وا دادنشون ... شاید چون خام تر بودم ... بی عقل تر ... شاید چون کمتر زندگی کرده بودم ... کمتر دیده بودم ... و شاید چون هنوز هم توی فیلما بودم ......

یه روز تعطیلی همه جمع شدیم ... همه اسیر عادت بودیم ... به هم و همه چیز عادت کرده بودیم ... میگفتیم ، میخندیدیم ، و حتی میرقصیدیم ؛ اما انگار همه ش از سر عادت بود ... اون روز اما فرق عجیبی داشت ... نیلو کس دیگه ای بود انگار ... شادتر بود ... با طراوت تر ... میپرید این ور و اون ور ... ما رو هم به شوق آورد ... انگار صاحب دریافت جدیدی شده بودیم که همه ش اومدن و ولو شدن و فلسفه بافی و سیاست بازیِ تنها نیست ... گاهی ، خاطره سازی هم هست ... تغییر روش دادیم ... صبح اش زدیم به کوه ... جونمون درومد اما وقتی پائین اومدیم قبراق بودیم ... منو چه به والیبال! ... اما شد که شد ... تور بستیم و دو سه ساعتی پنجه زدیم ... اواخر امین پایپ مینداخت از پشت یک سوم میپریدم میخوابوندم تو کله ی پریسا ... ما هم شدیم آدمایی دیگه ... کسایی دیگه ... شادتر ، با طراوت تر ... غروب شد ... رفتیم لب دریاچه پارک سنگی و یکم نشستیم ... کسی سیگار نکشید اون روز ... کارای دیگه کردیم ... نه فلسفه بافتیم ، نه سیاست بازی کردیم ، نه تاریخ رج زدیم ، نه هنر تألیف ... چیزای دیگه گفتیم ... سر نخو نیلو میداد دستمون ... مثلا نمیدونستیم سمانه لپاشو وقتی باد و خالی میکنه که از حرف و بحث اون لحظه کلافه شده ... دیده بودیم اما نمیدونستیم ... نیلو گفت بهمون ... نمیدونستیم انگشت کوچیکه ی دست چپ مسعود تقریبا لمسه ... بخاطر یه حادثه تو بچه گی ... نیلو گفت بهمون ... پریسا چند وقتی بود خوشکل تر نظر میومد ... شاخکای همه مونم تیز ... خبریه عایا؟! .. نه .. خبری نیست عاغا! ... ابروهاشو یکم ضخیم تر کرده بود ... نیلو گفت بهمون ... دیده بودیم آرش هر از گاهی دست میکنه تو جیبشو و درمیاره ... اما نمیدونستیم دستاش زود عرق میکنه و جیب میشه خشک کن همراه ... نیلو گفت بهمون ... و هیچ کس نمیدونست من ساعت یک نصفه شب متولد شدم ... قبل از رسیدن به بیمارستان ... تو ماشین آریای بابام! ... درست جلوی زایشگاه بابک تو کارون ... نیلو گفت بهشون!! ... و بعد بلندمون کرد ... به خطمون کرد ... همه مونو ... به ترتیب! ... به اصرار! ... پریسا ، سمانه ، امین ، نازی ، کتی ، آرش ، مسعود ، محمد ، من و علیرضا ......

 

چقدر سنگین شدن ثانیه ها ... چقدر کدر شدم من! ... به همه چیز و همه کس گیر میدم ؛ بد و بیراه! ... یه چیزی یه جایی گیره انگار ؛ گمه انگار ... خودمم میدوم کاسه ی داغ تر از آشی شدم وقت شکار ، اما افتادم تو لج این بچه گانه گی ... قدیم این زیرگذر کذایی نبود ... به لطفش نواب نفسی میکشه این روزا ... پامو گذاشتم رو گاز ... خیابون پشت خیابون ؛ دور بر گردون پشت دور برگردون ؛ خروجی پشت خروجی ... فرمونو صاف چسبیده بودم و شمالو به جنوب وصل میکردم ... انگار تنها جایی بود که میتونستم برم ... اون خیابون و اون آجرای ناشبیه اما هم نام با خونه! ... همه چیز عوض شده بود ... سه چهار سالی میگذشت از آخرین بار ... رسیدم به خیابون ... پیچیدم ... اصلا شبیه نبود ... شروع کرده بودن ساخت و ساز ... داشت شهری میشد واسه خودش ... هر بار که میومدیم به راه میومدیم نه به اسم ... اما این بار راه غریبه بود ... پر بود از کامیون و شن و ماسه و نوار زرد رنگ و تابلوی خطر! ... حتما دیگه خبریم ازون خونه نبود ... اما باید میرفتم ... دلم سمت دیگه ای نمیرفت ... این بار نه به راه ، به اسم! ... نیلو ، نیلوفر ... نیلوفرِ علی ......

 

و نیلوفرو دیگه هیچکس ندید! ... اون روز ، آخرین روز بود ... و اون غروب ، آخرین غروب ... تلفنش خاموش شد و خونه شون تخلیه ... هیچ کسیم نمیدونست کجا رفتن ... اصلا کی بودن ... علیرضا کل ده رو بهم ریخت! ... سوال و پرخاش و دعوا ... منم با عینک شکسته دنبالش! ...... شد کارمون! ... افتادن دنبال نیلو ... مدرسه ی قدیمی ، دانشگاه ، دفتر همشهری محل کار سابق ، تک و توک دوستای شناس ... کسی خبری نداشت ...... علیرضا غروبا میرفت سر خیابون ، جلو خونه ، اطراف تا شاید خبری بشه ، خبری بیاد ؛ اما نشد ، نیمد ... منم با غرور شکسته دنبالش ... "زمستون" افشین مقدم شده بود خوراک روز و شبش ... میذاشت و نواب ، نیاورون ؛ نیاورون ، نواب ... زار و زار گریه ... منم با قلب شکسته دنبالش ... و بعد روزها ، هفته ها ، ماه ها و سال ها و ،  فراموشی ، بزرگترین نعمت بشر! ... تموم شد! ... داستان نیلوفر و علیرضا ... نمایشی بود که نیلوفر نوشت و خوب اجراش کرد ... کورکی بود که داشت دمل میشد و روز به روز بازکردنش سخت تر ؛ و نیلو زد این نیشترو به این زخم بدپیله ... نیلو ... نیلوفرِ علی ......

 

من چرا اینجام؟! ... تو این خرابه! ... که چی؟! ... حتی نمیدونم کجام ... هرکیم رد میشه از 20 قدم پیش و 10 قدم پس بِر بِر نگاهم میکنه! ... من غریبه م ... این رسم ده نشیناس ... "شما رو قبلا ندیده بودم مستر! اهل این جاها که نیستی ، کاری داری؟!" ... گور باباشون! ... چقدر کدرم ... دلم میخواد اینجا باشم ... میخوام اینقدر اینجا بمونم تا این شب لعنتی تموم شه ... پیاده شدم ... قدم زنون سمت خونه ها ... گذشته میومد جلو چشمام ... کجای قصه ی علیرضا و نیلوام من؟! ... یکی عاشق یکی دیگه شد ، بعدشم نشد برسن به همو کاریو کردن که باید میکردن ... زندگی یعنی همین ... اینقدر میشکنی تا بزرگ شی ... تا پخته شی ... تا سفت تر شی ، سخت تر ، یا حتی شاید سنگ تر ... علی گناهی نداشت ... چرا باید با خانواده در میفتاد؟! ... زندگی فیلم نیست مستر! ، کتابم نیست ... نیلو هم گناهی نداشت ... نشون داد اون چیزیو که باید اول و آخر نشون میداد و کرد کاریو که اول و آخر باید میکرد ... دو دوتا چهارتای زندگی هنوزم چهارتاس ، تو داری بیخود بهمش میزنی ... اون شبا و اون لحظه ها مال تو نبود که اینجور دلتنگش شدی ... نیلو الان کجاس؟! ... برای اونم دستای زندگی هنوز بازه ... چرا فکر میکنی نیلو جاش خوب نیست ... کتاب میخوند ، فیلم میدید ، میفهمید ، پر بود ، نگاه خودشو داشت ... و تو خیال میکنی همه ی اینا داره توی یه آلونک هدر میره ... کی کنارشه؟! ... آیا میفهمه حرفاشو راجع به همه ی دونسته هاش؟! ... نیلو تنها کسی بود که "پیشگفتار ، سیمور" سالینجورو تا آخر خونده بود! ، بخش دوم "نجاران تیرهای سقف را بالاتر بگذارید" که هیچ کسی قدرت و توان تموم کردنشو نداشت! ... اونی که کنارشه میفهمه پیشگفتار سیمورو؟! ... تو مسئول فهم همراه الان نیلویی از نوشته های سالینجر؟! ... چقدر نگاه کم عمقی پیدا کردم به زندگی! ... چقدر احمق شدم! ... نیلو تنها کسی بود که "تانگوی شیطا ... "کاری داری اینجا آقا؟!" ... "نه ... آره ، دنبال خونه ی آقای رفیعی میگردم!" ... "رفیعی نداریم اینجا" ... قاطع تر از معنی جمله ش لحن و قاطع تر از لحنش فرم نگاه کردن و ایستادنش بود که یعنی تا نزدم له ات کنم برو!! ... یعنی این شهر درندشت اندازه 4 ساعت جا نداره برای امشب من؟! ... دنبال شر نبودم ... چرخیدم سمت ماشین ... روشن کردم ... دنده یک ... آروم ... سر گاز ... به سرعت یه عابر پیاده! ... علی کند ازینجا ، من چی میگم! ... باید میکندم ... باید خداحافظی میکردم ... از اینجا ، آدمای اینجا و خاطرات آدمای اینجا ... منم باید میزدم بالاخره نیشترو ... زمان میخواستم برای این کار ... برگشتمو نگاه کردم ... علیرضا رو دیدم ... جلوی خونه ی نیلوفر ... ناآروم ، دلواپس ، مستأصل ... نیلوفر رو دیدم ... پشت سر علی ... گریون ... و خودمو دیدم ... پشت سر نیلو ... کدر! ... خدانگه دار! ... خداحافظ ... خداحافظ خونه های نمناک و آجری ... خداحافظ غروب غمزده ی اینجا ... خداحافظ عینک شکسته ... خداحافظ یأس ... خداحافظ همه ی چیزهای ناشبیه اما هم اسم ... خداحافظ حقارت و بدبختی ... خداحافظ فقر ... خداحافظ دختر فقیر و پسر پولدار ... خداحافظ  شرلوک جونیور ... خداحافظ چاپلین ... خداحافظ روشنایی های شهر ... خداحافظ فرانک کاپرا ... خداحافظ یک شب اتفاق افتاد ... خداحافظ باستر کیتون ... خداحافظ اسکروبال ...... پامو گذاشتم رو گازو تا آخر جونم فشار دادم! ... از آینه نگاه کردم! ... شبیه فیلمای آخر الزمانی گرد و خاک به پا شده بود! ... سه چهار نفر از لای گرد و خاک بیرون اومدن و فحش و بد و بیراه ... پوزخند زدم! ... خندیدم! ... قهقهه زدم! ... چقدر کدرم ... خداحافظ ... خداحافظ نیلوفر ، نیلو ... گریه ، گریه ، گریه ؛ زار ، زار!! ...

دلم دوستامو میخواست ... رفیقامو ... غروب غمزده ی اینجا همیشه یه کشف بزرگ بوده برام ... هروقت که اومدم ... که اسکروبال مال فیلماس ... که قدم زدن تا خونه مال فیلماس ... و امروز ، تنهایی هم مال فیلماس! ... دلم شلوغی میخواست ... با هم بودن ... کنار هم بودن ... عروسی ... یه عروسی مفصل ... یه عروسی شیک ... بی خیال فخر و تجمل و جمال و کمال ... عروسی یعنی همین ... یعنی فخر و تجمل و جمال و کمال ... تو با دوستات خوش باش ... همه مست ... همه پاتیل ... دختراش پلنگ ، چشم ، لب ، گونه ؛ پسراش خروس ، تاج ، نوک ، سینه ... زن خانواده از مرد خانواده چاق تر ، دختر خانواده از مادر خانواده چاق تر ؛ پروار تر ... از همون قیافه ها که وقتی عقده ای ها میبینن بهشون فحش میدن ... اما فقط فحش میدن ، اونا هنوزم چاق تر میشن ... همونا که وقت شام شکم همو پاره میکنن ... فقط قیمت سنجاق کرواتش اندازه کل زندگی یکی ازون بدبختا می ارزه اما بشقاب به دست میلنبونه و ازین میز به اون میز میخزه ... آخرشم یه سلفی با بره! ... از ماتحت بره رفته داخلو و از دهنش درومده بیرون ... گرگ های در لباس میش ... "ستاره اون پسره کیه داره همراه سامان میرقصه؟!" ... "میلاد؟! ... دوست مشترک علی و سامان" ... "همش نگاه میکنه!" ... "دیگه خودت میدونی ، مهندس برق ، ظفر!" ... یه شومن ، خواننده ی مضحک! ... سوپر لومپن ، ابر فشل ، دبل چندش ؛ و صدایی شبیه خر! ... آهای تویی که پشت کیبوردی! به خدا کیبورده ، پیانو نیست که کار هرکسی نباشه ؛ چشم از دختر عموی عروس بردار و درست بزن اون ساز نسازتو ، عروسیه اما تو سر کارتی به گمونم ... عمه ملوک؟!-باز هم عمه ملوک!- ... عمه فدات بشم داری ازون تک و تای جوونی میفتی! ... دیگه اون تناسب قدیمتم نداری انگار! ... عمه با دور کمر 120 و باقی دورهای باطل و طولانی یه پیراهن مشکی آستین دار مجلسی میپوشیدی بهتر نبود؟! ... با این دکلته ی صورتی که پوشیدی از نیمرخ چپ شبیه پرنده ی مهاجر شدی ، از نیمرخ راست شبیه عمه ی پرنده ی مهاجر ... و اون شلوغ ترین میز مرکزی ترین قسمت سالن ... هفت ، هشت ، ده تا حاجی و ماجی و باجی و اینجور کله گنده ها و از اول تا آخر ملک و رهن و سهام و پوند و اینجور فی گنده ها و گه گاه دو به دو و سه به سه ، چیک تو چیک و نیش دررفته ، پاتایا و پکن و ویاگرا و بلوند ، و دریغ از یک نگاه لحظه ای به عروس یا داماد در تمام طول شب و گفتن جمله ی نه از ته دل که حتی عادت زده ی : "خوشبخت بشید" ... بی خیال ... بی خیال! ... تو هم یکی! ... تو هم اونی که عروسی دوست صمیمیش ساعت 10 میاد! ... ساعت چنده؟! ... 10:10! ... نه ... دو ساعته دارم اینجا پرسه میزنم! ... آره ... تو هم اونی که عروسی دوست صمیمیش ساعت 11 میاد! ... 10:10 ... لعنت به من ... لعنت به این شهر ... لعنت به شهری که برای کنار هم بودن باید رفت تو خلوت ، و برای "همه" کنار هم بودن باید رفت جایی خلوت تر ... بیرون شهر ، وسط بیابون ... وردآورد! ... یه کروکی بود توی کارت دعوت اما کارتم کو؟!  لباسم کو؟!  صورت تراشیده م کو؟!  موی بالاخره به هر عذابی که شده یه وری رفته م کو؟!  عطرم کو؟!  پاکتم کو؟! و 250 تومنم! ... 250 داشت معنی میگرفت! ... داشت بار میگرفت! ... واحد میگرفت ... خاک بر سرتون گداگودولا! ... اون 50 رو از کجات درآوردی محمد عتیقه! ... رئیس شورا! ... خب میکردیش 300 یا حتی 200! ... اون 50 یعنی "ما اینقدر گدا گودولیم شور کردیم و بعد کلی بالا ، پائین به یه عدد نیمه رند رسیدیم که همه جور سلیقه ای رو پوشش بده!" ... تمام پلارو خراب کرده بودم! ... هیچ کاریمو نکرده بودم ... نه نمیشد ... نمیرسیدم ... ساعت 10:10 ،  برم خونه ، اصلاح ، دوش ، موی بیش فعال ، لباس ، کروکی ، بنزین ، پاکت ، عابربانک ، کیلومتر 18 تهران-کرج ، وردآورد ، و از همه بدتر جمعه و ترافیک ... نه ، نصفه شبم نمیرسیدم ... باید از همونجا میرفتم ... همونجوری ... همون شکلی ... دلم فقط دوستامو میخواست ... فقط علیرضا رو میخواست ... دیدن خنده ش ... فقط همین ......

موبایلو روشن کردم تا آدرسو از یکی از بچه ها بگیرم ... همینجور پشت هم 17،18 بار صدای نصفه نیمه ی گوشخراش دریافت مسیج! ... اعلام تماس از دست رفته و بچه ها ... آرش : "لوس بازی در ن......" ... محمد : "دیو....." ... سمانه : "اصلا قشنگ نی....." ... مسعود : "هیچ جا مشکی مشک....." ... پریسا : "هیچوقت بخاطر ای....." ... هیچکدومو کامل نخوندم ... از فحش آبدار محمد تا نبخشیدن پریسا همه ش حقم بود! ... فقط زنگ زدم امین که رو نصفه ی زنگ دوم برداشت ... سریع خودمو از داد و گله و فحش و عصبانیتش خلاص کردمو گفتم فقط آدرس کتابی و زبونیو مسیج کن دارم میام ... "کی میرسی؟!" ... "خدا میدونه!!" ...

طرفای 11:20 بود که رسیدم ... یه باغ که خیابون ورودیش خاکی بود ... علیرضا گفته بود بخاطر امنیت و اطلاعات و ای داد شما چرا لختید جلو مرد نامحرم و این داستانا از اونایی که مجردن یا لباس مجلسی ندارن کارت ورود میگیرن ... منم هم مجرد بودم هم یه تی شرت دو زاری و یه جین یه قرونی تنم ... قرارم نبود آبروبر دوستم بشم! ... مثلا : "بچه ها محسن دم دره میگه بگیم بابای علی یا یکی از میزبانا برن دم در ردش کنن!!" ... نشستم حساب کتاب ... گفتن عقد ساعت 6 اما عمرا 6 تونسته باشن ... تا علیرضا بره دنبال عروس و آتلیه و باغ و ترافیک و اینا 7 رسیده باشه خوبه ... یه ساعت عقد 8 ... بعد بیان ادا اصول و چه میدونم از دربیا و از پنجره بپر و فیلمبردارم از سقف میاد و آتیش روشن کن و بیا مثل اردک بخند و به مهمونا خوش آمد بگو شده 9 ... 9 شروع کنن بزن و برقص دیگه 1 ساعت که کمه ... نمیگم 11 ، 10:30 تموم کنن و شروع کنن کیک ببرن و تو عشوه بیا و اون شاباش بده و اینا 11 ... 11 تا 11:30 شام و بعدشم ... "قربان کاری دارید اینجا؟!" ... واسه معدود دفعات زندگیم بود که وقتی تو هپروتم و یهو یکی میاد تو هپروتیاتم دست و پامو گم نکردم ... "بله ، مهمون هستم!" ... "تشریف بیارید قربان ، در خدمتیم" ... "حقیقت دوست عزیز! ، نرسیدم مرتب بیام ... نه کارت دارم نه لباس مناسب" ... "کاری از دست من ساخته س؟!" ... و دوست عزیز خدمتگزار مؤدب قربان گوی من با یه تراول 50 تومنی ناقابل منو که از منظرش مفلسی شام نخورده بودم به مجلس عروسی دوست صمیمیم راه داد! ....

 ترسیدم! ... بعد از در ورود یه فضای وسیع 20 در 20 بود و بعد یک راهرومانند عریض و طویل پوشیده از گل و درخت که ماشین عروس و دوتا ماشین گمرک دیده ی دیگه هم پارک بود ... و بعد باز یک فضای باز و یکی دو تا ساختمون کوچیک کنار و روبرو سالن اصلی ... و من با دیدن سالن اصلی ترسیدم! ... چقدر شیک بودن همه در مقابل من مفلس! ... و بی اختیار ، یا بااختیار ، پیچیدم پشت یکی ازون ساختمونای نقلی مشرف به سالن اصلی ..... نشستم! ... همونجا ، همونجور ، نزار ... با یه حال نزار ... یه آن دلم برای خودم سوخت! ... روبروم ، کنار درختای ایجاد کننده ی راهرو یه آینه و دوتا شمعدون کهنه بود ... احتمالا تزئینی بودن و دیگه از مد افتاده ... و توی آینه ، من بودم! ... شبیه یه درمونده که به دیوار ، آخرین تکیه گاه ، پهلو میزنه ... پشت سرم ولوله ای بود ... خواننده "داغ بوسه" ی شهرام رو میخوند ؛ و جمعیتی که مشخص بود با دست و رقص همراهیش میکنن ... اما من بیشتر سکوت اون آینه رو میفهمیدم! ... و نزاری مفلس توی قاب رو ... فلسفه باف منفی نگر به گاه شادی ... چی شد که اونجام! ... چرا نیستم بین جمعیت ... چرا نیستم یکی ازونا که دخترای مجرد فامیل پچ پچ کنون زاغمو چوب بزنن که دوست داماده ... که مسعود هر نیم ساعت یه بار بپرسه : "معلوم که نیست؟!" ... که محمد ، بی مبالات و نسنجیده و افسارگسیخته وسط رقص بخونه در گوشم : "بریم واسه اون دو تا که نیمدن رو سن و دارن کنار میز خودشون میرقصن؟!" ... که پریسا مراقبم باشه ... مادرانه ... خواهرانه ... عاشقانه ... که حلقه بزنیم دور علی و پریا ... که ما هم مثل بقیه راه به راه سلفی بگیریم! ... که عکاس بگه حالا دوستای داماد و یه بار دیگه حک بشیم توی تاریخ کنار علیرضا و پریا و کیک ما اعضای گروه خوشبخت! ... که بخندیم ، بخونیم ، برقصیم ... که باشیم ؛ شاد ؛ چون عروسیه ؛ عروسی علیرضا ؛ به همین سادگی! ... خسته م ... کاش این آینه یه دالون جادویی بود ... میرفتم توشو شیک ازش درمیومدم ... بعد میرفتم سمت سالن ... اما نه ... نه ... هنوزم دلم نمیخواد انگار! ... حتی الان که اینجور بی چاره اینجا ول شدم ... فقط دلم میخواد برای یه لحظه هم که شده علیرضا رو ببینم ... غم باد روی دل مونده ی بزرگ زندگیم میشه اگه امشب نبینمش ... میخوام ببینم خنده شو ... واسه بار آخر خودمو تو اون حالت نگاه کردم ... دوست داشتم یادم بمونه ... دوست داشتم یادم بمونم! ... یه جایی اون ته ته جونم دوست داشتم این نزاری رو! ... پشت انبار آشپزخونه بودم انگار ... تند تند میرفتن توش اما کشون کشون برمیگشتن ... یه جایی لای اون تند و تند و کند و کند باید پیدا میکردم علی رو! ... لای دست و پای گرگ های بره نما ، پلنگ ها ، خروس ها ... شام رو داده بودن ، مشخص بود ... نه که از روی بوی هوا شده ی باقالی پلو و گوشت و روغنش ... اینا قبل شامم هواست ... ازون جماعت سیگار به دست که شبیه ایستگاه مترو ، جلوی در سالن اصلی پر و خالی میشدن ... داخل هم یه جورایی کام آخر بود ... جماعت سیر ، میپریدن و میرقصیدن و صدا درمیاوردن تا بگیرن حاجتشونو این دم آخری ... نمیشد! ... پیدا نمیشدن ... تا میومدم چیزی رو از چیزی تشخیص بدم یا یه گاری حامل بشقاب جلوم تند میشد یا یه قابلمه پر ته چین جلوم کند ... اگرم آشپزخونه و انبارشو غال میذاشتم مسافرین محترم ایستگاه وردآورد میدوئیدن اینور اونور تا با توجه به تابلوهای راهنما مسیر ورود و خروج خودشونو تعیین کنن ... به هیچ وجهم از سکوهای ایستگاه فاصله نمیگرفتن ......

"خانوم عزیز من مهمونم همین الان رسیده ، ده دقیقه هم هست نشستن اونجا شما هیچ سرویسی ندادید بهشون ... هم پذیرایی قبل شام ، هم دیس پرس شام سر میز ... موظفید شما ... تکرار نمیکنم" ... ساناز بود! ... انگار داشت بیخ گوش من حرف میزد ... انگار که باهم تو یه قرار عاشقانه! رفته باشیم سینما بعد همینجور تو بغل من داره با صدای بلند به آپاراتچی تذکر میده که دو ردیف جلوتر حرف میزنن! ... یه چیزی حمله کرد بهم! ... به قلب و روح و غرورم ... فرار کردم! ... وقتش نبود! ... وقت پر شدن نبود! ... مهموندار یه چیزایی گفت که واضح نشنیدم اما از لحنش مشخص بود داره رفع تکلیف میکنه ... باز صدای عشق جدانشدنی من وسط فیلم پیچید که : "اصلا نمیفهمم چی میگید ... نشنیده هم میگیرم ... همینجا تمومش میکنیم ... شما تا 5 دقیقه دیگه پیش مهمونای منید" ... باز اون کابل برق بهم وصل شد و یکی دو خط پرترم کرد ... لعنتی تو دیگه از کجا پیدا شدی ... من به اندازه امروز ، دیدم و یاد کردم از آدما و اتفاقاتی که پرم کنن ؛ تو یه وصله ی نچسبی این وقت شب و اینجا به من و حالم! ... مهموندار کوتاه نیمد و باز صدا پیچید! ... دیگه نتونستم ... از اولشم مشخص بود این غروب و این شب بالاخره یه جایی میترکه ... این به ظاهر بچه گانه گی یه جایی جیغ میشه و گریه تا بزرگتری رو جلب کنه ... از پشت دیوار اومدم بیرون ... از پشت نقاب ... از پشت کدر خودریخته ی احوالم ... ساناز رو برق گرفت ... تصور ترس توی چهره ی ساناز همیشه برام امری ناممکن بود ... اما اون لحظه داشتم به وضوح میدیدم این ترس کمیاب غایب رو ... "سلام ، اینجا چیکار ..." ... نتونست سوالشو کامل کنه ... اما من جواب کاملی بهش دادم ... یه نگاه یخ و بی کلام ، 5 ثانیه بی کم و کاست ... به سمت ساختمون اصلی رفتم ... نه مستقیم ... مورب ... با انحنا ... مسیر طولانی تر و زمان بیشتری میخواستم برای پیدا کردن علی! ... تند نمیرفتم ، اما آرومم نبود ... محکم بود اما قدم هام ... مصمم ... چند قدمی که رفتم سه چهار نفر جلوی ساختمون متوجهم شدن! ... با تعجب نگاهم کردن ... تنها از گوشه ی دامنه ی دید چرخش سرهاشونو متوجه شدم ... بهشون نگاه نکردم ... دنبال کس دیگه ای بودم ... هاج و واج شدن ساناز ظاهرا مهموندارای اونجا رو هم هاج و واج کرده بود و متعاقبش دو سه تا دسته ی سه چهار نفره ی دیگه جلوی سالن اصلی ... سن رو دیدم ... همه گوله شده بودن اونجا ... شکل ایستادن و سوی نگاهشون نشون میداد علی و پریا وسطن و در حال رقص ... مگه میشه ازینجا علی رو دید! ... دلیلی نداشت ، اما حس کردم داره جلوی سالن کمی تحرک میگیره ... نترسید! ... آروم باشید! ... یه مصلح بی خطر چهارچشم بی جاذبه بیشتر نیستم ... یه حجم خالی و عبث ... ساناز چهار نعل تاخت سمت سالن ... دارم چیکار میکنم؟! ... چی از جون مراسم امشب میخوام ... چی از جون علیرضا میخوام ... از جون خودشو و عروسش و عروسیش ... از چون آبروش ...... نازنینو دیدم! ... فقط وایساده بود و دست میزد ... برگرد ... فقط یه لحظه ... یه نگاه ... ساناز رسیده بود به مهموندارای مرد! ... و احتمالا انتظامات! ... دریده تر و قاطع تر و محتاط تر از این بود که جایی برای احتمال مثبت تر بذاره! ... من اون لحظه یه بی سر و پا بودم که اومده بود مهمونی برادرشو بهم بزنه ... نه دوست ده دوازده ساله! ... نه رفیق ... نه یه همیشه رفیق ... کتایونه! ... داره میره سمت نازی ... روش به منه ... ببین ... تورو جون آرش ببین منو ... دید! ... وقت گیج شدن و دستو از سر تعجب جلوی دهن گذاشتن نیست کتی! ... تا یه بی سروپای ولگرد شدن ثانیه ای فاصله ندارم ... تا ریختن دیواری که دوازده ساله ساختمش ... ساختیمش ... بجنب دختر! ... یکی از مهموندارای مرد رفت سمت یه ساختمون دیگه و دنبالش سه ، چهار تا پهلوون اومدن بیرون! ... سه تاشون داشتن جوری نگاهم میکردن که انگار جن دیدن! ... نازی ، کتی ، امین ... با دستم وسط جمعیتو نشون دادم و جوری که بتونن لب خونی کنن گفتم : "علیرضا!" ... نه! ... بهتشون شکستنی نبود! ... ساناز یه چیزی به پهلوونا گفت و با انگشت نشونم داد ... تموم شد! ... نشد که بشه! ... بدمن قصه بالاخره خودشو نشون داد ... کی چی میفهمه هرچی بگم بعدش! ... کی چی میفهمه ازون حس و حال ... کی چی میفهمه منو! ... که چی شد که اینجور و این شکل اینجام ... پهلوونا آروم جوری که فضا بهم نخوره و جلب توجه نکنه اومدن سمتم ... احتمالا سفارش ساناز بوده که بی آزارم یا تشخیص خودشون که مال این حرفا نیستم! ... پریسا و محمدم اضافه شده بودن به جمعیت سه نفره ی مبهوت و حالا پنج تایی نگاهم میکردن! ... پهلوونا چند قدمیم بودن که جمعیت ریتم عوض کرد ... شبیه نمایش اسلوموشن ترکیدن بادکنک باز شدن ... مسعود شبیه پدری که دست پسر بازیگوششو میکشه تا از زمین بازی دورش کنه مچ دست علی رو گرفته بود و میکشوندش ... جمعیت که شکافت و من و علی همو دیدیم پسرشو ول کرد ... با انگشت اشاره دو بار پشت هم منو نشون داد و دست به سینه ایستاد ... شبیه پلان آخر فیلمای کلاسیک شد ... همه بودن! ... همه ... بدون استثنا ... فقط قهرمان قصه ، قهرمان نیست ... قهرمان نبودم ... با اون سر و شکل ، توی اون موقعیت هرچیزی بودم جز قهرمان ... اونجا با دست خالی ... حتی اگر نیلوفر پیدا کرده هم برگشته بودم قهرمان نبودم ، حالا که اونجا و دست خالی ... چرا داره خنده ت رنگ میبازه رفیق! ... نیمدم خنده تو بدزدم ... فقط اومدم ببینمش ... چقدر حرف زدیم منو تو این همه سال باهم ... و چقدر رفیق بودیم ، همیشه ... چقدر حرفها که نزدیم اما فهمیدیم ... فهمیدیم من و تو باهم این همه سال ... وحالا امشب ، اینجا ، اینجور چشم تو چشم هم ... وقت گفتن نیست ... نه فرصت ، نه امکان ... انگار باید باز نزده ، تنها بفهمیم من و تو با هم ... و بعد ، دیدم شوق دوباره متولد شده ی چشمای رفیقم رو ؛ و خنده ی باز نشسته روی لب هاشو ... چرخیدم و پیش از رسیدن پهلوونا راه برگشتو گرفتم ... نذاشتم دستشون بهم بخوره ... دست نامحرم بهم نخورده بود تا اون روز ... دست نا محرم بهش نخورده بود تا اون روز! ... شبیه کشتی تایتانیک بود ... فقط واسه ورود محافظ داشت ... وقت برگشت حتی کسی نگاهمم نکرد ... وقت رفتن کسی نگاهش نکرد اون روز! ... سوار ماشین شدم ... تلفن داشت زنگ میخورد ... محمد داشت روی صفحه ی گوشی میرقصید ... به خیابون خاکی پیش روم نگاه کردم ... چقدر دیده بود این خیابونای خاکی رو اون همه سال! ... و فهمی که لحظاتی قبل دچارش شده بودم ... فهمی که لحظاتی قبل دچارش شده بودیم با هم ... چقدر میفهمید اون همه وقت! ... میشناختمش ... دوستم بود ... فهمید حال نزار منو ... فهمید حال نزار اون رو! ... ریخت و لباسم مناسب نبود ... بدجور بوی نوابو میدادم امشب ... بوی ده ... بوی ده رو میداد همه وقت! ... بیشتر فکر کردم ... با چشمای بازتر گذشته رو ورق زدم ... که من و علی نه اهل خوشبختی بودیم نه مال خوشبختی ... ما خوش بودیم به خوشی بچه ها .. با خوشی بچه ها ... یاد اولین باری که برد تا نیلو رو ببینم ... یاد شبای برگشتن و خوندن و خوندن و ... یاد اون غروب غمزده ی حقیر و از کوره در رفتن من ...یاد پر پر پر شدنم ... یاد نوابو رفتنو و رفتنو دست خالی برگشتن ... باهم ، دوش به دوش هم ... یاد کتک و فریاد و گریه ... یاد "زمستون" ... و به امشب فکر کردم ... که خودم نبودم انگار ... خودش بود اون امشب! ... به سوال بی جواب مونده ی دلیل نرفتن ... به صدبار بدتر از ترکیدن ... به اون دست نامرئی و اون منبع انرژی ... به کندن ... به مرگ ... به خداحافظی ... به حس غریب تنها یک بار دیگه دیدن ... دیدن خنده هات ... به آینه و شمعدون بی عروس و داماد از مد افتاده! ... از مد افتاده بود اون امشب! ... خودم نبودم انگار ... یکی دیگه بودم امشب ... تنها انگار یک "یاد" ... یک "یاد" بودم امشب ... نامرئی ... خیالی ... بودم یه وقتی و یه جایی ؛ اما امشب نه ... درست شبیه این عکس ... که بهترینه چون همه هستیم توش ... عکسی که  با دوربین دستی کوچیک خودش گرفت ... عکسی که هیچوقت ، هیچکس ندید! ... هیچکدوممون! ... هیچوقت ... وقتی باز خندیدی ، فهمیدم که فهمیدی ... فهمیدیم ... که تنها اومده بود خنده تو ببینه و بگه : "عروسیت مبارک پسر" ... این نیلو ، نیلوفرِ .......

     

نویسنده: محسن سلطان زاده - پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤

به بهانه ی فیلم "همه چیز درباره ی مادرم" ساخته ی پدرو آلمودووار

 

غروب عجیبی ست ... دوشیزه رامونا را به جرم هم خوابه گی با مردی غریب محکوم کرده بودند به زندان ابد ... دوشیزه رامونا زن داستان جدید من است ... هفته هاست که در عدالت خانه ی ذهنم غوغایی به پاست ... در غریب خانه ی غریب کش افکارم ... قاضی ، یک گوشش دراست و گوش دیگرش دروازه ... گوش های کوتاه و بلند من ... وکیلِ مرعوب شده از قرن های تکراری دارد بی نوا ... منِ مدافعِ مرعوب ... و هیئت منصفه ای کور و کر ... چشم بند سیاه و گوش بند مستحکم من ... خاطره های تلخ دخیل اند درین حکم بی انصاف ... غروب عجیبی ست ... خیابان خالی ست ... تنها پیرزنی با دست پر و پیاده ، گوشه ای منتظر سواره ای ست ... ترمز میزنم ... سوار میشود ... صندلی جلو ... "تهران ویلا ، کوچه ی قادری" ... کوچه ی قادری ، کوچه ی کودکی های من است ... میچرخم سمت اش ... نمیشناسمش! ... تا کشف آشنای غریب ، نشسته در یک متری ام چند خیابان فاصله نیست ... کافیست زنگی را بزند یا دری را کلید ... خانه ها هنوز هم در حافظه ام مانده است ... میرسیم ... پیاده میشود و کلید می اندازد ... فریده است! ... و من در غروب عجیب جوانی ام میلرزم در کوچه ی کودکی ام ........

سال ها پیش شب ها ، تنها دید زدن فریده ، بیوه ی چهل و هفت ساله ی کوچه ی ما طعم خوش هم آغوشی با دختری باکره را داشت برای من و نیمای چهارده ساله در خیابان های خلوت تهران ویلا ، کوچه ی قادری ... در شهری که تابو بود دختری را دیدن و بوئیدن و بوسیدن ؛ هجده سال پیش تر ... به نوبت روی دوش هم از پشت پرچین دیوار حیاط خانه اش بالا میرفتیم و با چشمانمان بدرقه اش میکردیم از هال تا اتاق ، اتاق تا حمام و حمام تا رختخواب .......

"مادر ، تا جلوی در برام میاریش؟!" ... دست های چروکش را روی دستم گذاشته بود که این را گفت! ... باز لرزیدم ، و هوشیاری مرموزی در گوشم خواند باز هم خواهم لرزید! ... قدم به قدم به کودکی وصل شدم ... هال ، اتاق و حمام را که دیدم کودکی چهارده ساله بودم که رویایش را از زاویه ای بکر برایش نمایش داده اند! ... "پیر شی ، بذارشون اون گوشه" ... پیر شدن برای من تازه کودک شده دعای غریبی بود! ... و من در غروب عجیب جوانی ام ، زمان و مکان سفرکرده به کودکی ، در جستجوی عدالت از یاد رفته ی دادگاه غریب کش افکار مغشوشم ، میخواستم که بمانم! ... طلب لیوانی آب کردم ... و بعد ، شبیه کودکی که در خانه ی سرگرمی رد خط سرخ را میگیرد تا قلعه ی وحشت را فتح کند و به جایزه برسد تا اتاق خواب رفتم ... روی تخت فریده دراز کشیدم ... غوطه ور در معنی دور و نزدیک ، پنهان و هویدا ، کشف شده و نشده و روشن و تیره ی هر واژه ی مترادف با حقیقت! دو دکمه ی بالایی پیراهنم را باز کردم و چشمانم را برای رصد روشنایی بستم! ... صید عدالت! ... و باز لرزیدم! ........

بوی پیرزنی شصت و پنج ساله آمد ... لیوان به دست ، لبه ی تخت نشسته بود و نگاهم میکرد ... نه ترس باکره ای بیست و خرده ای ساله در نگاهش بود و نه بی پروایی هزارخطی چهل و اندی ساله ... نگاهش خالی بود! ... حس دائم الخمری را داشتم که بعد یک زیاده روی در نوشیدن به خوابی چندساعته رفته و حالا گیج برخواسته ... زمان و مکان غیرقابل تشخیص بود ...  علاج عطش ویرانگری که بر وجودم چنگ میکشید لیوان آب نبود ... حقیقت و روشنایی انگار ، چیزی ورای زلالی آب و شفافی لیوان بلوری بود ... رسیدن به آن-حقیقت- نه در گروی تلاش و تمرکز و تدبیر که گویی در گروی یک تصمیم بود! ... کشف اش-حقیقت- قاعده ای نداشت ... قانون را باید ، همانجا مینوشتم! ...... دستش را گرفتم و غوطه ور در معنی دور و نزدیک ، پنهان و هویدا ، کشف شده و نشده و روشن و تیره ی هر واژه ی مترادف با حقیقت ، شیره ی کلمات را دوشیدم :

"قرن هاست که روی واژه ها غوطه میخوریم ... عروسک های بی صفتی اند بازی دست عروسک گردانی بی انصاف انباشته روی هم تا نرسیم به سوی دیگرشان ... هزاران سال لغت که روزانه میزایند بی وقفه در امتداد این توطئه ی بزرگ انسانی ... دورمان چنبره زده اند آنقدر که حتی یکدیگر را هم نمیبینیم ... بیا اول بار ، ما فرهنگ لغات خودمان باشیم بانو! ... بیا پس شان بزنیم بی صفت ها را ؛ عروسک گردان بی انصاف را ... هر دو میدانیم ، تاریخ ، خاطره ی دروغگوهاست ... جغرافیا تنها خطوطی ست جعلی که آنها به خوردمان داده اند ... و حتی آب ... آب مایه ی حیات نیست ؛ شرابی ست گندیده و رنگ پریده که تمام خاصیت و مزه و رمزش را باخته...... دیوارها خیالی اند ؛ تنها آینه های بی جیوه ی آجری اند ... زمان ، گذار نیست ؛ دروازه ای ست برای چیدن تجربه ها ... نه شرم نکن ... شرم ؛ انعکاس تمام باورهای کدر کودکی ماست در مواجهه با لحظه ی به فردا گماشته شده ی تولد باور بلوری امروز تو ... و عرق پیشانیش ؛ هدایت مکزیکی گونه ی قطره های متولد شده است برای سوی نگاهت به بالا ... هم آغوشی ، نه لمس لذت وار دو همسال ، که نوازش پوست چروکیده ی توست به گاه شگفت زده گی پیچیده ترین عبارت جبری ... هیس! ... سکوت کن بانو! ... دو مرد غریبه از پشت پرچین آجری صدایت زاغمان را چوب مبزنند ... بگذار کر شوند از سکوتمان ... تنها تقلای دیدنت کافی نیست ... لذت ، تنها نگاه نیست ... باید فاصله ی پرچین تا گرم نفس و نگاهت را زیرپا بگذارند ، تفسیر ناکوک عرف بدصدای اخلاق مدار بی اخلاق چشم های کور کلاغ ها را ؛ جای گل های باغچه ... من وقت آمدن ، تمام علف های هرز را چیده ام ؛ باور کن بانو ... تقصیر آن دو نیست ... نفرین هجده ساله ی من اند ریخته شده بر سرنوشت یکی شده ی آن دو که نمایش پِیدار ترس است و جهل ... نه خواب زده ایم ؛ نه رویاپرداز ... تنها بخواه تا بمیریم ... قوز برداشته در کنار هم مچاله شده در سردخانه ی نتردام پیش رویمان ... دوری کافی ست ... وقت جهاد است ... پیراهن سفیدت را که دور سرم بپیچی فتوایش را داده ام ... نترس بانو! ... ما تنهائیم ... خنجر بخل دنیا را دیگر میلی نیست خونی شده از قلب دریده ی ما رود بر غلاف هزار پاره اش ... تپش های تازه تری میلرزند ؛ قلب های بکر ... تمام کافورها را شسته ام ... و خورده ام ، عرق سگ و گوشت بی پرواترین وحشی دنیا را ؛ تا اهلی آغوش حلال تو شوم ... از دایره های پرشمار تنه ی قطور شده از ثانیه های عبوس حلقه شده بر گلوی طراوت و جوانی ات نمیترسم ... با ترجمه ای فرازبانی ، حلقه به حلقه میشوئیمشان آن لهجه ی غلیظ و گوشخراش را ؛ هم دوش ملودی یک آه کشدار ؛ ثانیه ای بلندتر از مجموع عمرمان ؛ کافئین امشب ... غریبه نیستیم ؛ نه برای غریبی هم ... غریبه گی ، فاصله ی پرشده ی آنهاست که در ثقل سنگین زمان و مکان در هم تنیده یشان باز هم از هم دورند ... دراز بکش بانو! ... چشمانت را ببند ... حواست را پرت کن ، از هر چه بیرون است ... حواس هوس ران دنیا را یارای مقابله نیست تا چشم بچرخاند سمت عطر بهارنارنج هاله ی ما ، در تقابل با بوی تند انزال هرسوی ریخته شده ی شهر مردان مرد ؛ زنان زن ... حقیر نیستیم ... حقارت ، دلهره ی نچشیدن اسیران تابوی تهی ست که هم قد عمق خالی اش چسب میشود بر قامت ما از بند گریخته ها ... امشب ما ، بلندتریم! ... باور کن بانو ..."

دعوت دگرگونه ام را تک قدمی پاسخ داده بود ... نفسی بیش فاصله ی مان نبود ... خواست چیزی بگوید ... انگشت اشاره ام را روی بینی اش فشردم ... یعنی هیس! ... بگذار سکوت کنیم ... لبان خشک و رنگ باخته اش را فشرد ... انگشت که برداشتم نفس را هم پر کردم ؛ و بوسیدمش ... لبان خشک و رنگ باخته اش را ... لبان تلخ و گس فریده ی شصت و پنج ساله را ... طولانی تر از هر بوسه ای تا آن روز! ... وقت خروج ، میان درگاه اتاق ، شیره ی آخرین کلمات مجهول باستانی را دوشیدم ... پس شان زده بودیم ...  معلوم شده بود سوی دیگرشان ...

"تلخی تفسیر بی فلسفه ی شیرین چشیده هاست تا طعم بی ادامه ی زیر زبانشان را یگانه پندارند ... تلخی ، تقاطع بی تکرار تمام مزه هاست ، زیر آبشار گوارای گسی ،  چاشنی ازلی چشمه ی عدن ؛ جاری تا ابد  ...  هیچوقت دیر نیست بانو! ... غول چراغ ، ذهن توست ..." .........

مسیر برگشت با دیدن باغچه ی عاری از علف هرز حظّ دیگری داشت ... سوار شدم تا برگردم ... با خنده ی عفریته های دبیرستانی سمت خودم چرخیدم ... خودم را دیدم ... لبهایی سرخ ؛ و پیراهنی سفید ، پی در پی متبسّم از رژ لبی سرخ رنگ ... حقیقت این است ... "هیچوقت دیر نیست ... غول چراغ ، ذهن توست" ........

چقدر دوست داشتم سرم را از پنجره بیرون کنم و فریاد کنان به سمت نگاه پرِ فریده جاری از پشت پنجره ی اتاق بگویم : "امشب ؛ دوشیزه رامونا را فراری میدهم! ... باور کن بانو! .........."

 

"همه چیز درباره ی مادرم : all about my mother"    پدرو آلمودووار    1999

امتیاز : 4 از 5

مطالب قدیمی تر »


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت