صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢

خرامان میروم و آهسته میگویم ...

 

شبیهِ غسّال-مرده شور-ی که حرف زدن با زنده ها رو بلد نیست! ...
سنگِ سرد و سختِ اتاقکِ یخ و کم نورش رو دوست داره ...
روحِ مردی که زیرِ دستش تطهیر میشه رخنه میکنه تو وجودش و خودش رو گم میکنه ...
شبیهِ معشوقه ای به وقتِ معاشقه خم میشه و لب های جسد رو میبوسه!
لبهایِ سرد و بی روح ...
عینکِ شکسته و ته استکانیشو نزدیکِ لبهای معشوق میبره و با چشم های تار شروع میکنه به حرف زدن ...
همیشه با یه قصه شروع میشه!
یکی بود، یکی نبود ... غیر از خدا هیچ کس نبود!
زیرِ این آسمونِ کبود ...
ازین جایِ قصه رو انگار که کس دیگه ای تعریف کنه!
اون فقط لب میزنه!
روحِ رها شده از جسمِ جسد، در اولین ثانیه های رهایی از بندِ زندگی، با کلمات از جسم پیشی میگیره و خودش رو غسل میده!
"یکی بود، یکی نبود ...
غیر از خدا هیچ کس نبود ...
زیرِ این آسمونِ کبود کارتینالتیِ رویاگونه ای بود از کائناتی که ضمیرِ اول شخصِ گمشده ای در حجمِ نامتوازنی به اسم انسان را در خود جای داد!
من قهر کردم!
تو خلق کردی!
او خندید!
ما زنای محسنه کردیم!
شما ازدواج!
و ایشان باز هم خندیدند!!
شاعره ای شده در ناشدنیِ هر کردنی که کردنی های شده شده را میشد که کرد با تو با یک لبخند!
شب هم بود!
نیمه ی روز هم!
و عصایی که روز را شب کرد...
دست هایِ یک مقتول...
دست های یک قاتل...
و نتِ سیاهِ آخرین شامِ دمِ صبح...
صدایِ بهم خوردنِ کاسه های خالی از آش
ماش
بیرون باش
مواظبت از هرچه که میدانستند برای ما همان توازنِ ناموزون را ارمغان می آورد...
حتی یاسمین لِوی هم بود!
زیرِ این آسمونِ کبود...
چو بِبو ایبِبو ایبِبو ... ما ئول وی دالته ... یود وِرمو اید وِرمو اید وِرمو ... منو بنسار ... ملدیتوموندو! ...
و من!
تیغ
خم
معصوم
معصومه
مِن الشیطان الرجیم
و ماسوره ی چرخِ مادربزرگِ یک گهواره
گفتمانی که سوی سومِ یک حبابِ بیچاره بود
ترکید و کهکشان را کفر برداشت
ختنه شده ها اما ازین دایره بیرون بودند
سویِ دیگرِ یک هذلولیِ بدترکیب، که تمام اظلاعش را من! با خود به گور بردم
-آتش جان من است آنچه درونت جوشید-
تو چرا اما، سمتِ هذلولیِ بد بد بدِ، بد بد بدِ، بد بد بدترِ، بدترِ از بد، بدتر از این همه بد رقصیدی!
آی همه ی مردم شهر!
شاید باید، زندگی را چون فرهاد، وارونه رفت و وارونه خواند...
همه ی آنچه تو در بچه گی ام از زنِ بی زن زده ی مردِ مرادش بردی ...
-روحِ برخاسته از تابوتم ...
ماهیِ مرده نینداز به آب ...-
تیر و فواره و اسکانِ شما در چادر
زیرِ یک فرشِ حریر
روی یک سینیِ گرم
داغ چون تابستان
وسطِ سفره ی ما خرچنگ است
وسط سفره ی تو هرچه خر است
تو خری یا من؟
من خرم یا او؟
کاش با عربده ات خرشدن اش را به خریت زدنِ این همه خر میدادی ...
کاش با عربده ات
کاش با قهقهه ات
کاش با هقهقه ات
کاش با همهمه ات
کاش با من همه ات
با من همه ات
با من! همه ات
با! من همه ات
کاش ..."
............................................
سایه ای روی یخِ دیوار است
سایه ی خداست!
خدا منتظر است!
...
قصّه تمام
عینک به چشم میزند و میخندد!
عینکی خیس شده از نفس های گرمِ معشوق ...
شبیهِ مرده شوری که حرف زدن با زنده ها رو بلد نیست! ...
شبیهِ من! ...

 

خرامان میروم و آهسته میگویم،

تو خود بخوان هرچه میخواهی ...



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت