صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳

خاطره گاهی تا ابد، یک متری ما میماند و تکانی نمیخورد! خیلی دور، خیلی نزدیک ...

 

خاطره ی 27 مهر 88 ساعت 6 عصر، انتهایِ پارکِ ساعی رویِ پیچِ منتهی به فرهنگسرای بانو همیشه خاطره است و ماندی اما یادش؛ یادش این روزها که یک کم از کمی بیشتر، و کمی از خیلی کمتر، از آن روزها گذشته و حالمان؛ نه! حالم، خیلی از کمی بیشتر و کمی از خیلی هم بیشتر خراب است؛ خراب نه! گرفته هم نه! غریب است؛ غریب است!! هم حالم و هم یادش، غریب است... . یادش و در پی اش اطمینان از دست نیتافتنی بودن نه آن خاطره که آن دوران، آن روزها و از همه مهمتر آن حس و حال، غریب است.

کی حوصله ی وراجی های نوید را داشت؟! مایه ی شرمندگی و آبروریزی بود. آرزو به دل ماندیم که یک جای آبرومند ببریمش اما لوی مان ندهد. از در به در دنبالِ نخ و سوزن گشتنش در دیزین به سببِ پاره شدنِ خشتکش تا دری وری گفتن های فلسفی اش به رضا کیانیان از روی جو زدگی هنری در روزِ افتتاحِ گالریِ عکسِ استاد. اما یک چیز را راست میگفت! میگفت بار اول که می آید، می نشیند، چایی، نسکافه ای، چیزی می خورد، ترانه ای گوش می دهد، آرشیوِ فیلمی دوره می کند و نگاهی به کتابخانه می اندازد و باز می نشیند، باید از زاویه ی نگاهت؛ از زاویه ی نگاه تو که به فاصله ی یک متری کنارش نشسته ای، آخرین چراغِ پلکانِ فانوسِ دریایی، پشتِ پنجره ی اتاق از زیرِ هلالِ لاله ی گوشِ راست اش مشخص باشد! اگر نباشد؛ اگر چراغی از پلکان در خفا بماند؛ اگر پلکان تمام نشود و فانوس خاموش بماند، باید فکر بوسه و هم آغوشی را از سرت بیرون کنی! ...

هنوز شهرداری، رویِ جاده یِ منتهی به فرهنگسرا وسایلِ ورزشی نذاشته بود. وسایل ورزشی، وسایل بازی؛ همین آهن پاره هایی که همه آویزانش اند. اما ما خودمان بازی داشتیم. "خر، صندلی، شبرنگ"... بازیِ خر، صندلی، شبرنگ... زیرِ پنجره هایِ آهنیِ منکرات به خط می شدیم؛ شبیه به دویِ نیمه استقامت 1500 متر. از اولین رهگذر کلمه ای را میخواستیم و او با اقامه ی کلمه چون داور خط استارت، شروعِ مسابقه را اعلام می کرد. اولین کسی که می توانست زودتر از دیگران، جمله ای از بزرگانِ تاریخ که شاملِ کلمه ی موردنظر باشد را بگوید پیش می افتاد. همزمان با نقلِ جمله یک گام به جلو برمی داشت و دیگران تکان نمی خوردند. بعد یک کلمه از خودش می گفت و بازی برایِ دیگران به همین شکل جلو میرفت و خودش دورِ حکمیتش را استراحت می کرد تا دور بعد. به پیچ که میرسیدیم شبیهِ دوهای 1500 متر همه به سمتِ خطِ بغل حمله می کردیم تا مسافت کمتریِ را تا خط پایان طی کنیم. تنها زمانی که از وراجی هایِ نوید راحت بودیم همان لحظات بود. مثلِ یابو می ایستاد و قدم برداشتن و جمله گفتن دیگران را نگاه میکرد. اولین نفر خر بود! خر یعنی بزرگ؛ بزرگ، برنده... پاداشِ بزرگ، ایستادن بر یکی از صندلی هایِ بتونیِ آن چیک تو چیک خانه یِ روبرویِ فرهنگسرا بود، و ما که صندلی را به دوش میگذاشتیم تا بزرگ، تنها ناظرِ فانوس دریایی و تمامِ چراغ هایِ روشنِ پلکان هایش در آن جمع و حتی شهر باشد؛ مایی که زیرِ بارِ صندلی، تنها به نظاره یِ چهره یِ شگفت زده یِ بزرگ می ایستادیم! ...

حتمن یادت هست، اولین بار که آمدی! نشستی، چای خوردی، "مای کانفشن"ِ جاش گروبان گوش کردی، از هیچکاک و فورد تا لینچ و لوچ را دوره کردی، درِ آن کتابخانه یِ گل گرفته را صد بار باز کردی و بستی و کتاب جا به جا کردی و باز آمدی و نشستی. و بعد_مهر بود، 27 مهر 88، ساعتِ 6 غروب_ کلاهِ بانی و کلایدی ات را از سر برداشتی و بعد، خرمنِ موهایت برسرم هوار شد! نه گوشی ماند، نه هلالی، نه لاله ای، نه چراغی و نه فانوسی! تنها سیاهی بود، سیاهیِ شب، سیاهیِ ...

هنوز حتا صندلی هم نداشت، جاده ی منتهی به فرهنگسرا. تنها ما بودیم و جاده و پیچ. همه ی حواسم به پیچ بود. وقتی که همه حمله میکردیم به خط بغل. پِیِ اول شدن، خر شدن و بزرگ شدن نبودم. پی این بودم که سرِ پیچ، وقتی همه به هم می رسیم، من بینِ تو و آرش باشم! حواسم بود وقتی جمله بگویم که فاصله تان را بیشتر کند! کلمه ای بگویم که تو جمله اش را بلد باشی و او عقب بماند، یا برعکس؛ او جلو بیفتد و تو عقب بمانی؛ کلمه ای که او بلد باشد! ...

شاید_نه که حتمن، تنها شاید_ حالِ غریبِ امروزم، تقاصِ جمله های من درآوردی ست! که می بستم به نافِ کله گنده های تاریخ تا فاصله بیندازم! بینِ تو و آرش ...

اما هر چه که بود، از آن جمعِ 6،7 نفره، فانوس را، تنها یا تو می دیدی یا آرش... و من تنها، صورتِ شگفت زده یتان را ...

و این روزها، این روزها، عجیب است این روزها!... این روزها، هر بار، با گذر از کناره یِ بازی هایِ عاشقانه، می روم به انتهایِ پارکِ ساعی، رویِ پیچِ منتهی به فرهنگسرای بانو. پرت میشوم به خاطره یِ 27 مهر 88 ساعتِ 6 بعدازظهر. و یک چیز را خوب میفهمم. اینکه نوید راست میگفت!... فانوسِ دریایی، وقتی که حتا یه قدم، یک متر، بیشتر با من فاصله نداشتی برقی نزد... چراغِ پلکان هایش، زیرِ هلالِ لاله یِ گوشِ راست ات، حتا سو سو هم نکرد!... تنها سیاهی بود... سیاهیِ شب، سیاهیِ موهایت ...

 



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت