صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳

دست به دست، میدهیم و میرسانیمش به شما ...

"بلند است و کسالت بار! میدانم ؛ اما بخوانید ؛ برای پسران پارسی ست که تا چندی دیگر مسافران برزیل اند ؛ در یک ظهر گرم تابستانی!  سفیران ما ..."

 

هرکه سینما میداند ، قصه مینویسد و درام خلق میکند ؛ فوتبال را می فهمد . فوتبال نه فقط تکنیک و تاکتیک و سانتر از جناحین و 1-3-2-4 لوزی با مهاجم کاذب ؛ که خود زندگیست!  سینمائیست با پرده ای سبزرنگ و گاه 140 هزار صندلی . تئاتری که بازیگران بدون تمرین و داشتن کارگردان و پی.اس نویس ، بداهه اجرا میکنند . به سینما نزدیک تر است چون شبیه به فیلم میتواند بگریاند و بخنداند ، و چون سینما محبوب است  چون قهرمان دارد و جادویی به اسم همزادپنداری . همچون سینما ستاره دارد ، رقابت دارد ، مافیا دارد ، چهره ی محبوب و منفور و مسابقاتی جهانی . از هر ده پسربچه شاید تنها یکی قهرمانش پاچینو در بعدازظهر سگی باشد و نه تای دیگر در رویایشان یا پله اند یا مارادونا یا مسی . در یک کشور جهان چندم که شادی سخت یافت میشود آنچه مردم را شاد به خیابان میکشاند ، نه اسکار است ، نه نوبل و نه حتی طلای المپیک ، که تنها یک برد در یک مسابقه ی فوتبال و رفتن به جام جهانیست . افزایش توریست ، پیشرفت اقتصاد ، شادی و امید عمومی و حتی بهبود فرهنگ و سیاست ، همه اتفاقاتیست که میتواند با فوتبال برای هر کشوری رقم بخورد و برای هرکدام هم میشود ده ها مقاله ی چندصد صفحه ای نوشت ؛ که هر کدام متخصص خود را میخواهد ... من اما تنها میخواهم از گوشه ای از آن بخش غیر تاکتیکیش بنویسم ... از آن بخشی که چون سینما ، جادو میکند ؛ از جادوی همزادپنداری ؛ از اشک ها و لبخندها ، و امید و رویا ... امیدی که هیچگاه واهی نبوده و نخواهد بود ... از ردیف انسانهایی که این بار با پراکنده گی فرهنگی و اجتماعی بیشتری به نسبت سینما یا تئاتر ؛ با اختیار و نه اجبار ؛ کنار هم مینشینند و ردیف دست هایی که یکسان و هماهنگ یا تشویق میکنند ، یا اعتراض ، یا دعا . و چه زیباست که میتوانی از برد قهرمانت به وجد آمده و بلند شوی و هورا بکشی و یا از باختش اشک بریزی ؛ چون میدانی فیلمنامه را خود قهرمانانت همان جا و بداهه نوشته و اجرا کرده اند و دیگر دست باند و مافیا و ارشاد و سانسور هم در کار نیست و زیباتر اینکه خودت ؛ خود خودت مهمترین بخش این نمایش هستی ، با همان دست و اشک و لبخند ، در کنار کسی که نمیدانی کیست اما هر دو رویایی شبیه و امیدی واحد دارید ... تنها میخواهم از آن بخشی بنویسم که چون سینما ، خود زندگیست ...

 

همه چیز از یه ظهر تابستان شروع شد ... روزایی که من دختر بودن رو برای اولین و آخرین بار تجربه کردم!  زدن برق لب labello ی خواهرم آخرای شب و اون بوی بادومی که بعد بیست و خرده ای سال هنوز زیر دماغمه!  ظهرهای گرم و بلند تابستون و کوچه و خیابونای خلوت و آروم ، اجازه ی سروصدا و استوپ هوایی و هفت سنگ و بالابلندی و گانیه! به ما نمی داد ... هرکس میرفت پشت بوم خونه شون و بادبادک ها بودن که یکی یکی می رفتن هوا ... استاد بلامنازع درست کردن بادبادک بودم ... مراحل مشخص بود اما دو قسمت فوت کوزه گری میخواست ... یکی میزان قوس حصیرمیانی به نسبت ابعاد روزنامه و بلندی دنباله ها ، و دیگری طریقه ی مهارش روی بادبادک با غلظت خاصی از سیریش که درست کردنش قلق داشت ... بیست و خرده ای سال پیش ، ظهرهای تابستون ، بلندترین کوچه ی فاز 2 ، میشد یه کشتی پرنده که بچه ها با بادبادک هاشون ، اونو توی آسمون پرواز میدادن و من ناخدا بودم!  ناخدای وظیفه شناسی که لحظه ای عرشه رو ترک نمیکرد و به کابین نمیرفت تا نفسی تازه کنه و نتیجه ، لب های خشکیده و ترک خورده ی من بود که شب ها برای التیام ، بوی بادوم میگرفت ... اما همه چیز از یه ظهر عجیب شروع شد ... وقتی که تصمیم گرفتیم بالاخره رویای دیرینه مون رو که هر بار به یه علتی به حقیقت نمیرسید ، محقق کنیم ؛ رویای به باد دادن یه بادبادک بزرگ ؛ خیلی بزرگ ، با نخی اینقدر بلند که وقتی قرقره میرسه به آخر ، بادبادک تو آسمون بشه یه نقطه ... گاهی نخ پاره میشد ، گاهی حصیر تاب خورده ی مرکزی می شکست و بیشتر وقتا ، بخاطر هیجان بادبادک باز کله میکرد! ...

هرکس پاتک زد به وسایل خیاطی مادرش و به اندازه ی شهامتش نخ و کاموا کش رفت ... تمام حصیرای روی گلخونه ی سرهنگ رو غارت کردیم و تنها برای احترام یک حصیر به همراه تلی از نخ و پارچه(متصل کننده ی حصیرها به هم) جا گذاشتیم!  همه ی روزنامه ها و سیریش هامون رو یکی کردیم و جمع شدیم پشت بوم خونه ی شیرین ... و آرش ، برادر شیرین که از همه مون 3،4 سالی بزرگتر بود به عنوان میهمان تازه ، شد ناخدای جدید کشتی ... نزدیک به دو ساعت درست کردن اون بادبادک غول پیکر طول کشید ... برای قوس وسط از چهار حصیر آغشته به گریس استفاده کردیم و قرقره رو با شش رشته نخ و سه رشته کاموا تنیده به هم مسلح کردیم ... هرچی به آخرای کار نزدیک میشدیم میدیدم که اون لحظه ی رویایی کم کم داشت به حقیقت میرسید ...

بادبادک رو به باد دادیم و همه روی عرشه به ناخدایی آرش ایستادیم و قرقره رو تو دستامون گرفتیم ... رفت بالا ... بالا و بالاتر ... 10،12 تا بچه ی شیطون نخ بادبادک رو گرفته بودن دستشون و با سر و صدا و جیغ و خوشحالی از این سمت بوم به اون سمت بوم میرفتن ... شاید ده متر ، شاید پنج متر ؛ یا شاید یک متر و حتی یک سانت مونده بود تا نقطه بشه که همه با شنیدن یه صدای غریب سرنخ رو ول کردیم و به سمت صدا برگشتیم ... لعنت به اون ظهر تابستون که همه چیز از همونجا شروع شد ... شیرین پرت شده بود کف حیاط و از هوش رفته بود ... زیر پامون ، سفت نبود! ...

تا دو هفته هیچ بچه ای حتی بعدازظهرها هم حق رفتن به کوچه نداشت ... سرهنگ همه ی بادبادک هارو جمع کرد و برد پرت کرد ته انباری مغازه ش و آرش ؛ آرش شد شبیه یه مرد میانسال آرمان باخته که افسردگی داشت از پا درش می آورد ...

یک سالی گذشت ... فراموشی ؛ شاید این بزرگترین نعمت بشر هم کاری ازش ساخته نبود ... کوچه شده بود بی روح ، دمغ ، مرده ... کوچه شده بود یه کشتی به گل نشسته ... همسایه ها می اومدن ، میرفتن ؛ حتی حالا بعد از یک سال ما بچه ها هم توی کوچه بازی میکردیم اما ، نه اونجوری که باید ...

کوچه مون تیم فوتبال داشت ؛ نوجوونای 3،4 سال از ما بزرگتر ... تابستونا زیاد میشد که تیم کوچه های دیگه بیاین برای مسابقه ... اون سال یه دوره مسابقه افتاد ... همه با هم بازی میکردن تا آخر قهرمان مشخص میشد ... آرش هم عضو تیم بود ؛ گاهی میومد و بازی میکرد ... گاهی بود ، گاهی نبود ... اگرم بود ؛ خودش نبود! ... یه روز قرار شد یه تیم بیاد از کوچه ای که ما باهاشون سر جنگ داشتیم! ... در عالم بچه گی ، بدمن قصه مون بودن ... بچه شر و بچه پررو کم نداشتن ... از اونایی که باید زنگ آخر باهاشون قرار میذاشتی و تو راه برگشت از مدرسه کوله رو مینداختی زمین و مثه دوتا گوله کاموا قل میخوردین تو عرض خیابون ... بدمن قصه ، بدمن قصه است ؛ مهم نیست چند ساله ای و قصه ات چیه ... بچه های اون کوچه ؛ بچه پرروهای اون محل ، درست اون لحظه و اون ثانیه بدمن قصه ی ما بودن ... جنگمون از سر فرقه گری و تعرض به خاک هم و مناقشه بر سر یک جزیره یا تردید در رفتارهای صلح آمیز نبود ؛ قصه از تابستون 2 سال قبلش شروع شد که وقتی آرزو با دوچرخه ش رفت به کوچه ی اونها و اونجا زنجیر چرخش افتاد ، پسرای اون کوچه واسه انداختن زنجیرش زیادی معطل کردن!  و ما اون روز باید پوزشون رو میزدیم ... باید میبردیمشون ... باید تیم بچه پرروها رو میبردیم ... با آرش ...مسابقه ساعت 6 بود ...

دور از چشم بزرگترها همه رو جمع کردم ... همه ی اون ده نفر حاضر در حادثه ی ظهر تابستون سال قبل ... ناخدای اول بازی داشت و ناخدای دوم میخواست با ملوانانش دوباره ، کوچه رو زنده کنه ... برای چشم های ترسیده و وحشت زده شون تنها یک جواب داشتم ؛ "به من اعتماد کنید!" ... بازی ساعت 6 بود ... همه ساعت 4 ، حیاط خانه ی ما جمع بودن ... یک ساعت بیشتر فرصت نداشتیم ... سرهنگ مغازه شو 5 باز میکرد!

اولین دروغ رو نیلوفر گفت ... به خونه رفت و به مادرش گفت که شب قبلش خواب دیده مادر شده اما بچه ش یه توپ فوتباله!  گریه و زاری که همین الآن باید کوکب خانوم ، زن سرهنگ ، بیاد و خوابش رو تعبیر کنه ؛ کوکب خانوم تعبیر خواب بلد بود ... حواسش بود که نذاره مادرش زنگ بزنه و سرهنگ از خواب بپره ؛ پس خودش اومد و کوکب خانوم رو کشون کشون به خونه شون برد ... تو این فاصله من خودمو به پشت بوم سرهنگ رسوندم و پشت گلخونه ش کمین کردم ... قرار بود ساسان علامت آخرو بده ... اگر سیب مینداخت یعنی سرهنگ خوابه و وضعیت سفید و اگر پرتقال مینداخت یعنی سرهنگ بیدار شده و ما گیم آور بودیم ... ناهید خودشو به دل درد زد ... از اون دل دردایی که کارت به بیمارستان نمیکشه و باید بی معطلی طبیب به بالینت بیاد ... آرزو که اعتراف دروغینی از خوردن قارچ های باغچه شون به مادر ناهید کرد ، رفت و کشون کشون پرستو ، دختر سرهنگ رو که طبابت میخوند به بالین آرزو برد ... مهیار با همون سن کم و صورت خوشگل و دخترونه ش شر کرد!  چون قدش نمیرسید رفت روی چرخ لبوفروش سر کوچه و خوابوند توی گوشش! بعد پایین اومد و سوت کشید ... فرزاد که سوت رو شنید رفت و کشون کشون پرویز ، پسر بزرگ سرهنگ رو برد سرکوچه و تو راه گفت که لبوفروش قصد کودک آزاری مهیار رو داشته!  پرویز ، خاطرخواه مهسا ، خواهر بزرگ مهیار بود ... امان از جیب پر پول ، قوت بازو و دل دریایی سرهنگ ؛ که هنوز یه پسر و دختر دیگه تو خونه داشت ... پدرام چهار ساله رو نسترن به بهانه ی بازی با برادر کوچکش از شبنم ، دختر دیگه ی سرهنگ قرض گرفت! و خود شبنم رو قرار شد که بهروز به بهانه ی دیدن لباس جدید خواهر بزرگش از قلمروی سرهنگ بیرون بکشه ... قرار بود بهروز که کارش تموم شد و آخرین محموله رو سالم به خانه شون رسوند و از خواب یا بیدار بودن سرهنگ مطلع شد ، سیب یا پرتقال رو به حیاط خونه ی ساسان بندازه و ساسان ، همسایه ی دیوار به دیوار سرهنگ هم اونو به پشت بوم سرهنگ برای من ... 45 دقیقه ای پشت گلخونه ی سرهنگ کمین بودم که دیدم پشت هم انجیرهای باغچه ی ساسان ایناس که به سمتم می آید!  در معاهده مون تعریفی از انجیر نداشتیم ، اما عطش پیروزی بر بدمن های قصه ، منو از راه گلخونه به خونه ی سرهنگ رسوند ... به هال که رسیدم به نظر اومد همه چیز طبق نقشه س ، اما دستم به دستگیره ی اتاق سرهنگ بود که شبنم روبروم سبز شد!  شبنمی که هم سن این روزهای من بود و منی که اون زمان تنها 10 سال داشتم ... من که تازه اون زمان پی به معنای انجیر برده بودم ، بعد از بیست و اندی سال ، هنوز هم نمیدونم اون جمله با کدوم فلسفه ، بر کدوم منطق و از کدوم نقطه ی مغزم تراوش کرد که گفتم : "دوست دارم شبنم! ببین بخاطر گفتنش رو در رو ، بدون مزاحم ، چشم تو چشم ، تا کجا اومدم!" ... به نظر صداقت موجود در کلامم ، صداقتی که جز اون هم از بچه ای با سن من انتظار نمیرفت! و منقلب شدن دختری با احساسات پاک از شنیدن این جمله ی بی آلایش و بی پیرایه ، شبنم رو بغض کرده به سمت انباری خونه ی سرهنگ کشوند تا اشکهای پاکش رو همونجا در پی کشف این عشق ناب جاری کنه ... کلید مغازه ی سرهنگ رو میشناختم ... اما قبلش ، ساعت زنگدار تنظیم شده روی 5 ، ساعت مچی و ساعت دیواری اتاق سرهنگ رو یک ساعت به عقب کشیدم و بعد آروم ، کلید رو از جیب کتش برداشتم ...

توی راهروی خروجی بودم که دیدم شبنم با عصبانیت و چیزی در دست داشت به سمتم میدوید ... به کوچه که رسیدم ، آمبولانس اومده بود که ناهید رو به بیمارستان ببره ... زن های مسن همسایه همه جلوی خونه ی نیلوفر جمع بودن ، انگار تعبیر خوابش اومدن زلزله در شهر بود ... پدر ساسان با کمربند دنبالش بود که چرا همه ی انجیرهای باغچه رو نرسیده کنده و حیف کرده ... پدرام 4 ساله ، تنها و بدون مراقب در کوچه پرسه می زد ... مهیار و فرزاد با صورت هایی سیلی خورده و لبوشده ، دعوای خونین پرویز و لبوفروش رو نگاه میکردن و شبنم ، چون جان وین در فیلم چه کسی به لایبرتی والانس شلیک کرد جان فورد ، وسط کوچه ایستاده بود و با تپانچه ی سرهنگ ، سایه هامو با تیر میزد ... و من که در یک سال گذشته ، هیچ ظهر تابستونی رو به خاطر نداشتم که کوچه مون به اون شلوغی باشه ؛ اما تنها ، به کم کردن روی بدمن های قصه فکر میکردم ؛ با امید به برگشت زندگی به ساق پای ناخدای اول کشتی کوچه مون ، آرش ...

به مغازه ی سرهنگ که رسیدم ساعت 5 بود ... طبق معمول باید اون موقع سرهنگ مغازه رو باز میکرد ... صاحب مغزه ی بغل با تعجب نگاهم کرد ... و آخرین دروغ رو من گفتم ... در جواب خود سرهنگ کجاستش گفتم : "چک بی محل داده دست مشتری ؛ مأمور اومده در خونش ؛ به من کلید داد بیام براش سند مغازه رو ببرم!" ... یکراست به سراغ انباری رفتم ... اونجا بودن ... همه ی بادبادکا و اون از همه بزرگتره ... اون لعنتی! ... خاک گرفته و وارفته ... اندوه رو شفاف توی دنباله هاشون میدیدم ... ملوانانم همه درگیر ماجرایی شده بودن و تنها بودم ... لعنتی رو برداشتم و زدم بیرون ... صاحب مغازه ی بغل که ما رو دید ، گذاشت دنبالم و من مغازه رو نیمه باز با مرد همسایه رها کردم ... لعنتی اونقدر بزرگ بود که پنهون کردنش چهار مرد درشت جثه می خواست ... حتی اگه زیر پیراهنمم جا میشد ، با اولین باد هر دو به هوا میرفتیم ... از سرکوچه پنهونی که نگاه کردم ، دیدم هنوز شلوغه ... نیم ساعتی چرخیدم و برگشتم ... شلوغ تر شده بود! و بچه پررو ها هم اومده بودن و داشتن گرم میکردن ... و در نهایت ، با فکری نیمه پخته و شاید خام ، که پخته گی اقتضای سنم نبود ؛ با داشتن امید و رویایی ، به سمت فاز 3 حرکت کردم ، فاز 3 که امروز پره برجهای قد و نیم قده ، اما اون زمان ، فقط برهوت بود و بیابون ...

 

همه ی کارشناسان میگویند فوتبال را باید از پایه آموخت ؛ مثل هر حرفه ، تخصص یا هنری ... و باید عاقلانه بازی کرد و نه با احساس ... میگویند فوتبال ما چون آکادمیک نیست ، بازیکنان تاکتیک پذیر نیستند و از یک جایی به بعد بازی از دستشان در میرود ... به نظر هم درست میگویند ... و معتقدند منطق فوتبال است که ما در بهترین حالت تنها با یک تساوی و دو شکست به خانه آییم ... و هرگاه حرف از امید میشود ، تأکید دارند که امید واهی ندهیم ...امسال برخلاف دو دوره ی گذشته به آمریکا میرویم و از قضا به آن جنوب ترهایش! ... گروه عجیبی هم داریم ... بوسنی ، زادگاه امیر کوستوریتسا و قصه ی مردمانی که برایمان آشناست ؛ شلاق مذهب و کاتولیک ها و فشار سیاست و کمونیست ... بی شک تفریح مردمان نیجریه از ما کمتر است و آرزوهای مردم بیشتری از این کشور در برزیل خلاصه میشود ... و آرژانتین با تاریخی که باز برای ما بیگانه نیست ؛ آشوب و اعتراض و برنتافتن ...

فوتبال را تنها از تلویزیون دیده ام و تنها یک بار به استادیوم رفته ام ... در بچه گی استاد بلامنازع لایی خورهای کوچه مان بودم و از فلسفه ی تاکتیک و ساختار و پایه و میانگین پاس سالم یک تیم در هر مسابقه و داینامیک تهاجمی هر تیم هم سر در نمی آورد ... اما امید را میشناسم! ... امید انتظاریست که از گره خوردن با زندگی شکل میگیرد و ، نه انتظاری صلب ... امید ، امید است و واهی و غیر واهی ندارد ... آنها که از سرخوردگی عمومی بعد از شکست میترسند و امید را تحریف کرده و شاخه شاخه کرده و شاخه ای را به واهی داده اند ؛ صلب فکر میکنند ... امید بخشی از زندگیست که اگر به موفقیت نرسید خود میشود زادگاه امیدی تازه برای توفیقی تازه تر ... کارشناسان درست میگویند ، پایه های فوتبالمان ضعیف است و عقل حکم به باخت ما داده ؛ اما حکایت امید ، حکایت دیگریست ...

این حکایت را به پسران پارسی ، سفیرانمان در برزیل ، در یک ظهر گرم تابستانی میگویم ... وقتی میروید ، اینجا هنوز هم غمزده و دلگیر است ... هنوز هم بر در خانه ها آمبولانس می آید و هنوز عده ای آخرتشان را با جادو و خرافه گره میزنند ... هنوز هفت تیر ها جمع نشده و هنوز بچه ها را میزنند و می آزارند ... هنوز هم کودکان بی سرپرست در خیابان های شهر پرسه میزنند و فال میفروشند ... هنوز هم همه باهم گلاویزند و بر سر هم فریاد میزنند ... هنوز هم عشق ، دروغین است و در خلوت خانه هاست و هنوز سیاست خفقان و زندانی کردن بلندپروازها رسم است ؛ کوچک و بزرگ ... هنوز کشتی این سرزمین از گل درنیامده ... اما امید ؛ که شاخه شاخه شده و واهیش کرده اند ، هنوز با هر جان کندنی شده زنده مانده و دست به دست میچرخد ... و بخشی از آن امروز در دستان شماست ... آن بخشی که خود زندگیست!  گروه عجیبی داریم و عجیب تر اینکه امسال میریم به سرزمین لاتین های شورشی ... میرویم به سرزمین پله و می ایستیم روبروی پسران مارادونا ... کیانوش عیاری که برای عاشقش بودن تنها دیدن یک قسمت از همان پنج قسمت سریال نیمه کاره ی "هزاران چشم"اش کافیست میگفت با آرژانتین مساوی میکنیم و دوتای دیگر را میبریم و تیم اول صعود میکنیم ... اما من میگویم ما هر سه بازی را میبریم! ... به شما قول میدهم پله و مارادونا فوتبال را با قلبشان بازی میکردند ... پس تنها با قلبتان بازی کنید و "به ما اعتماد کنید!"

 

اولین پرتو را خراسانی ها از سمت خاور می بینند ؛ قرار شده جاوید ، بلندقدترین مرد خراسان ، از نیمه های شب روی برجی 2734 متری که نجاران گلستانی از چوب جنگل های این سرزمین ساخته اند و به دست خراسانی ها رسانده اند برود و دیده بانی دهد ... صنوبر هشت ساله سه هفته است که تمرین کبریت کشیدن میکند ؛ با جاوید هماهنگند ؛ دست راستش را که مثل پرچم از بالا به پائین آورد یعنی شفق را دیده و صنوبر کبریت میکشد ؛ بر پنبه ها ... از دو ماه پیش تمامی مزرعه داران داراب محصول پنبه ی دشت هایشان را جمع کرده اند و به خراسان برده اند برای آن لحظه ... نورش باید تا البرز برسد ... بر البرز جمعیتی 200 نفره روی دوش هم رفته اند تا نور را ببینند ... بالاترین مرد که نور را ببیند با پاهایش به مرد زیرین اشاره میدهد و این سلسله تا آخرین مرد میرسد ... نفر آخر به پایش طناب بسته ؛ طناب وصل است به صدها منجنیق هخامنشی ... بر منجنیق ها نارنج گذاشته اند ... باغداران گیلانی تمام نارنج های زمستان پارسال را ذخیره کرده اند برای آن لحظه ... نارنج ها را میریزند بر رود تا برسند پشت سد کرج! گیاه شناسان کرجی گیاه نادری را این سمت سد کشف کرده اند که تنها وقتی جوانه میزند که پایش 3947 لیتر آب نارنج بریزند ... اما جوانه که بزند تا ثریا میرود ...در شیراز سه ماه و ده روز است که نیشکرها را به هم میبافند ... یک سرش را داده اند دست 800 مرد شیرازی و سر دیگرش را سیمرغ میبرد تا خورشید ... سیمرغ که به خورشید برسد ، مردان شیرازی رسیده اند به بندر و خلیج فارس ... از همان روزی که پوز ربع چشم ها را در سئول به خاک مالیدید ، آبادانی ها دارند بزرگترین دلفین اقیانوس را پرورش میدهند ... سر ستون نیشکر را که بگیرد میرود تا ته اقیانوس ؛ میبندد به راه آب دنیا و برمیگردد ... از خورشید خیالمان تخت است ، سیمرغ میبنددش به ستون نیشکر و گیاه پشت سد کرج! ... وای به حال خورشید اگر که بخواهد زور اضافه بزند! از یک سمت راه آب دنیا باز میشود و از سمت دیگر سد شکسته و همان یک چیکه آب پشت سد هم به اقیانوس میریزد و دنیا میماند بی آب و نابود است ؛ آنوقت او میماند و خدا! ...تقریبا همه ی درگیریمان با شب است و عشوه های هزار رنگ آن همه زرق و برق ...

ماه را میدزدیم! قولش را تبریزیها که به فلق نزدیکترند به کمک اصفهانیها و یزدیها داده اند ... پزشکان ، پرستاران ، خیاطان و رنگرزان غرب تمام عید را شبانه روز کار میکردند ... اول رنگرزان تک تک روپوش های پزشکان و پرستاران را مشکی کردند و بعد خیاطان چندلایه ، همه را بهم دوختند ... نادر را قرار است بر کهن ترین سرو تبریز ببندند و 265 مرد و زن تبریزی سر سرو را گرفته و نادر را چون تیر بر کمان به آسمان بفرستند ... به دستش قیچی سارای شش ساله را داده اند که ماه به ماه با آن ابروهای پدرش را کوتاه میکند ... نادر که به ماه رسید و نخش را برید! تمام اصفهان و یزد دور تا دور محصول کار غرب کشور را در دست گرفته اند و در کویر منتظر ...همین که بر دامنشان افتاد رویش را میپوشانند تا نورش نزند! ... برای نگهبانی از میان آن جمعیت میلیونی قرعه افتاد به مروارید سه ساله! با جغجغه اش میرود روی ماه و نگهبانی میدهد ؛ خیالمان تخت است ؛ از بابت غول کویر هم نگران نیستیم ؛ کویر فرشته ی نگهبان زیاد دارد ...

ستاره ی سهیل از بدکاره گیش است که کسی نمیبیندش! ...شب به شب با یک ستاره میرود اما هزاران سال است که چشمش پی ماه است! هر شب طبق سنت هزار ساله اش چشمکی به ماه میزند و وقتی ماه هم طبق سنت نیمه ی تاریکش را نشان میدهد ، با دیگری میرود ... پتیاره کافیست همان یک شب ماه را نبیند ؛ چنان سلیطه گی کند که همه ی کهکشان راه شیری بفهمند!  حاتم ، پول کاسبی یک سالش را داده به زحل تا عفریته را یک هفته ی کامل ببرد پیش خودش و در آن هاله و غبار دور خودش محوش کند تا چشمان هرزه اش جایی را نبیند ...

باقی ستارگان را میکشیم! کل بلوچ های کشور جمع میشوند و با یک فوت هماهنگ صادق را بر دوش خیام به آسمان هدایت میکنند! صادق از جغد میگوید و خیام از رباعی . به ساعت نکشیده ، همه یشان خودکشی کرده اند! ...

زحل که با سهیل سرگرم است! ... پلوتون هم دور است و چشمانش نزدیک بین اما برای احتیاط بچه های اهواز را به زحمت انداختیم ... قرار است با 28 لنج مجهز بروند به یکی از آن عرب نشین ها و 240 تا 250 رقاصه ی عرب را بیاورند ... میفرستیمشان شب تا صبح برای پلوتون برقصند ... یک در هزار هم اگر بخواهد چشم از آنها بردارد و آسمان مارا نگاه کند ، چشمان قرمز و حالی به حالی شده اش چیزی عایدش نمیکند ...

مریخ و ناهید را به یک شب شعر طولانی با حافظ و سعدی میفرستیم ... عطارد و مشتری را دعوت به شنیدن طولانی ترین قصه ی شهرزاد میکنیم و نپتون را که زبان آدم سرش نمیشود و با شعر و ادبیات میانه ای ندارد خرکش به کردستان میبریم و یه شب کامل میسپاریمش به دستان کردهای آن خطه ...اما اورانوس یک لات عیاش قلچماقیست که دومی ندارد! نه با زبان خوش رام میشود ، نه با دست زور ... شب به شب از منظومه های دیگر این راه گور به گور شده ی شیری ضعیفه ستاره های ساده و چشم و گوش بسته را می آورد و عیش و نوش میکند! ... به گمانم فردوسی را باید خبر کنیم ... من و رستم و برزین و کی قباد و گردآفرید سوار بر سیمرغ میرویم به سراغش!  جواب زور بازویش را آن سه مرد یل میدهند ، جواب رندیهایش را آن زن پهلوان و جواب دهن دری و فحش های رکیکش را من با واژه گانی که از برم! ...

دب اکبر تیز است ، زود شستش خبردار میشود ، اما برای دب اصغر شل است ... فریدون و فروغ را میفرستیم تا با زبان نرم ، دب اصغر را پائین بیاورند ... کمی سرش را با مسأله های ابوریحان گرم میکنیم و دب اکبر که به هوایش آمد و در خلوت زمین پیدایش کرد ، به هوای خیالی خام و داشتن شبی با دب کوچکتر از اکسیر زکریا سیرش میکنیم و بعد به وقت هم آغوشی ، انزلیچی ها را با تور و پارو به سراغشان میفرستیم! ...

 

وقتی میروید ؛ اینجا هنوز هم غمزده است ؛ هنوز هم کشتیمان گل را رها نکرده ؛ اما امید ، حکایت دیگریست ... هنوز هم زنده است و تحریف نمیشود ... به هر جان کندنی که هست نگهش میداریم ؛ در دلهایمان ، و دست به دست به شما میرسانیم ؛ آن بخشی را که خود زندگیست ... در آن ظهر گرم تابستان ترس به دلتان راه ندهید ؛ با قلبتان بازی کنید ؛ آنجا سرزمین لاتین های شورشیست ... شما هم بشورید ... گرینویچ میگوید روز آنجا شب اینجاست و جغرافیای اقلیدس میگوید آسمان ما ، نه بر بالای سر شما که یک نیم کره خاک و یک بغل هوا ، زیر پای شماست ... اما به ما اعتماد کنید! ... گوش گرینویچ را پیچانده ایم ، دست و پای نصف النهار مبدأ را بسته ایم و استوا را از بند دو قطب درآوردیم و به فضا فرستادیم ... تنها اگر لحظه ای دلتان لرزید نگاه کنید ؛ به بالا ، به آسمان ؛ میبینید ؛ تمام ساعت های زنگ دار و دیواری دنیا را عقب برده ایم ؛ خورشید به ضمانت خدا بالای سرمان زنجیر شده ؛ شب و تمام زرق و برقش را خاموش کرده ایم ، و اینجا هم ظهر تابستان است! و ما ، همه باهم ، بادبادکمان را به باد داده ایم ... نگاه کنید ، میبینید ، نقطه است ، آنقدر ریز که تنها شما یازده پسر خوب پارسی میبینید ... نترسید ؛ کله نمیکند ... رویای شیرین! یست ؛ میدانم ؛ سر طناب را داده ایم دست دختری که بیشتر از بیست سال است برصندلی چرخدار مینشیند ؛ نترسید ، زیر پایش سفت است ، از زمین تکان نمیخورد! ... مطمئنم میبرید ؛ شاهدم آرش است ؛ و آن ظهر تابستان ؛ وقتی که از کوچه ی مان کمی دورتر در آسمان پیدا بود ؛ یک نقطه ؛ تنها همان یازده نفر دیدیم ... و شیرین ؛ که یک سال بود از خانه تکان نمیخورد ؛ دست آخر برای دیدن رویایش به کوچه آمد ... شیرین ، رویای دیرینه اش را دید و آرش ، رویای شیرینش را و بعد ؛ روی بچه پر رو ها را کم کرد ...

   



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت