صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳

فرق میکرد کجایش با دیگر کجاها ...

 

دنیایِ راننده هایی که ماشینو به مسیرِ مسافر میتازونن فرق داره! ...
قبل ازاینکه تو سرتو ببری جلو و بگی: "فلکه دوم!"،
اون خودش سرشو بیرون آورده و گفته: "کجا؟" ...
"کجا" گفتشون فرق داره با "کجا"ی اونی که میپرسه تا ببینه اگه تو مسیرشی برات ترمز بزنه!!
یه جور "کجا"یِ بی مبدأ!
یه جور "کجا"یِ بی مقصد!
یه جور "کجا"یِ قدم به قدم!
انگار که جمله یِ "هرجا که بری" میزنه بیرون از "کجا"یِ دوست داشتنی شون...
یه جور "کجا"یِ هرجایی!
...
دنیایِ راننده هایی که به عشقِ مسافر چرخ میزنن ...
...
یه غروبی دلم هوایِ یه راننده ی این شکلی کرد...
وایسادم کنار خیابون و منتظر!
بیشترایی بوق میزدن!
بعضیا چراغ!
چندتایی خودشون پیش دستی کردن و پرسیدن: "مستقیم؟"
و تک و توک "کجا"هایی که "کجا"یِ محبوبِ من نبود!
...
دنیایِ راننده هایی که به هوایِ دل تو پا میزارن رو پدال...
...
خسته شدم و آروم قدم برداشتم
غرقِ دنیایِ خودم و این بار بی اعتنا به راننده ها...
بی هدف چرخ زدم تو خیابونا،
سرِ هر چهارراه، به سمتی رفتم که پاهام میرفت،
و دورِ هر میدون، تو مسیری افتادم که دلم میخواست،
یه دلِ هوایی و جفت پایی که وصل بود به هوایِ دلم...
...
دنیایِ راننده هایی که تا چیزی نگی، کوچه ها رو به هم گره میزنن!
...
همونجور بی اختیار رفتم و رفتم و رفتم...
لحظه ای بعد، دقیقه ای بعد، یا شاید چند ساعت بعد،
به خودم اومدم و نگاه کردم به اطراف!
شب شده بود...
و خیابون و کوچه ها غریبه بودن!
گوشه ای ایستادم و منتظرِ ماشین،
منتظرِ یک راننده!!
امّا چی باید میگفتم!
کجا بودم!
به کجا میرفتم!
و اصلن از کجا اومده بودم!
چیزی برایِ گفتن نبود!
تنها، ردّ ِ قدم هام بود که پشتِ سرم، رج خورده بود و رفته بود تا جایی که دلم هوایِ "کجا"یِ هرجایی رو کرده بود!
باز هم بوق و چراغ و مستقیم و "کجا"یِ دوست نداشتنی!
خسته شدم!
اما نایِ دوباره رفتن نبود...
سرشاخِ کلافه گیِ خودساخته ی خودم بودم که کسی چیزی گفت!
آشنایی غریب!
چیزی شبیهِ یه سوال!
نگاهم به سمتِ ردّ قدم هام برگشت!
اشاره ای به اون ها کردم و منتظرم موندم...
و لحظاتی بعد،
کسی کنارم ایستاده بود!،
...
دنیاشون فرق داره...
...
دنیایِ راننده هایی که پیاده میشن! و رویِ قدم های تو قدم میزنن!!
...
قدم به قدم میرفتیم و میرفتیم و میرفتیم...
میرفتیم تا برسیم به هوایِ دلم!
تا رسیدنِ به آشنایِ غریبی که گفت: "کجا!!"
...



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت