صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳

 برای سوفیا لورن 

شاید چون راه رسوخ به ذهن و جسم شان را نبسته اند! _که نیروی محرکه ی ذهن در جسم نهان است و قلب تپنده ی جسم در ذهن_ ؛ که حتی پیش قدمند برای این ضیافت سالکانه! نه از بدکاره گیشان، که بدکاره گی ظاهریست. نویسنده و شاعر، از سر یک حس کاوشگر عالمانه _بخوانید ابلهانه ی از سر ناچاری_ هر صبح تا رسوخ نکند به ذهن و جسم دیگری، تا شب قلمش نمی چرخد، و "آنها" برایشان محبوبند شاید چون راه رسوخ را نبسته اند. و این راسخان عالم برای هم آوردن سر و ته این ماجرای به کاغذ نشسته، به اندازه با واژه و روان و فلسفه و ذات طغیانگر داستان گلاویزند، تا دیگر حوصله ای نباشد برای هر صبحشان که با دشمنان رسوخ هم رو در رو شوند و این است که در قلمروی تاریخ، از آن سو تا جایی که زور دید تاریخ می رسد تا این سمت که ثانیه به ثانیه به آن اضافه می شود، "آنها" محبوبند؛ محبوب شاعران و نویسندگان؛ بدکاره ها، که بدکاره گی ظاهریست.

و تاریخ در حال ثبت دیگری بود، وقتی که در رم، یک ناپلی، با شکمی جلوآمده از تماسی نامشروع در کشوری معلق بین کلیسا و تانک و گندم و "کمدی"(فرزند از همه ناخلف تر و نا مشروع تر آن زمان، ماحصل یک هم آغوشی سه گانه: مذهب، جنگ و فقر) فرزندش را بر زمین می گذاشت. صیدش برای کارلو پونتی کهنه کار ارزان بود، اما ارزانی تنها ظاهریست؛ وقتی که مدرسان کمپانی در اولین دقایق آموزش فهمیدند اغواگری نه سه شاخه، نه هفت شاخه و نه چهارده شاخه که به تعداد زنان متولد شده ی تمام تاریخ شاخه شاخه است و بهای او که همه را میداند بس گزاف؛ از اغواگری بانوی ثروتمندترین مرد رم تا اغواگری یک کولی ناپلی. و بعد، عالمان کاوشگر بی چاره، برای دمیدن روح به جسم به کاغذ نشسته یشان، به صف شدند؛ و تاریخ، تازید؛ و سینما، عریان شد؛ و تا امروز، که ثانیه به ثانیه به عظمت بطن بدکاره های تاریخ افزوده می شود؛ کمتر کسی ست که به خاطر آورد، باز هم یک کولی ...



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت