صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٦

باید یه سر و سامونی به اینجا بدم!

گَرد گرفته، انگار که خاکِ مرده ریخته باشن...

دستی بکشم به نوشته هایِ قدیمی و

نوشته هایِ پخش و پلایِ تازه و ناخونده رو منتشر کنم...

قدمِ اونایی که بودن و موندن و باز هم اومدن و خوندن رویِ چشم،

قدمِ اونایی که میان و میخونن هم سرِ چشم،

و قدمِ اونایی که نبودن و نخوندن، و نیستن و نخواهند خوند همیشه استوار!

آدرسِ پروفایل در شبکه هم میهن :

"مهیار"

hammihan.com/mah-__-yar

نویسنده: محسن سلطان زاده - پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤

در زندانِ ذهنِ هر مردی رامونایی در بند است! ...

غروبِ عجیبی ست. دوشیزه رامونا را به جرمِ هم خوابگی با مردی غریب محکوم کرده اند به زندانِ ابد. رامونا، زنِ داستانِ جدیدِ من است. هفته هاست که در عدالت خانه ی ذهنم غوغایی به پاست. در غریب خانه ی غریب کشِ افکارم. قاضی، یک گوشش در است و گوشِ دیگرش دروازه؛ گوش هایِ کوتاه و بلند من! وکیلِ مرعوب شده از قرن های تکراری دارد بی نوا؛ منِ مدافعِ مرعوب! و هیئت منصفه ای کور و کر؛ چشم بندِ سیاه و گوش بندِ مستحکم من! خاطره های تلخ دخیل اند درین حکمِ بی انصاف...

غروبِ عجیبی ست. خیابان خالی ست. تنها پیرزنی با دستِ پر و پیاده، گوشه ای منتظرِ سواره ای ست. ترمز میزنم، سوار میشود. صندلیِ جلو... "تهران ویلا، کوچه ی قادری!"... کوچه ی قادری، کوچه ی کودکی هایِ من است. میچرخم سمت اش. نمیشناسمش! تا کشفِ آشنای غریب، نشسته در یک متری ام چند خیابان فاصله نیست. کافیست زنگی را بزند یا دری را کلید. خانه ها هنوز هم در حافظه ام مانده است. میرسیم. پیاده میشود و کلید می اندازد. فریده است!... و من در غروبِ عجیبِ جوانی، میلرزم در کوچه ی کودکی ام!!...

سال ها پیش شب ها، تنها دید زدنِ فریده، بیوه ی چهل و هفت ساله ی کوچه ی ما طعم خوش هم آغوشی با دختری باکره را داشت برایِ من و نیمای چهارده ساله در خیابان های خلوتِ تهران ویلا، کوچه ی قادری. در شهری که تابو بود دختری را دیدن و بوئیدن و بوسیدن؛ دوازده سال پیش تر. به نوبت رویِ دوشِ هم از پشتِ پرچینِ دیوارِ حیاطِ خانه اش بالا میرفتیم و با چشمانمان بدرقه اش میکردیم از هال تا اتاق، اتاق تا حمام و حمام تا رختخواب!... "مادر، تا جلویِ در برام میاریش؟!"... دست های چروکش را رویِ دستم گذاشته بود که این را گفت! باز لرزیدم، و هوشیاریِ مرموزی در گوشم خواند، باز هم خواهم لرزید!... قدم به قدم به کودکی وصل شدم. هال، اتاق و حمام را که دیدم کودکی چهارده ساله بودم که رویایش را از زاویه ای بکر برایش نمایش داده اند!... "پیر شی، بذارشون اون گوشه"... پیر شدن برای منِ تازه کودک شده دعای غریبی بود! و من درِ غروبِ عجیبِ جوانی ام، زمان و مکان سفرکرده به کودکی، در جستجویِ عدالتِ از یاد رفته یِ دادگاهِ غریب کشِ افکارِ مغشوشم، میخواستم که بمانم!... طلبِ لیوانی آب کردم!... و بعد، شبیهِ کودکی که در خانه ی سرگرمی ردِ خطِ سرخ را میگیرد تا قلعه یِ وحشت را فتح کند و به جایزه برسد تا اتاقِ خواب رفتم!... رویِ تختِ فریده دراز کشیدم... غوطه ور در معنیِ دور و نزدیک، پنهان و هویدا، کشف شده و نشده و روشن و تیره ی هر واژه ی مترادف با حقیقت! دو دکمه ی بالایی پیراهنم را باز کردم و چشمانم را برای رصدِ روشنایی بستم! صیدِ عدالت!... و باز لرزیدم!... بویِ پیرزنی پنجاه و نه ساله آمد!... لیوان به دست، لبه ی تخت نشسته بود و نگاهم میکرد. نه ترسِ باکره ای بیست و خرده ای ساله در نگاهش بود و نه بی پرواییِ هزارخطی چهل و اندی ساله. نگاهش خالی بود! حسِ دائم الخمری را داشتم که بعدِ یک زیاده روی در نوشیدن به خوابی چندساعته رفته و حالا گیج برخواسته. زمان و مکان غیرقابل تشخیص بود. علاجِ عطشِ ویرانگری که بر وجودم چنگ میکشید لیوان آب نبود! حقیقت و روشنایی انگار، چیزی ورایِ زلالیِ آب و شفافیِ لیوانِ بلوری بود. رسیدن به آن-حقیقت- نه در گرویِ تلاش و تمرکز و تدبیر که گویی در گرویِ یک تصمیم بود! کشف اش-حقیقت- قاعده ای نداشت. قانون را باید، همانجا مینوشتم!... دستش را گرفتم و غوطه ور در معنیِ دور و نزدیک، پنهان و هویدا، کشف شده و نشده و روشن و تیره یِ هر واژه یِ مترادف با حقیقت، شیره ی کلمات را دوشیدم :

"قرن هاست که رویِ واژه ها غوطه میخوریم. عروسک هایِ بی صفتی اند بازیِ دستِ عروسک گردانی بی انصاف انباشته رویِ هم تا نرسیم به سوی دیگرشان. هزاران سال لغت که روزانه میزایند بی وقفه در امتدادِ این توطئه ی بزرگِ انسانی. دورمان چنبره زده اند آنقدر که حتی یکدیگر را هم نمیبینیم. بیا اوّل بار، ما فرهنگِ لغاتِ خودمان باشیم بانو!... بیا پس شان بزنیم بی صفت ها را؛ عروسک گردانِ بی انصاف را. هر دو میدانیم، تاریخ، خاطره ی دروغگوهاست. جغرافیا تنها خطوطی ست جعلی که آنها به خوردمان داده اند. و حتی آب! آب مایه ی حیات نیست؛ شرابی ست گندیده و رنگ پریده که تمامِ خاصیت و مزه و رمزش را باخته. دیوارها خیالی اند؛ تنها آینه های بی جیوه ی آجری اند. زمان، گذار نیست؛ دروازه ای ست برای چیدنِ تجربه ها. نه شرم نکن! شرم؛ انعکاسِ تمامِ باورهایِ کدرِ کودکیِ ماست در مواجهه با لحظه ی به فردا گماشته شده ی تولدِ باورِ بلوریِ امروزِ تو. و عرق پیشانیش؛ هدایتِ مکزیکی گونه یِ قطره هایِ متولد شده است برای سویِ نگاهت به بالا. هم آغوشی، نه لمسِ لذّت وارِ دو همسال، که نوازشِ پوستِ چروکیده ی توست به گاهِ شگفت زدگی پیچیده ترین عبارتِ جبری! هیس!... سکوت کن بانو!... دو مردِ غریب از پشتِ پرچینِ آجریِ صدایت زاغمان را چوب میزنند. بگذار کر شوند از سکوتمان. تنها تقلّایِ دیدنت کافی نیست. لذّت، تنها نگاه نیست. باید فاصله یِ پرچین تا گرمِ نفس و نگاهت را زیرپا بگذارند، تفسیرِ ناکوکِ عرفِ بدصدایِ اخلاق مدارِ بی اخلاقِ چشم هایِ کورِ کلاغ ها را؛ جای گل هایِ باغچه!... من وقتِ آمدن، تمامِ علف هایِ هرز را چیده ام؛ باور کن بانو... تقصیر آن دو نیست. نفرینِ دوازده ساله یِ من اند ریخته شده بر سرنوشتِ یکی شده یِ آن دو که نمایشِ پِیدارِ ترس است و جهل. نه خواب زده ایم؛ نه رویاپرداز. تنها بخواه تا بمیریم، قوز برداشته در کنارِ هم مچاله شده در سردخانه یِ نتردامِ پیشِ رویمان!... دوری کافی ست، وقتِ جهاد است. پیراهنِ سفیدت را که دورِ سرم بپیچی فتوایش را داده ام!... نترس بانو!... ما تنهائیم. خنجرِ بخلِ دنیا را دیگر میلی نیست خونی شده از قلبِ دریده ی ما رود بر غلافِ هزار پاره اش. تپش های تازه تری میلرزند؛ قلب هایِ بکر. تمامِ کافورها را شسته ام، و خورده ام، عرقِ سگ و گوشتِ بی پرواترینِ وحشی دنیا را؛ تا اهلیِ آغوشِ حلالِ تو شوم. از دایره هایِ پرشمارِ تنه یِ قطور شده از ثانیه هایِ عبوسِ حلقه شده بر گلویِ طراوت و جوانی ات نمیترسم! با ترجمه ای فرازبانی، حلقه به حلقه میشوییمشان آن لهجه یِ غلیظ و گوشخراش را؛ هم دوشِ ملودیِ یک آهِ کشدار؛ ثانیه ای بلندتر از مجموعِ عمرمان؛ کافئینِ امشب!... غریبه نیستیم؛ نه برایِ غریبیِ هم. غریبگی، فاصله ی پرشده ی آنهاست که در ثقلِ سنگینِ زمان و مکانِ در هم تنیده یشان باز هم از هم دورند!... دراز بکش بانو!... چشمانت را ببند... حواست را پرت کن، از هر چه بیرون است. حواسِ هوس رانِ دنیا را یارایِ مقابله نیست تا چشم بچرخاند سمتِ عطرِ بهارنارنجِ هاله ی ما، در تقابل با بویِ تندِ انزالِ هرسوی ریخته شده یِ شهرِ مردانِ مرد؛ زنانِ زن!... حقیر نیستیم. حقارت، دلهره یِ نچشیدنِ اسیرانِ تابویِ تهی ست که هم قدِ عمقِ خالی اش چسب میشود بر قامتِ ما از بند گریخته ها. امشب ما، بلندتریم!... باور کن بانو..."

دعوتِ دگرگونه ام را تک قدمی پاسخ داده بود. نفسی بیش فاصله ی مان نبود. خواست چیزی بگوید. انگشتِ اشاره ام را رویِ بینی اش فشردم!یعنی هیس!... بگذار سکوت کنیم. لبانِ خشک و رنگ باخته اش را فشرد. انگشت که برداشتم، نفس را هم پر کردم!؛ و بوسیدمش... لبانِ خشک و رنگ باخته اش را... لبانِ تلخ و گسِ فریده ی پنجاه و نه ساله را... طولانی تر از هر بوسه ای تا آن روز!... وقتِ خروج، میانِ درگاهِ اتاق، در جوابِ چشمانِ خجلِ فریده از تلخِ لبهایش، شیره ی آخرین کلماتِ مجهولِ باستانی را هم دوشیدم... پسِ شان زده بودیم... معلوم شده بود سویِ دیگرشان!...

"تلخی تفسیرِ بی فلسفه یِ شیرین چشیده هاست تا طعمِ بی ادامه یِ زیرِ زبانشان را یگانه پندارند!... تلخی، تقاطعِ بی تکرارِ تمامِ مزه هاست، زیرِ آبشارِ گوارایِ گسی، چاشنی ازلی چشمه ی عدن؛ جاری تا ابد... هیچوقت دیر نیست بانو!... غول چراغ، ذهن توست!..."

مسیرِ برگشت با دیدنِ باغچه یِ عاری از علفِ هرز حظّ ِ دیگری داشت... سوار شدم تا برگردم... با خنده یِ عفریته هایِ دبیرستانی سمتِ خودم چرخیدم. خودم را دیدم!... لبهایی سرخ!؛ و پیراهنی سفید، پی در پی متبسّم از رژِ لبی سرخ رنگ!... حقیقت این است... "هیچوقت دیر نیست... غولِ چراغ، ذهنِ توست"...

چقدر دوست داشتم سرم را از شیشه بیرون کنم و فریاد کنان به سمتِ نگاهِ پُرِ فریده جاری از پشتِ پنجره یِ اتاق بگویم : "امشب؛ دوشیزه رامونا را فراری میدهم!!... باور کن بانو!..."

نویسنده: محسن سلطان زاده - پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳

خاطره گاهی تا ابد، یک متری ما میماند و تکانی نمیخورد! خیلی دور، خیلی نزدیک ...

 

خاطره ی 27 مهر 88 ساعت 6 عصر، انتهایِ پارکِ ساعی رویِ پیچِ منتهی به فرهنگسرای بانو همیشه خاطره است و ماندی اما یادش؛ یادش این روزها که یک کم از کمی بیشتر، و کمی از خیلی کمتر، از آن روزها گذشته و حالمان؛ نه! حالم، خیلی از کمی بیشتر و کمی از خیلی هم بیشتر خراب است؛ خراب نه! گرفته هم نه! غریب است؛ غریب است!! هم حالم و هم یادش، غریب است... . یادش و در پی اش اطمینان از دست نیتافتنی بودن نه آن خاطره که آن دوران، آن روزها و از همه مهمتر آن حس و حال، غریب است.

کی حوصله ی وراجی های نوید را داشت؟! مایه ی شرمندگی و آبروریزی بود. آرزو به دل ماندیم که یک جای آبرومند ببریمش اما لوی مان ندهد. از در به در دنبالِ نخ و سوزن گشتنش در دیزین به سببِ پاره شدنِ خشتکش تا دری وری گفتن های فلسفی اش به رضا کیانیان از روی جو زدگی هنری در روزِ افتتاحِ گالریِ عکسِ استاد. اما یک چیز را راست میگفت! میگفت بار اول که می آید، می نشیند، چایی، نسکافه ای، چیزی می خورد، ترانه ای گوش می دهد، آرشیوِ فیلمی دوره می کند و نگاهی به کتابخانه می اندازد و باز می نشیند، باید از زاویه ی نگاهت؛ از زاویه ی نگاه تو که به فاصله ی یک متری کنارش نشسته ای، آخرین چراغِ پلکانِ فانوسِ دریایی، پشتِ پنجره ی اتاق از زیرِ هلالِ لاله ی گوشِ راست اش مشخص باشد! اگر نباشد؛ اگر چراغی از پلکان در خفا بماند؛ اگر پلکان تمام نشود و فانوس خاموش بماند، باید فکر بوسه و هم آغوشی را از سرت بیرون کنی! ...

هنوز شهرداری، رویِ جاده یِ منتهی به فرهنگسرا وسایلِ ورزشی نذاشته بود. وسایل ورزشی، وسایل بازی؛ همین آهن پاره هایی که همه آویزانش اند. اما ما خودمان بازی داشتیم. "خر، صندلی، شبرنگ"... بازیِ خر، صندلی، شبرنگ... زیرِ پنجره هایِ آهنیِ منکرات به خط می شدیم؛ شبیه به دویِ نیمه استقامت 1500 متر. از اولین رهگذر کلمه ای را میخواستیم و او با اقامه ی کلمه چون داور خط استارت، شروعِ مسابقه را اعلام می کرد. اولین کسی که می توانست زودتر از دیگران، جمله ای از بزرگانِ تاریخ که شاملِ کلمه ی موردنظر باشد را بگوید پیش می افتاد. همزمان با نقلِ جمله یک گام به جلو برمی داشت و دیگران تکان نمی خوردند. بعد یک کلمه از خودش می گفت و بازی برایِ دیگران به همین شکل جلو میرفت و خودش دورِ حکمیتش را استراحت می کرد تا دور بعد. به پیچ که میرسیدیم شبیهِ دوهای 1500 متر همه به سمتِ خطِ بغل حمله می کردیم تا مسافت کمتریِ را تا خط پایان طی کنیم. تنها زمانی که از وراجی هایِ نوید راحت بودیم همان لحظات بود. مثلِ یابو می ایستاد و قدم برداشتن و جمله گفتن دیگران را نگاه میکرد. اولین نفر خر بود! خر یعنی بزرگ؛ بزرگ، برنده... پاداشِ بزرگ، ایستادن بر یکی از صندلی هایِ بتونیِ آن چیک تو چیک خانه یِ روبرویِ فرهنگسرا بود، و ما که صندلی را به دوش میگذاشتیم تا بزرگ، تنها ناظرِ فانوس دریایی و تمامِ چراغ هایِ روشنِ پلکان هایش در آن جمع و حتی شهر باشد؛ مایی که زیرِ بارِ صندلی، تنها به نظاره یِ چهره یِ شگفت زده یِ بزرگ می ایستادیم! ...

حتمن یادت هست، اولین بار که آمدی! نشستی، چای خوردی، "مای کانفشن"ِ جاش گروبان گوش کردی، از هیچکاک و فورد تا لینچ و لوچ را دوره کردی، درِ آن کتابخانه یِ گل گرفته را صد بار باز کردی و بستی و کتاب جا به جا کردی و باز آمدی و نشستی. و بعد_مهر بود، 27 مهر 88، ساعتِ 6 غروب_ کلاهِ بانی و کلایدی ات را از سر برداشتی و بعد، خرمنِ موهایت برسرم هوار شد! نه گوشی ماند، نه هلالی، نه لاله ای، نه چراغی و نه فانوسی! تنها سیاهی بود، سیاهیِ شب، سیاهیِ ...

هنوز حتا صندلی هم نداشت، جاده ی منتهی به فرهنگسرا. تنها ما بودیم و جاده و پیچ. همه ی حواسم به پیچ بود. وقتی که همه حمله میکردیم به خط بغل. پِیِ اول شدن، خر شدن و بزرگ شدن نبودم. پی این بودم که سرِ پیچ، وقتی همه به هم می رسیم، من بینِ تو و آرش باشم! حواسم بود وقتی جمله بگویم که فاصله تان را بیشتر کند! کلمه ای بگویم که تو جمله اش را بلد باشی و او عقب بماند، یا برعکس؛ او جلو بیفتد و تو عقب بمانی؛ کلمه ای که او بلد باشد! ...

شاید_نه که حتمن، تنها شاید_ حالِ غریبِ امروزم، تقاصِ جمله های من درآوردی ست! که می بستم به نافِ کله گنده های تاریخ تا فاصله بیندازم! بینِ تو و آرش ...

اما هر چه که بود، از آن جمعِ 6،7 نفره، فانوس را، تنها یا تو می دیدی یا نیما... و من تنها، صورتِ شگفت زده یتان را ...

و این روزها، این روزها، عجیب است این روزها!... این روزها، هر بار، با گذر از کناره یِ بازی هایِ عاشقانه، می روم به انتهایِ پارکِ ساعی، رویِ پیچِ منتهی به فرهنگسرای بانو. پرت میشوم به خاطره یِ 27 مهر 88 ساعتِ 6 بعدازظهر. و یک چیز را خوب میفهمم. اینکه نوید راست میگفت!... فانوسِ دریایی، وقتی که حتا یه قدم، یک متر، بیشتر با من فاصله نداشتی برقی نزد... چراغِ پلکان هایش، زیرِ هلالِ لاله یِ گوشِ راست ات، حتا سو سو هم نکرد!... تنها سیاهی بود... سیاهیِ شب، سیاهیِ موهایت ...

 



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت