صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤

در دلِ هر داستان، داستانِ دیگریست؛ و این معمایِ بی پایان داستانِ زندگیِ ماست ...

 

 یک .

نه سال و شش ماه و یک روز ...

 

 دو . 

میگفت باید روز به روز شمرد،
بدونِ جا انداختن حتا یک روز،
شبیهِ پا به ماهی که روزِ زایمان را فهمیده ...
کهنه سربازی که تاریخِ حمله را میداند،
عشقِ فیلمی که تاریخِ اکران را،
نقّاش ساختمان و شبِ عروسی ...
میگفت باید روز به روز شمرد،
نه سال و شش ماه و یک روز ...

 

  سه .

برف شگون داشت،
هر بار که میبارید خاطره ای متولّد میشد،
هر بار که میبارید خاطره ای دیگر زنده میشد،
و هر بار که میبارید یک خاطره ی دیگر تکرار ...
پیرزن به طلسمِ خوشایندِ گیسوانش نگاه کرد،
دریغ از یک تارِ سپید،
رسواگرِ بزدل هایی که شبانه ردّ ِ سیاهِ بافته و تا کمر بیرون افتاده ی دختران را میگیرند ...
از تندیِ قدم هایِ شهوت آلودِ پشتِ سرش ترس نداشت،
تمامیِ ترس هایِ زندگی اش گوشه ی خانه تلمبار بود ...
یا بهتر،
تمامیِ ترس هایِ زندگی اش را گوشه ی خانه تلمبار کرده بود ...
یادِ شبی افتاد که او هم بود،
رمانِ سه جلدیِ محبوب اش را آورده بود و با اشتیاق میخواند
و گاه دست میبرد لایِ طلسمِ خوشایندِ همیشه سیاهِ او
امّا دست بردن لایِ موهایِ پیرزنی بیست و هفت سال بزرگ تر که لذّت نداشت!
کتاب خواندن برایِ کسی که عشقی بینِ تان نیست که کیفی نداشت!
و خوابیدن نزدیکِ خمِ زانوهایِ پیرزنی از طراوت افتاده که لطفی نداشت ...
و میترسید از بیدار شدن و بیزار شدن و رفتنِ نیمه ی شبانه ی او ...
همان جا بود،
میانِ دیگر ترس های تلمبار شده ی زندگی اش،
ترسِ رانده شدن ...
بلند شد و سویِ دیگرِ خانه رفت،
خیال و هوایِ رج زدنِ ترس هایش را نداشت
از آینه و شیشه ی جیوه ای رفت پشتِ پنجره و شیشه ی بی جیوه
برف میبارید!
از آن ها که میشد هر دانه را تا نشستن رویِ زمین دنبال کرد
از آن ها که میشد یکی یکی شمرد و غرق شد در خاطره ها
باز هم یادِ او افتاد
او که همیشه میگفت،
باید روز به روز شمرد!
بدونِ جا انداختنِ حتا یک روز!
دلش هوایِ بیرون رفتن و لمس دانه ها را کرد،
تا شمردن عددِ روزهایی که طلسمِ خوشایندی داشت،
حتمن تا رسیدن به آن برف تمام موهایش را سپید کرده بود!
نه سال و شش ماه و یک روز ...
برف شگون داشت ...



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت