صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٦

 چقدر بازی، چقدر عشق، و چقدر جامانده از زمان ...

تاریخ بدونِ مکث میرفت و میرفت تا اتّفاق رخ داد!

تو در رحمِ مادرت بودی و من در حالِ نوشتنِ الف در دفترِ مشقِ دبستان که ناگاه، پایِ زمان لنگید. تقلّایِ بی فایده ای بود! تقلّایِ ماندن در شکمِ مادر و به مدرسه نرفتنِ من! پرت شده بودی جایی دیگر، وقتی دیگر، دنیایی دیگر... یک شبه شکمِ زنی که قرار بود تو در آن باشی جمع شد! و به من دارویِ ضدِ خیال دادند وقتی سراغِ تو را از مادرت گرفتم! و کسی باور نکرد که حواسِ همه جمع بوده جز زمانِ سر به هوا و پایِ لنگیده... از رو نرفتم و وعده یِ تولّدِ تو را به همه دادم! باز هم، کسی باور نکرد، جز هم بازی هایم به وقتِ خاله بازی در حیاطِ خانه ی زنی که قرار بود مادرت باشد! یک بار-شاید اصلن خودت بودی و میدیدی یا بعدن مادرت برایت تعریف کرده باشد- وسطِ خاله بازی با هم بازی هایم گفتم باید بروم و گهواره ات را تکان بدهم! صدایِ گریه ات می آمد... ردّ ِ صدا رسید به چشمانِ مادرت! و گهواره را تا خودِ صبح تکان دادم، در شبی که پدرت اجازه ی من را از پدرم گرفت! مادرت به گفته ی دکترها، نازا بود و به حرفِ مردم اجاق کور!!...

...

بیاید خاله بازی کنیم...

به یادِ بچگیا...

یکی بشه مامان...

دست بذاره تو دستِ بابا و بشن زن و شوهر...

یکی هم بشه بابا...

صبحِ زود و صدایِ تلق تلوقِ لیوان و درِ یخچال و کلافگیِ پسر...

پسرِ بازی کی بود؟

همون که یه خواهر داشت و روش غیرت داشت...

مراقبِ رنگ و روی و مویِ ناموسش...

میدونم سخته! امّا بازیه دیگه! یکی هم باید بشه دختر...

دخترانگی کردن در سرزمینِ چشم هایِ نخراشیده! دست هایِ گرمِ فریب، حرف هایِ الکی!...

بیاید خاله بازی کنیم...

یکی بشه عاشق و یکی معشوق...

داستانِ تکراریِ هزارباره ی هر روزه ی دنیا...

تاس بریزید و جفت شیش ها برن یه گوشه ی خلوت...

یه رقیب هم میخوایم، یه حسود، یه خائن، یه ترسو، و یک مرد یا زنِ سال ها سکوت کرده ی مغموم!

بیاید خاله بازی کنیم...

چیزی که زیاده چادر نمازِ گل گلی! یه شهرِ دیگه میزنیم بغلِ شهرمون! و یکی میره سفر! و یکی میشه مهمونمون...

آبِ پشتِ پایِ اولی رو میذاریم جلویِ دومی و یادِ بیاتِ اولی رو گرم میکنیم و خاطره میکنیم به خوردِ دومی و رویِ تابِ چوبی و قدیمیِ حیاط، فروغ میخونیم و نو میشیم از بی تابیِ اونی که امروز دومه و فردا اول!

بیاید خاله بازی کنیم...

دو نفر قهر کنن، دو نفر آشتی...

یکی آتیش بیاره واسه معرکه و یکی ماهی بگیره از آب...

و یکی حیف بشه لایِ این بچگانگیِ بزرگِ آدم ها...

بیاید همو بترسونیم!

بیاید همو دّق بدیم!

بیاید همو بسوزونیم!

بیاید ......

بیاید خاله بازی کنیم!!

اینا که خاله بازی نیست!!!

اصلن هرکس بشه اونی که دلش میخواد! شما رویایِ همیشگیِ زندگی تون، و من انگشت نمایِ شهر! دیوانه ای که کسی حرفش رو باور نداره! حتیّ همبازی هایِ حالا بزرگ شده یِ دورانِ کودکی...

...

سال ها گذشته و تو هنوز قربانیِ یک اتّفاقی! پایِ لنگیده ی زمان... پرت شده در جایی دیگر، وقتی دیگر، دنیایی دیگر... مادرت تنهایی را باور کرده و پدرت به آن خو گرفته. و دیگر کسی خاله بازی نمیکند. بساط اش از حیاطِ خانه ها جمع شده. خودت که دیدی!! قانون اش را از یاد برده اند! فراموش کرده اند آن چادرِ بسته شده به در و دیوار، ایمان میخواهد. الکی نیست، پیِ کاری رفتن! دروغ نیست، دنبالِ نشانه ای گشتن! و خیال نیست، ردّ ِ صدایی را گرفتن... انگار تنها تو مانده ای و دیوانه ی انگشت نمایِ شهر... حتمن با خودت میگویی، منِ دیوانه را هم که رّد کنی خودت میمانی و پایِ لنگیده ی زمان! امّا هیچ کس نمیداند

باور نمیکند

حقّ هم دارند!

نبودند که ببینند شبی را که پدرت اجازه ام را از پدرم گرفت

-تو خودت بودی و میدیدی و حتمن بعدن برایِ مادرت تعریف کرده ای-

صبح از گهواره ای بلند شدم که تو آن را تاب میدادی!...

زمان باز هم لنگیده بود!...

تو مادرم بودی!!...

نویسنده: محسن سلطان زاده - یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٦

 تنهایِ تنهایِ تنها، چون باغی که دیوار ندارد ...

 

بهاره...

بهاره، اما هنوزم چندتایی برگِ زردِ خشک روی شاخه ها پیدا میشه. فردا صبح، پابرهنه، پاورچین پاورچین، برو به کوچه و اولین برگِ زردِ خشکی رو که از درخت رو زمین افتاد، بردار و بیار به اتاقت... "سالم"... بذارش یه جایی توی چشم؛ توی دید. یه جایی که هم خوب ببیندت ، هم خوب بشنودت! و فردا شب؛ مثل بیشترِ شبهای عمرت؛ تنهایِ تنهایِ تنها باش... "پاک"!

اولین بار یک صبحِ بهاری بود که صدای قدم هاش رو شنیدم. ضرباهنگی متفاوت از دیگر قدم ها. نه دو می سل فا فا و نه می سی لا رِ رِ. "سل لا سل لا می می"... ربطی به کفش و جنسِ چرمِ رویه و ارتفاعِ پاشنه نداشت. طنینِ سل لا سل لا می می هاش از سرِ یکِ هارمونیِ موسیقیاییِ نهفته در افکارش بود که در قدم هاش متجلی میشد. و من؛ تکه برگی زرد و خشک، چسبیده به شاخه ای قرص و مصمم، در اولین برخورد، در یک صبحِ بهاری، در تقابل با قطعه شعری طالع بین، هشداردهنده و نحس! از مایاکوفسکی عاشق شدم!... فصل ها گذشت و شاخه هایِ عرف و اخلاق نحیف تر شدن و بالاخره شکستن. شکست شاخه ها فرصتی بود برای ابراز، هم صحبتی و همراهی؛ بعد از سال ها... سال ها تنها دیدن و دیدن و باز تنها دیدن در تک کوچه ای که همه ی دنیایِ ما بود. اما در صبحِ پرامیدِ پس از شکست، نه من رو دید و نه شنید. با یه تنه ی محکم پسم زد و رفت! نه نگاهی و نه ثانیه ای مهلت برای ادای کلامی. پا گذاشت روم و رد شد. خردم کرد! شکستم و چند پاره شدم... هر تیکه ای از من یه گوشه ای از کوچه افتاد. چیزی رو از زاویه ی غریبی میدیدم و بوی ناآشنایی از سمت دیگه ای به مشامم میرسید و در عجب این آشفتگی کلماتی از کنج غریبی از کوچه از دهانم خارج میشد. چشم و بینی و دهان هر یک سمتی ... اما صدا؛ صدایی که به گوش میرسید، صدایی متعلق به کنجی غریب از کوچه ای آشنا نبود. صدا؛ صدایِ قدم هایِ آشنایی بود در کوچه هایِ غریب! من، چسبیده به سل لا سل لا می می در کوچه هایِ غریب! و این بار بعد از سال ها دیدن و دیدن و دیدن، تنها شنیدن و شنیدن و باز تنها شنیدن. دنیایی بزرگ شده از یک کوچه به کوچه ها؛ از قدمی به قدم ها و از صدایی به صداها. دنیایی که جز یک صبحِ روشنِ آشنا، شبی تاریک و غریب هم داشت! و صدایی غریب که در صدای نفس های گرم و ملتهب آشنایی میپیچید!!... صدایی که حاوی پیغام شکست من بود در تقابل با قطعه شعری طالع بین، هشدار دهنده و نحس. در تقابل با سرنوشت محتومم...

"ماجرا تمام است... قایق کوچک عشق، در میانِ صخره ها در هم شکست... حسابم با زندگی پاک است... نیازی نیست هدیه ها و زخم هایی را که به هم داده ایم، یکایک، برشماریم ... عاقبت به خیر و خداحافظ"...

بهاره...

بهاره، اما هنوزم چندتایی برگ زرد خشک روی شاخه ها پیدا میشه... وقتی از کوچه ای رد میشی مراقب قدم هات باش. مراقب برگ ها. اونایی که خشکن و زودتر از بقیه میشکنن. و مراقب تیکه هاشون. تیکه هایی که رها شده از شاخه و جدا شده از برگ، مصمم برای رسوندن قایق به سلامت، به هر چیزی میچسبن و به هر طنین آشنایی چنگ!... فردا صبح، پابرهنه، پاورچین پاورچین، سل لا سل لا می می، برو به کوچه و اولین برگ زرد خشکی رو که از درخت رو زمین افتاد، بردار و بیار به اتاقت... "سالم"... بذارش یه جایی توی چشم... توی دید... یه جایی که هم خوب ببیندت، هم خوب بشنودت!... و فردا شب؛ مثل بیشتر شبای عمرت؛ تنهای تنهای تنها باش... "پاک"! ... شاید اون برگ؛ من باشم، تو باشی، یا کسی شبیهِ ما! ....

ما؛ داستانِ برگ هایِ زردِ خشکی که بی خبریم از شب هایِ گرم و بلند و غریبِ باغِ بغل! ... از صدایِ غریبه ها ...



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت