صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٦

برای پدرم که کسی نمیداند کجاست!...

پدرم، مردی بود که شبی آرزو کرد کاش یک دایناسور میداشت!، و فردای همان شب لک لک ها مرا برایش آوردند!!...

دلم میخواست یه دایناسور داشتم. یه دایناسور بزرگ، خیلی بزرگ. مثلن اندازه یه ساختمونِ سی و دو واحدی که واسه خودش محوطه ی بیرونیِ مجزا داره. قدش میرسید مثلن تا طبقه ی چهاردهم یه برج. یه دایناسورِ اهلی. اینقدر اهلی که وقتی شبا میبردمش خیابون گردی مراقب بود وقت زمین گذاشتنِ پاهای اندازه یه کامیونش مورچه ها له نشن. واسه همین راه رفتنش میشد شبیه یه پیرزن افاده ای که کفش پاشنه بلند پوشیده و پاشو میزنه، و بعد من هی بهش میخندیدم، هی میخندیدم و باز میخندیدم. به راه رفتن دایناسورم. اما اون بیچاره بدون اینکه ناراحت شه، اخم یا قهر کنه بازم فقط مراقب پاهاش بود و مورچه ها؛ بدون اینکه حتی حرفی بزنه. اصلا دوست داشتم حرف نمیزد، اما دایره ی مفاهیمِ حرکاتِ سر و گردن و چشم و ابروهاش هم تراز بود با دایره ی مفاهیمِ تمام کتابای فلسفی و ادبی و هرچی!. اسمشم میذاشتم گوبولی گولی کوپولی موکولی. آره، گوبولی گولی کوپولی موکولی. دیدید مثلن وقتی تو یه مجتمع تجاری پشت ویترین یه بوتیک اید و یهو یه خانوم با یه کالسکه میاد کنارتون تا ویترونو دید بزنه، شما چشمتون میفته به اون نخودچیِ توی کالسکه و خم میشید سمتشو دوتا دستتونو درحالی که دارید شستتونو به بند اول سبابه و بغلیش یعنی بزرگه به طور متناوب میمالید، میبرید سمت لپای نخودچی از دو طرف و همزمان میگید گوبولی گولی کوپولی موکولی؟، همون!. اسم دایناسور منم همونه، گوبولی گولی کوپولی موکولی. مطمئنم همه همسایه ها عاشقش میشدن، بجز سرهنگ که شاکی بود گوبولی گولی کوپولی موکولی نمیذاره خورشید رو شمعدونیای تراسش بیفته. چندبار از همون بالا آب جوش ریخت رو پاهای گوبولی گولی کوپولی موکولی و یه بارم عصاشو کرد تو گوشِ چپِ گوبولیِ من. اما اون بار که تپانچه ی زنگ زده ی قدیمیِ ازکارافتاده شو آورد تا گوبولی رو بترسونه کار گره خورد. گوبولی ترسید و پاگذاشت به فرار. آریاشهر تا ونکو یک دقیقه و بیست و سه ثانیه ای اومد تا جلوی دفتر و سر راهش هشت تا برج و چهارده تا خونه و هفت تا تیرِ چراغ برق و سی و نه تا ماشینو له کرد. و از بدِ حادثه بادکنکِ پرنیانِ چهار ساله هم ترکید. کسی آسیب جدی ندید اما ارتش به حالت آماده باش دراومد!. فکر کن!، آماده باشِ ارتش بخاطر گوبولی گولی کوپولی موکولیِ من که آزارش به یه مورچه هم نمیرسه. بعد از اون بود که شهرداری توی پارکا زیر پلاکاردِ "سگ گردانی ممنوع و مشمول جریمه" یه پلاکارد دیگه هم نوشت. "گوبولی گولی کوپولی موکولی گردانی ممنوع و مشمول جریمه". سرهنگم افتاد زندان که گوبولی همون شبِ اول چشم و ابروی راستشو داد بالا و سرشو با زاویه ی بیست و نه نسبت به افق خم کرد که یعنی: "سرهنگ مردِ خوبیه، خب گلدوناشو دوست داره، تپانچشم که خراب بود، من الکی شلوغش کردم!، یه ضرب المثل دایناسوری هست که میگه "نگاه به قد و بالایِ رعب انگیزم نکن، قلبم اندازه یه گنجیشکه"، بریم رضایت بدیم درش بیاریم، بریم، بریم، بریم دیگه، من که گوبولی گولی کوپولی موکولیِ خوبیم، بریم دیگه". و ما شبونه رفتیم و رضایت دادیم و سرهنگ برگشت. هفته ی بعد دسته جمعی رفتیم و با یه بادکنکِ جدید دلِ پرنیانو بدست آوردیم و سرهنگ جاشو با آخرین واحد عوض کرد تا شمعدونیاش از زیر سایه ی گوبولی دربیان. هربارم که میرفت رو تراس تا به شمعدونیا برسه سرِ عصاش یه گوله پارچه میبست و از همونجا میکشید رو سرِ گوبولی و گوبولیم سرشو یه چیکه میاورد بالا یعنی: "آی لاو یو سرهنگ، خیلی مخلصیم".

همه چیز خوب بود تا اینکه اون شب رسید. یه شب از اون شب گردیامون. زنِ شوهردارِ چهل و سه ساله ی طبقه ی چهاردهمِ یکی از برجای سرِ راهمون توی اتاق خواب با فاسقِ بیست و هشت ساله ش عشق بازی میکردن. من نمیدونستم! از کجا باید میدونستم! اتاق دید نداشت و زن با خیالِ راحت پرده هارو کنار زده بود و چراغارو روشن. پیرزنِ افاده ای با کفشای پاشنه بلندش میلنگید و من هی میخندیدم و هی میخندیدم و باز میخندیدم که یهو ایستاد. کله ی بزرگتر از اتاقش رو چرخونده بود سمتش و متعجب و بی هیچ حرکتی اتاق و محتویات و انفعالاتشو نگاه میکرد. بینیش تقریبا مماس شیشه ی اتاق بود و نورِ اتاق صورتشو روشن کرده بود. آویزون پاهاش شدم!. ازون پائین داد میکشیدم چه خبره مگه؟ بریم دیگه. بسه. بیا. ول کن. راه بیفتی پارک پاستیله ها... اما گوبولی گولی کوپولی موکولی تکون نمیخورد. انگار اصلا نمیشنید. پرت شده بود بیرون دنیا و همه ی وجودش محوِ اتاق بود. منم خسته شدم و تکیه مو دادم به شست پاشو و نشستم. یه دیقه، ده دیقه، نیم ساعت گذشت اما گوبولی تکون نخورد. محلش ندادم!. تنها گاهی همونجور نشسته سرمیچرخوندم و نگاهش میکردم. تمام چراغای اون ساختمون و اون کوچه خاموش شده بود و تنها همون اتاق بود که هنوز زنده بود. با همه ی عصبانیتی که داشتم اما زیرِ اون نور صورتِ بی حالت و چشمایِ خیره ش دیدنی بود و تماشاش برام لذتی داشت. شبیهِ بچه ی خردسالی شده بود که توی باغ وحش اولین بار یه پلنگ میبینه!. بی حرکت، بدون پلک، متعجب و ذوق زده و البته ترسِ خفیفی که طبیعتِ کودکی خردسال و گوبولیِ من در اون موقعیته. چراغ خاموش شد و گوبولی سرچرخوند و حرکت کرد. اما نه مثل همیشه. پیرزن انگار که کلافه شده باشه و کفشای پاشنه دارشو پرت کرده باشه اون طرف و حالا کمی موقرتر راه بره. گوبولی گولی کوپولی موکولی موقر راه میرفت. و فردا صبح حرکتی کرد که هیچ وقت فکر نمیکردم انجام بده. چشماشو بست!، گوشاشو جمع کرد، ابروهاشو تا به تا کرد و سرشو با زاویه ی چهل و پنج نسبت به خطِ واصلِ بینِ زانوهای دوپای جلوش خم کرد، یعنی: "من زن میخوام!"...

نمیدونستم باید چی بگم! دلم نمیخواست بهش بگم نسل دایناسورا شصت و پنج میلیون ساله که منقرض شده و تو فقط یه آروزیی!، آرزوی من! دلم نمیخواست بهش بگم گوبولی گولی کوپولی موکولی وجودِ خارجی نداره و میتونه با یه آرزوی جدید و از یاد رفتنِ آرزوی قدیم نابود بشه. دلم نمیخواست بهش بگم عمرش بسته به رویایِ بی اصالت و نابودشدنیِ یه موجود دوپاست. موجودی که وقتی به رویاش میرسه زود دلشو میزنه و چشم میدوزه به رویای بعدی و داشته هاشو از یاد میبره. چطور میتونستم بگم همه ی اون شب گردیا و پارک رفتنا و پاستیل و بستنی خوردنا و قایم باشکا فقط خیال بود. که اگه این همه مدت مثل یه پیرزن افاده ای راه نمیرفت و کل کامیونو میذاشت رو زمین، هیچ مورچه ای تلف نمیشد!. و میترسیدم از شکی که به هی خندیدن و هی خندیدن و باز خندیدنام کنه!. که فکر کنه از سر تمسخر بوده و نه عشق بازیِ من و یه آروزی برآورده شده ی خیالی!. که بفهمه میتونستم تو خیالم گردنشو درازتر کنم، دمشو کوتاه تر، چشماشو خوشکل تر کنم، ابروهاشو کمندتر، و لب هاشو غنچه تر و لپ هاشو طبیعی گلگون تر!. میتونستم در یک لحظه بهش قدرت تکلّم ببخشم، صاحبِ خرد و فهم اش کنم، و جاذبه و کاریزمایی بهش ببخشم که نه فقط یه دایناسور از جنس مخالف که حتی همه ی آهوان و مادیان های حیوون کش دینا هم شیفته و دلباخته ی ظاهر و باطنش بشن... نه، توان گفتن حقیقتو نداشتم!. نه فقط گوبولی، که تو همه ی دنیا کیه که بفهمه من آرزومو، گوبولی گولی کوپولی موکولیمو همونجوری و همون شکلی دوست داشتم، بدون لبِ غنچه ای و کاریزما و قدرت تکلّم. یه پیرزن افاده ای که فقط میتونه تا طبقه ی چهاردم هر برجی رو رصد کنه!...

چشماشو بست!، گوشاشو جمع کرد، ابروهاشو تا به تا کرد و سرشو با زاویه ی چهل و پنج نسبت به خطِ واصلِ بینِ زانوهای دوپای جلوش خم کرد و من گفتم "باشه، برات زن میگیرم!". چشمای معصومشو به چشمام دوخت و توک زبونشو کج کرد، یعنی بیا یه بغل بده ببینم. خجالت کشیدم!. از خودم. همیشه از بغلای دروغکی بیزار بودم. از محکم به آغوش کشیدنای فریب کارانه. و چقدر سخته که بخوای خیالِ خودت رو فریب بدی!. نینیِ چشماش بیشتر لرزید و زبونش کج تر شد. چاره ای نبود. گریزی نبود منو از این خود خیال فریب کاریِ مذبوحانه!. رفتم لب پنجره و دستامو باز کردم. خیز برداشتم و پریدم. پریدم به سمتِ خیال خودم.؛ و پهن شدم کفِ آسفالت!. گوبولی گولی کوپولی موکولی رفته بود!. رویا رو با دروغ قرابتی نیست!...

نشد که نشد. بعد از اون پروازِ نافرجام هزار بار دیگه رفتم روی همون نیمکت و آرزو کردم. آرزو کردم که ای کاش یه دایناسور داشتم. یه دایناسور بزرگ، خیلی بزرگ. یه دایناسورِ اهلی. اما نشد. برآورده نشد. گوبولی گولی کوپولی موکولی دیگه برنگشت. دیگه اون شب تکرار نشد. لحظه به لحظه ی شبی که گوبولی متولد شد رو یادمه. روی نیمکتِ پارک نشسته بودم و فکر میکردم دلم چی میخواد. آخرای شب بود و پارک و خیابون و ساختمونای روبرو همه خاموش. ماشینی نزدیک شد و نگه داشت. چندتایی پسر و دخترِ جوون. مست و پاتیل بودن انگار. سیگار به دست میخندیدن و تلو تلو میخوردن. یکی از دخترا فقط دودمیکرد سیگارشو، نمیکشید، بلد نبود انگار، سرخوش بود فقط ازین رهایی و راحتی و آزادی. همون اشاره ای به من کرد و گفت: "جون میده واسه اسکول بازی این یارو" و جیغ و کف و قهقهه ی باقی شد تأیید. پیاده شدن و شروع شد. از شوخیاشون اذیت نشدم. همین که جوونی میکردن و میخندیدن رو دوست داشتم. شکل و راه و اندازه ش به من ربطی نداشت. اما من چیز دیگه ای میخواستم... بلند شدم... روبرو، چراغِ روشن یک اتاق چشمک میزد...

این روزا مدام با خودم فکر میکنم ای کاش آرزوم شکل دیگه ای بود. همون چیزایی که شاید گوبولی دوست داشت. یه دایناسورِ خیلی بزرگتر با چشم و ابرویی خوشکل تر و ناطق. یه دایناسور که میتونست حتی رستورانِ بالایِ برجِ میلادم دید بزنه. نمیدونم خیالاتی شدم یا واقعیته اما یه چیزایی وهم گونه میبینم. یه صداهایی از خیابون میشنوم و تصاویری خیالی یا شاید واقعی. دایناسوری رو میبینم با شکل و هیبتی که من نمیشناسمش. شبیه اون دایناسورا که همه مون تو کتابا و فیلما دیدیم. میاد پشت پنجره ی اتاقم و فریاد میکشه، ناله میکنه. خودشو میزنه به پنجره و غرّش میکنه. یه بار رفت پشت پنجره ی اتاقِ اون برجِ کذایی و شبیهِ مردِ مستِ زن مرده ای که دنیا براش تموم شده شکوه میکرد از زندگی و دنیا و خدا!. که خدایا چرا منو دایناسور خلق کردی!. چرا من تنهام!. چرا هیچ جفتی از من توی این دنیای درندشت نیست. یه دایناسورِ ناطق. حتی صاحبِ خرد و اندیشه. جمله هایی فلسفی میگفت از فلاسفه!. از آخرتی که کسی ندیده و قصه هایی از ازل و آغازِ خلقت. و با نفس هاش دنیارو به آتیش میکشید!...

همه ی ماها آرزوهایی داریم، رویاهایی داریم، خیالاتی دارم. اما شاید یکی تو دنیا امشب دلش خواست یه دایناسور میداشت. یه دایناسور بزرگ، خیلی بزرگ. یه دایناسورِ اهلی. اسمشم میذاشت "گوگوپوکولی ووکولی کوپی وای خدا!". آخه میدونید، هر بار که هر آدمی توی این دنیا برای یه بچه غش و ضعف میکنه یه آوایِ جدید از خودش در میاره. به تعداد تمامِ غش و ضعفای آدمی در طول تاریخ برای بچه های تو کالسکه میشه اسم برای آرزوها گذاشت. من هنوزم شب ها میرم رویِ نیمکتِ آرزوهام میشینم. منتظر میمونم تا چندتا جوونِ سرخوش بیان برای تفریح با عینک و صورتِ وارفته و موهایِ آشفته م. منتظر میمونم تا ازم بپرسن دلت چی میخواد بابایی! و من بی درنگ بگم "دلم میخواست یه دایناسور داشتم". و لحظه شماری کنم برای خنده هایِ بی وقفه شون. و چشم بدوزم به دستِ چپِ اون از همه مست تره تا دسته های عینکمو بگیره و برداره و بذاره رو چشماشو و با لحنیِ اغواکننده بگه "دایناسور میخوای چیکار خوشکله؟!؟" و من جواب بدم: "چون پدرم، مردی بود که شبی آرزو کرد کاش یک دایناسور میداشت!" و بلند شم و راه بیفتم رو به جلو. قدم بذارم روی قهقهه هایِ خوششون و گم بشم تو دنیایِ خیالی خودم. قدم به قدم جلو برم تا برسم به ساختمونی که تنها چراغِ اتاقِ خوابِ طبقه ی چهاردهمش روشنه. و بعد پرواز کنم!. نه با بال. روی پاهای در حالِ کش اومدن ام پرواز کنم. استخون ترقوه م بشکنه و خودشو برسونه به ستونِ فقرات در حال خمیدگی و خم بشم روی دو دست. دستایی که تصمیم گرفتن هرجور شده خودشونو شکلِ پاهای حالا کشیده شده م بکنن. و بعد پرواز کنم!. نه با بال. با چشمام روی گردنی که عهد کرده خودشو برسونه به خدا!. جمجمه م بترکه و اندازه ی اتاق شه و پوزه م مماس شه با شیشه ی اون اتاق. و بعد از دنیا پرت شم بیرون و با همه ی وجود محوِ اتاق بشم. و با دیدنِ چیزی که اونجاست بغض کنم و بلرزم، یعنی: "گوبولی گولی کوپولی موکولی". اون بچه ی توی کالسکه، گوشه ی اتاق، کنارِ تخت، یعنی شما اون شب آرزویی کردید. عجله کنید...

"دنیا داره آتیش میگیره و فقط رویای شماست که میتونه جلوشو بگیره ؛؛؛ آرزوهای خوبِ ما ربطِ عجیبی دارد به آرزوهای خوبِ دیگران."

نویسنده: محسن سلطان زاده - پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٦

من عاشقِ لالالند شدم و او عاشقِ منچستر کنارِ دریا ...

ما دو روح ایم در دو بدن!

نیمه ی گم شده ی یک دِگر هم نیستیم!

اصلن ما نیمه نشده ایم که یکی گم شود!

خیلی هم تفاهم نداریم!

گاهی حتا حرف یکدیگر را هم نمیفهمیم...

سلیقه های مان هم خیلی شبیه نیست!

مثلن من زمستان انار میخورم، او نارنج

من از باران و خیس شدن متنفرم و او تنهایی با یک چتر قدم میزند تا چند چهارراره آن سوتر

من کمی خسیس و محافظه کارم و او ولخرج و بی پروا...

اصلن همین امسال!

من عاشقِ لالالند شدم و او عاشقِ منچستر کنارِ دریا!

او گفت عید به سفر برویم و من گفتم هیچ جایِ دنیا به قشنگیِ عیدِ تهران نیست!

خلوت! بی سر و صدا! و تمیز!! میمانیم خانه و عصرها هر روز میرویم یک سمتی

آخرش هم او با خواهرش و خانواده به سفر رفت و من همه ی سیزده روز را تنهایی در خانه خوابیدم و کتاب خواندم!

لالاند را هم هفت بار دیدم!

ما دو روح ایم در دو بدن...

نیمه ی گم شده ی یک دِگر هم نیستیم!

بیشتر شب ها را جدا میخوابیم، و روزهایی هست که حتی یک جمله هم از هم خبر نمیگیریم...

تاریخِ تولد هم را از یاد برده ایم و برای هیچ مناسب و سالگردی برای هم هدیه نمیخریم

ما حتی، سال هاست که نه در یک ظرف که حتی از ظرف یکدیگر هم غذا نمیخوریم!

لیوانِ من مشکی ست و لیوانِ او آبی با رد های صورتی تا حتی به اشتباه هم لب های مان بهم نخورد!

یادم رفت، او هر بار که به حمام میرود تا یک ربع تنها جای بدن اش دیوار و دوش و کاشی را میشوید!

بارها با تاسف گفته: "چرا خانه ی مان دوتا حمام ندارد!"

یکی برای من و دیگری برای او...

ما دو روح ایم در دو بدن!

نیمه ی گمشده ی یک دِگر هم نیستیم...

از آخرین باری که ما را با هم دیده اند سال هاست که میگذرد

از آخرین باری که ما را دست در دست، قرن ها شاید...

و آنقدر دوتایی هایِ مان را ندیده اند و از یاد برده اند که میدانم اگر روزی آشنایی، او را در خانه ی مان ببیند، خیال برش میدارد که فاحشه آورده ام!

درست است، ما دو روح ایم در دو بدن اما...

اما هر دو میدانیم...

که آدم ها برای ما حرف در می آورند!

اگر که ببینند!!

آدمها، به مردی که شب ها پیشِ یک دست پیراهنِ قدیمیِ مندرس که یادگاریست از یک دوست، بخوابد!

آن را ببوید!

ببوسد!

دست در دست اش به سفر برود و در یک ظرف کنارش غذا بخورد، میگویند دیوانه!!

ما دو روح ایم در دو بدن امّا ......



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت