صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

یادداشتی بر فیلم "برخورد کوتاه" ساخته ی دیوید لین

چیزی هست به اسم پلات ؛ پلات ، پیرنگ ، طرح . ریشه در نقاشی دارد اما چون هر اصطلاح خوش رنگ دیگری به سینما هم کشیده شده ؛ استوار بر نظام علت و معلولی و اسکلتی که قصه ی اصلی بر آن مینشیند و خرده قصه ها بر آن سنجاق . هر فیلمساز و نویسنده و منتقدی از روی دست خود برایش معنی نوشته و به تعداد همه یشان تعریف دارد ... من اما میگویم ، یعنی پرسه زدن ممنوع! یعنی هر اتفاقی علت دارد و معلولی ؛ باید که از پی هم بیایند و بروند و نمیشود به هر کوچه ای زد ؛ پرسه زدن ممنوع ... یعنی نیامده ای خرید ، آمده ای بفروشی! ... در خرید پرسه میزنی و دکان به دکان می روی تا بهترین را پیدا کنی ، اما به وقت فروش ، مغازه را که درست نروی ، خبر پیچیده و زده اند بر سر مالت! ... پیرنگ یعنی ، پرسه زدن ممنوع ...

 

پیش بد کسی اومده بود ... هر دو فروشنده بودیم ... با انتخاب غلط گند زد به کار جفتمون ... نشست و از مالش گفت ... مالی که دیگه مالش نبود ... سرم درد گرفت از قصه ش ... سر داشت اما ته ش رسید به کافه و بار و مشروب ... اونجا تو میلفورد ، میلفورد لندن ... توی کافه ی ایستگاه تا قبل از ساعت 7 مشروب قدغن بود ، اما بریل رو میشد با تملق خام کرد ... مست که شد و رنگ و روش برگشت ، آخرای قصه شم رنگ گرفت ... مرد زنی بود که زنش ، این روزها ، با مرد دیگه ای می رفت ... از شکل گیلاس زدنش کشف کردم شونه ی راستش مادرزادی ورم داره ؛ این کشف کودکانه ام بود ؛ کشف بزرگم وقت نگاه کردنش به میز بغل اتفاق افتاد ؛ اینکه قهوه ی صبحش رو با دوتا کلوچه میخوره ... میز بغل ، مرد و زن سی و خرده ای نزدیک به چهل سال نشسته بودن ... صورتاشون شکفته شدن چهره ی دختر و پسر دبیرستانی رو داشت به وقت اولین قرار عاشقانه ؛ اما اونا سی و خرده ای نزدیک به چهل سال داشتن ... مرد به مردی میزد که زنش خونه س و خودش ، این روزها ، با زن دیگه ای میره و زن به زنی که با مرد دیگه ای ... اینو فروشنده ی مست توی کافه هم فهمید ... یاد مال خودش افتاد و دستش رفت سمت گیلاس ... خواست پرتش کنه سمت هاروی که دست گذاشتم رو شونه ی راستش ... انگار که درد از روحش سرازیر بشه به جسمش ، همه زورشو سرازیر کرد به گیلاس و همونجا ، سر همون میز خودمون تو مشتش خرد کرد ... هاروی و لورا اما ، هنوز از تکلیف فردای دبیرستان حرف میزدن ... قطار سوت کشید ؛ سکوی سوم ؛ بلند شد رفت تا از قطارش جا نمونه ...

پنج شنبه ی بعد ، باز دیدمش ... این بار توی رستوران ... چند میز دورتر از گروه موسیقی و زن ویالون سل زن میانسال با عینک نزدیک بین و موهای جمع شده به بالا ؛ کنار میز لورا و هاروی ... توی چهره ی لورا چهره ی زنش رو می دید و توی چهره ی هاروی ، چهره ی مردی که این روزها با زنش می رفت ... تمام مدت در سکوت به ویالون سل زن میانسال نگاه کرد و به حرفهای اون دو گوش داد ... با صدای خنده هاشون و حتی تعارف برای حساب میز برنگشت و تنها با کارد دسته نقره ای کنار ظرف استیکش بازی کرد ؛ استیکی که مثل دستاش حالا دیگه یخ شده بودن ... با هم به سینما رفتیم ؛ عشق در غبار ، سینما پالادیوم ؛ ردیف بالای هاروی و لورا نشستیم و باز با اونها به کافه برگشتیم ؛ و در تمام این مدت دوست جدید و مال باخته ی من در یک قدمی لورا و هاروی بود ... در کنار اونها فیلم دید ؛ در یک قدمی لورا بود وقتی که به هاروی گفت شبیه یک پسر بچه ی کوچولوئه ؛ وقتی که در نهایت به پیشنهاد قرار هفته ی بعد هاروی ، جواب مثبت داد و کنار دستش بود وقتی که روی سکو برای قطار هاروی دست تکون داد تا اینکه نور چراغش در تاریکی ناپدید شد ...

شد کار هر پنج شنبه مون ... میومدیم به میلفورد و لورا و هاروی رو به نظاره مینشستیم ... باز کافه و سینما و نمایشگاه گل و گیاه ... حتی وقتی سوار قایق دو نفره شدن و هاروی پارو می زد و لورا دستشو کرده بود تو آب رودخونه ، ما هم دو طرف قایق نشسته بودیم و شاهد حرفاشون بودیم و افتادن هاروی در آب و خیس شدن ... و برای خشک شدن ؛ اتاق و خلوت دنج و بخاری ... ما روی شعله های بخاری بودیم وقتی که هاروی گفت چشمان کشیده ؛ نوع لبخند زدن و خجالتی بودن لورا رو دوست داره و نوع خندیدنش به جوک هاشو ... و دوست من دید ، مثل یک دختر مدرسه ای شدن لورا رو ؛ اونها رو دید تکیه داده به نرده ی یک کشتی و خیره به اقیانوس و ستاره ها ؛ زیر نور مهتاب در یک ساحل استوایی ... و وقتی روی پل رودخانه ای در روستا ، هاروی لورا رو بوسید ؛ نفس های گرم لورا بیشتر به صورت دوست من میخورد تا گونه های عرق کرده ی هاروی ... و دوست من ، دید و دید و دید و فهمید ...

هفته ی بعد وقتی که لورا همچون دزدی از خانه ی دوست هاروی ، ناکام از معاشقه ای نیمه کاره با او ، فرار میکرد ؛ دوست من بیشتر از آن دو از این ناکامی رنجید ، و ای کاش می دیدید شرم او را که کم از شرم لورا نداشت و کاش می شد که ببینید چون پروانه گرد لورا می گشت ، وقتی که او شرمسار از آن وضعیت ، به هر سو پرسه! می زد ... و به نیمکت خالی میدان خالی و کافه ای خالی تر پناه آورده بود ... و او که چند هفته پیش تر گیلاس را در مشتش خرد کرده بود ، از شنیدن خبر رفتن هاروی به ژوهانسبورگ و اتمام این "برخورد کوتاه" ، چون لورا ، گریست!

و آخرین قرار ما چهار نفر ، آخرین پنج شنبه ی ماه اوت سال 1945 در میلفورد و کافه ی بریل بود ... وقتی که هاروی ، دست بر شانه ی راست لورا گذاشت و رفت ؛ من در حال رهایی از تور ارزان ترین بدکاره ی کافه بودم و دوستم ، در سکو بغض بر گلو داشت ... به سکو که رسیدم ، هاروی رفته بود ؛ لورا در کافه غش کرده بود و دوستم ، بی خداحافظی ، به سمت سکوی سوم می رفت تا از قطارش جا نماند ... می رفت ؛ بی آنکه شانه ی راستش ورم داشته باشد ... میرفت به سمت قصه ی اصلی زندگیش و میدانم که فردا صبح ، قهوه اش را با دو کلوچه ای میخورد که همسرش برایش تازه پخته ... و بخشیده است ...

 

چیزی شبیه به پلات است ... پلات ، پیرنگ ، طرح ؛ زندگی ... زندگی حقیقی چون پلاتیست که قصه ی اصلی بر آن مینشیند و خرده قصه ها بر آن سنجاق ... من میگویم یعنی پرسه زدن ممنوع ... یعنی آمده ای که بفروشی ... چون قصه ای که دوستم به من فروخت و من که خود فروشنده بودم و نه خریدار ؛ چیزی جز شاهکار دیوید لین برایش نداشتم ... قصه ی لورا و هاروی ، پنج شنبه ها در میلفورد ... نه قصه ، که خرده قصه ای دو ماهه ؛ سنجاق شده بر قصه ی اصلی زندگی لورا ؛ که زندگی اصلی ، فرد است که شب ها در کنارش می خوابد و مارگارت و باب که بچه هایش هستند ... پرسه زدن های میلفورد تنها دو ماه عمر داشتند و به سال هم نکشیدند ... پرسه هایی که از خرده قصه ها می آیند ... خرده قصه هایی که از یک خرده سنگ شروع میشوند ... خرده سنگی که میرود بر چشم و برای لحظه ای چشم میبندی بر دنیا و حقیقتش ... کوتاه ، چند لحظه ، چند ثانیه ، یا نهایت چند روز ... اما سرانجام باز میکنی ؛ به روی زندگی ، حقیقت و پلات ... رویا تنها همان چند لحظه ای بود که چشم بسته بودی ، که رویا را تنها با چشم بسته میتوان دید ... همان لحظات شیرینی که خرده سنگ در آنها بود ... که اگر باز کنی ، دردت می گیرد ...



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت