صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤

برای او که اگر هنوز شوقی در صورتم هست، از دیدنِ صورتِ سنگی اوست. برای باستر کیتون ...

از نظر قاب و دیافراگم و شاتر و هنر عکاسی شاید این عکس ، عکس خاصی نباشه ؛ اما تا امروز برای من بهترین عکسه ... بهترین عکسه چون توش همه ی ما هستیم ... همه ی ما بدون استثنا ... به ترتیب : پریسا ، سمانه ، امین ، نازی ، کتی ، آرش ، مسعود ، محمد ، من و علیرضا ...

امشب عروسی علیرضاس ... ساعت 7:30 همه جمع میشن آریاشهر ، اول جناح ... 8 تا پسر و دختر احتمالا شیک و تو دل برو ؛ که از 6 فرسنگی داد میزنن ما داریم میریم عروسی! ... علیرضا یه رقیق قدیمی نیست ... مثلا از بچه گی و هم بازی کوچه ی خاطرات ... مثل بقیه ی عکس ، دانشگاه مارو بهم رسوند ... اما علیرضا همیشه رفیق بوده ... همیشه رفیق بودن حرف کمی نیست ... حتی رفیق بودن هم حرف کمی نیست ، چه برسه به همیشه رفیق بودن ... و علیرضا "همیشه رفیق" بود ... امشبم عروسیشه ... اما من قرار نیست برم! ... کسیم نمیدونه ... چراشو نمیدونم! ... انگار بی جواب موندن همین سواله که نمیذاره من برم! ... انگار اگه یکی پیدا شه و بگه چرا من نمیخوام برم عروسی بعد من میرم! ... تجربه ی یه حس جدید تو این سن برام دور از انتظار بود ... اما درست همین الان ، و همین لحظه گرفتارشم ... چیزی صدبار بدتر از ترکیدن! ... امروز ، جمعه ، 94.5.2 ساعت 5 بعد از ظهر .......

 

فضای خشن پسرونه ی جمع پنج نفره ی ما رو امین تلطیف کرد ... یه غروبی قبل از کلاس طراحی اجزا با نازی اومد وسط بساط نسکافه ی مزه ی آب جویی ما و گفت : سلام بچه ها ، معرفی میکنم نازی! ... ما هم گفتیم : سلام ، خوشبختیم! ... بعدشم خوشبختی ما طبق سنت تکمیل و تکمیل تر شد ... نازی رفت و پیغام خوشبختی ما رو ابلاغ کرد به پریسا و پریسا هلهله ی خوشبختی متقابلشو ارسال کرد سمت مسعود و باز ما خوشبختی مضاعفمونو صادر کردیم وسط جمعیتی خوشبخت و یکی با خوشبختی سرشار عازم شد سمت محمد و محمد خوشبخت تر از هروقتی پرید وسط همون بساط آب جویی ما که : سلام ، معرفی میکنم سمانه! و ما هم سلام ، خوشبختیم و پرتاب پیدار این بخت خوش برای بار سوم میون ولوله ی اعضای تیم خواستار خوشبختی و علی القاعده غروبی و علمی و جویی و آرشی که : "سلام ، معرفی میکنم کتی" و ما که : "به جون خودمون سلام ، خوشبختیم به خدا ، گندشو بالا آوردید دیگه ، بسه!" ... و بعد توقف موقت سلسله ی پراشتها و رام نشدنی خوشبختی برای نمایش باجنبه گی گروه خوشبخت ...

من و علیرضا ، انگار که نخودیای گروه خوشبخت باشیم! ... نه مال خوشبختی بودیم ، نه اهل خوشبختی! ... خوش بودیم به خوشی بچه ها ... فقط همین انگار ... خوش بودیم با خوشی بچه ها ...

 

پشت خط محمده... توی عکس محمد بین من و مسعود ایستاده ... همیشه سرحال ، همیشه باطراوت ، همیشه پیش قدم ... برنامه ای اگه باشه ، حتما محمد هماهنگ کرده ... "چی بدیم دکی؟!" ... دکی صدام میکنه ... احتمالا بخاطر عینک نیمه قطور و رنگ و رو رفته ایه که همیشه به چشم دارم ... "نمیدونم ، پول بهتره دیگه ... هرکی هرچقدر خواست" ... "زنگ زدم آرش میگه ما دوتا یه نیم گرفتیم" ... "خوبه اونم اما الان که دیگه وقت نیست" ... "آره ، تو چند میدی دکی؟!" ... "نمیدونم  ، 200 ، 300 ، 400 ..." ... "آقا با همه شور کردم رو 250 بستم ... نفری ... نازی و امینم باهم 500 ، اون دوتا هم که نیم گرفتن ... حله دکی؟! ... بالا ، پائین ندیم بهتره" ... "خوبه!" ... "چته دکی؟ بی حالی؟ عروسی علیرضاسا! ... حالا میام شارژت میکنم! ... دکی پس 250 ... برو حموم پمومو چادر چاقچولتو بکن ساعت شیشه ... یه ساعت و نیم دیگه روبرو گلدیس اون دست ... فعلا دکی" ....... خلسه وار و گنگ ، ثابت و خیره ، به عدد 250 فکر کردم ... هیچ مفهومی نداشت ... از نگاهم یه عدد بدون واحد بود و تصادفی ... مثلا 3247 هم میتونست تو اون لحظه درست همون بار رو برام داشته باشه ... اصلا باری نداشت انگار ... حتی تشخیص عدد بودنشم انگار ناممکن بود ... یه چیزی بود فقط ... نه اصلا چیزی نبود ... هیچی ... هیچ ...

 

یه غروبی بود ... اوایل آذر 87 به نظرم ... سرم گرم دنیای تصویر و ماهنامه فیلم و سینمانگار بود که تلفن زنگ خورد ... علیرضا بود ... هنوزم با هم مونده بودیم ... من و علی و اعضای گروه خوشبخت ... آرش و کتایون که همون سال آخر دانشگاه نامزد کردن و یکی دو سال بعد ازدواج ... نازنین و امین چند وقتی هست نامزدن و باقی هم هرچند ناخوشبخت اما همچنان پایدار و عضوی از گروه ... گفت میاد دنبالم ....

شادمهر میخوند و ما همینجور ولیعصرو میومدیم پائین ... یه شوقی توی همه چیزش بود ... میشناختمش ... رفیقم بود ... توی چشماش ، توی صداش ، توی حرکاتش ، حتی توی دنده عوض کردن و گاز و ترمز کردنش ... رسیدیم پارک وی و افتادیم تو چمران ... شمال به جنوب! ... "چه خبر شده علی؟! کجا میریم؟!" ... "عاشق شدم!!" ... بدون مقدمه گفت ... بدون ابا ... بدون مِن و مِنی که هر پسر و دختری وقت اقرار به عاشقی گرفتارش میشه ... خیلی واضح ، شفاف و بدون ترس علیرضا داشت خبر از یه اتفاق خوب از منظر خودش رو میداد ... وضوحی که که به ندرت توی کلام هر اقرارکننده ی یافت میشه ... یکم ترس ، یکم تردید اجتناب ناپذیره ... اما علیرضا جبرئیلی بود که نازل میشد به صحرای عشق! ... "عاشق شدی؟!" ... از من عبوس بی احساس واکنش دیگه ای انتظار نمیرفت ... فقط همین سوال زمخت! ... "عاشق شدم!!" ... و این بار با شوق و تأکیدی دوچندان و برقی با ولتاژی بیشتر در نینی چشمان دوست من ، علیرضا ، به وقت اقرار دوباره به نسبت اقراری مشابه در لحظاتی پیشتر! ..... همت و رسالتو رد کردیم ... رسیدیم چراغ قرمز گیشا ... به سوال نپرسیده ی من وارفته جواب داد : "بیا میخوام معرفیتون کنم ... بیا ببینش" ... به نیمرخش نگاه کردم ... لحظه به لحظه شکفته شدن شوق توی سلولای صورتش قابل رویت بود ... چیزی نگفتم ؛ فقط صدای ضبطو زیادتر کردم و غرق شدم توی فلسفه بافی های منفی گونه ی همیشه گی خودم به وقت شنیدن خبرهای خوش! ... گیشا رو هم رد کردیم ... به هر چهارراه و دوربرگردون و پلی که میرسیدیم منتظر راهنما زدن علی بودم اما دوست من ، فرمونو صاف چسبیده بودو تخته گاز شمالو به جنوب وصل میکرد ... جلال ، توحید ، ستارخان ، آزادی ، جمهوری ، بریانک ، عباسی ؛ و ما همینجور میرفتیم ... دیگه ازونجا به بعدشو فقط چندباری برای بهشت زهرا رفتن بلد بودم ؛ نه به اسم ، به راه! ... بالاخره پیچیدیم تو یه خیابون ... انتهاش چیزی به اسم شهر وجود نداشت ... انگار جاده خاکی میشد و بعد چندتایی خونه با نمای آجر و منبع های آب روی پشت بوم و بچه هایی که توی زمین خاکی ، با لباس خاکی ، دنبال چیزی ناشبیه اما هم اسم با توپ میدویدن ... و دختری که نرسیده به ده! کنار خیابون ایستاده بود ... نیلوفر! ... لباسی ساده و نسبتا پوشیده ... قدی متوسط رو به بلند و اندامی که تناسب شگفتی با قد و فرم ایستادنش داشت ... روش به سمت ما نبود ... پشت به ماشین های عبوری از سمت نزدیک تر خیابون ایستاده بود ... روشن بود که عذابی ناگوار از شنیدن بوق های نامربوط از ماشین های نامربوط دست گلّه ی بی ارتباط به آدمیّت اون رو به جهت مخالف چرخونده بود ... اما با شنیدن بوق اختصاصی علی چرخید ... بیبیب بیب بیبِ باز شدن آخرین سلول اشتیاق ... چرخید ، و من برای اولین بار نیلوفر رو دیدم ... نیلوفر ، نیلو ... و شبیه به صدای ویگن و مهتاب ای مونس عاشقان که توی ماشین میپیچید و جادویی از راه گوش به دل میرسید ، چقدر زود به دل نشست این نیلوفرِ علی! ...

 

 دیوونه میکنه آدمو این مسعود ... تصور اشتباهی از "سوال" نداره اما مکانیزم این واژه براش اشتباه تشریح شده ... در جستجوی جواب هر مسئله ی گنگی به پا میخیزه ... تا اینجاش مشکلی نیست ، اما هرجایی جز ذهن خودش ... زیر ده بار تماس به هرکدوم از بچه ها قبل از یک دورهمی کوچیک یا مراسمی مثل مراسم امشب تقریبا آرزوی همه ی ماست که هنوز برآورده نشده ... "سلام محسن ، آقا من کت و شلوارم مشکیه ، کفشمم خیلی مشکیه ، اما جورابم خیلی مشکی نیست ، یکم مشکیه ؛ میگم یهو بد نشه اون وسطا معلوم که میشه وقت نشستن و اینا؟!!" ... "نه مسعود ، نگران نباش ، حتی قهوه ای هم باشه تو اون شلوغی توجهیو جلب نمیکنه ، مشکی که دیگه ..." ... "آره راست میگی ، آقا میبینمت یه ساعت دیگه ، فعلا" ... مسعود همیشه همونی بود که هست! ... شبیه دیروز ، امروز و حتما فردا ... شبیه همیشه ... شبیه همین عکس ... نگاش کنید ... صاف وایساده و مستقیم زل زده به لنز ... در کلامش هیچ واژه ی دوگانه ای نیست ... کلماتی صادق حاوی تنها یک معنای مستقیم ... و در رفتارش هیچ حرکت دوگانه ای ... مسعود همونی بود که تو برگه ی امتحان ادبیات اول دبیرستان و در معنی این بیت از امیرخسرو دهلوی "از پی نقل مجلست هست بر آتشم جگر ؛ چاشنیی نمیکنی گوشه ی این کباب را" نوشت : "وقتی شما در مجلس نقل را پخش کردید من جگرهارا از آتش برداشته و پس از شما با آن از میهمانان پذیرایی میکنم ... اگه زحمت نیست بعد که نقل ها را پخش کردید بیاید در فاصله ای که من جگرها را پخش میکنم چاشنی این کباب ها را هم بزنید ؛ ممنون!" ... شاید همین رو بودن و از رو بازی کردنش بود که باعث شد پریسا ولش کنه ..... "آقا باز مزاحم شدم ، ببخشید ، من میگم برم یکی مشکی مشکی بگیرم روزه شک دار نگرفته باشم ، خوبه؟!" ... "از من بپرسی میگم همون یکم مشکیه خوبه اما حالا واسه اطمینان برو یه مشکی مشکی بگیر ، قبول حق!" ... "آره راست میگی ، میبینمت ، فعلا" ... چقدر خوب بود یه امروز مسعود بودم! ... عروسی دوستمه ، دوسش دارم و باید برم عروسیش ... به همین سادگی ... جورابمم مشکی مشکی ... و البته که باید بخندم ، شاد باشم و توی چشمام ذوق! ... به همین راحتی ... آره ، خوب بود ... خیلی خوب ... عالی ... حتی عالی تر از سِت کفش و جوراب و شلوار مشکی مشکی ... یه رنگ یه رنگ یه رنگ ... عروسی ، رقص ، شادی ، آواز ، من ، علیرضا ، گروه خوشبخت و دیگر هیچ ......

 

کشید تا نیلوفر بشه یکی از ما! ... اگر که بشه گفت شد یکی از ما! ... اوایل حتی برخوردها سخت بود و صلب ... لطافت شال مارکدار بچه های گروه خوشبخت رو شال نیلوفر نداشت و موندگاری عطر فیکش کمتر از نصف عمر ارزون ترین عطر گروه ... اما کم کم نیلوفر ، نیلو شد ... نه که بشه شبیه شما ؛ نه ؛ اما ترجمه شد و معنی ناآشنا اما جذابی شد برای گروه ... صدای پاشنه هاش ، دلبری ریتم پاشنه های پریسا و نازنین رو نداشت ، اما وسط خنده و قهقهه و بهم ریختن ریتم قدمهای اون دو از فرط سرخوشی ، ملودی قدم های نیلو بود که به گوش میرسید ... آروم میخندید ... شوخ شدن چشم و چال شدن گونه هاش حتی آرش بی مبالات رو هم به خودش آورد که مقوله ای هست به اسم زیبایی در خنده ... تا که مثل دایناسور نخنده ... شینیون و فر و پدیکور و مانیکور نداشت ناخن و موهای صاف و ساده ش ، مثل کتی و سمانه ؛ اما گاهی که بادی میوزید و یه حلقه میریخت روی پیشونیش ، نفرین جگرسوز کتی بود به جون آرایشگر حمالش! ... و آرایش آنچنانی نداشت ؛ اما وقتی شبی از سر سرخوشی رنگ رژ لب محبوب سال رو سرچ کردیم ، لبهای نیلو بود که نقش بست روی مانیتور ، طبیعی و واقعی ...... شبیه ما نشد ؛ اما ترجمه ی ناآشنا اما جذابی شد برای ما ... و من اوایل گاهی و اواخر بیشتر ، همسفر علیرضا و نیلو بودم در مسیر رفت تا خونه ی نیلو بعد از دورهمی که علی تنها برنگرده ... شعر میخوند ، شعر میخوندیم ... مولانا ، شاملو ، فروغ ... میخوند! ، میخوندیم ... سیمین ، مرجان ، مهستی ... و کی فکرشو میکرد ؛ میکشید و میکشیدیم ؛ گاهی ، یه نخ سیگار ... نه از سر ژست و پز خیلی ها ... انگار که توی دلش دردی داشت نیلو ... این نیلوفرِ علی ...

 

پیله کرده باهم بریم ... قیافه ش جلو چشممه ... درست شبیه همین عکس ... حالت مدیر باهوشی که تصمیمش زیرکانه ترین تصمیم دنیاس ... "یا من بیام دنبالت یا تو بیا" ... اونم ساعت 7 و درست وقت رفتن! ... چی باید بگم؟! ... جدای ازینکه متنفرم مسعود مارو پای قرار تو یه ماشین ببینه ، اما مگه رفتنیم درکاره؟! ... "باشه من میام" ... فکرم کار نمیکنه ... جرئت گفتن حقیقتم ندارم ... من نمیام!! ... مثلا که چی؟! ... خب چرا نمیای؟! ... یه مهمونی کوچیک نیست که با یه بهونه جمعش کنم ... چرا عروسی علیرضا نمیای؟! ... احتمالا 8 تا دهن کوچیک و بزرگ ظرف 5 ثانیه بعد از اعلام خبر میخواستن با صدای بلند اینو ازم بپرسن ... و قسمت بغرنج داستان اینجا بود که خودمم نمیدونستم چرا! ... گفتم باشه من میام ... باید تا چهارراه سمرقند میرفتم دنبالشو بعدش سمت فلکه ... نیم ساعت کافی بود ... بیرون زدن بهتر از خونه نشستن بود ... میموندمو میومد و اونجور میدیدم با هر ضرب و زوری بود جمعم میکرد و میبرد ... احتمالا هم با یه حس مادرانه! ... و زیر پوستی شاد ازین حمایت و همراهی ... ازین دایه گی ... و بعد فرو رفتن در حس کسی که اینقدر مهم هست که برای من تصمیم بگیره ، یا دست کم نظرمو تغییر بده ... و بعد زایش یک حس نزدیکی ناگزیر از بغل حس پیشین ... نزدیک و نزدیک و نزدیک ...... نه نشستن عواقب بدی داشت ... بیرون ممکنه هزار و یک اتفاق بیفته ... آره ... مثلا زدم یه موتوریو له ش کردم! ؛ شما برید منم میام! ... ارواح عمه ت! ... خب زدم یه پیرمرد پاش شکست! ... خر خودتی! ... بابا زدم به تیر چراغ برق ، افسر اومده! ... اوکی! ، محمد از شهران میاد کاشانی سر راهشه ، الان میاد زبون بازی میکنه و میارتت ، دقیق کجای کاشانی کردی تو ماتحت چراغ برق؟! ... نه ، این 8 تا شیطونو درس میدن ، من پخمه کجا حریف اینا میشم ... کلافه شدم ... کلافه گی با چاشنی ترس ؛ و صدبار بدتر از مردنی که از صبح باهامه ... گوشیو خاموش کردم ... گور باباش ... اخلاق گند منو همه شون میدونن ... فلسفه باف منفی نگر به گاه شادی! ... نگران میشن اما اینجور که ... چرا دارم با یه حس احمقانه یه مجلسو تحت الشعاع قرار میدم! ... آن ، منو ، مسیج ، نیو ، "پریسا من نمیام ؛ تو هم یا خودت برو یا بگو کسی بیاد دنبالت ؛ نگرانم نشید ؛ حالم خوبه ؛ هیچ ربطیم به شما یا علی یا کس دیگه ای نداره ؛ یه خوددرگیری مذبوحانه س! ... خوش بگذرونید ... بخندید ، برقصید و ولوله کنید ؛ نذارید علی یه لحظه خنده از لباش بیفته ؛ یه چیزی به علی بگید که نگران من نشه ؛ باور کنید خوبم ؛ بخندید" ، سند ، لیست ، سرچ : پ ، پریسا ، اوکی ، دلیور ، آف! ......

 

مصمم بود ... علیرضا ... برای بردن نیلو توی خانواده ... بردن یک ده نشین لای زرق و برق و عشوه و ادا ... ساناز خواهر کوچیکتر علی بود ... دو سه سالی از ما کوچیکتر ... به روزتر انگار ... و توجیه تر ... به حکایت علی روی خوشی نشون نداده بود اما حاضر بود بیاد و نیلو رو ببینه ... دلخوش بودیم به ترجمه ی ناآشنا اما جذاب نیلو و ملحق شدن ساناز به گروه ضعیفمون در مقابله با ارتش جمال و کمال! ... منم رفتم! ... مصلح بی خطر چهارچشم بی جاذبه ای بودم که گاهی کلام پوچم از سر بی معنایی فضا رو تلطیف میکرد ... حجم خالی و عبثی که گاهی صاحب جرم میشد و تیکه ای میپروند که از هیچی بهتر بود ... از هیچی بهتر بودم انگار ... با هر کیلومتری که ماشین علی مینداخت ، لبها و ابروهای ساناز هماهنگ و موزون ، در هم تنیده تر میشد! ... به خیابون که پیچیدیم درومد که : "اینجا دیگه کجاس خدا؟!" ... علی گفت : "برات که گفتم همه چیزو" ... حجم عبث صاحب جرم شد و شبیه پیامبری که اون آیه ی کلیدی برای سعادت رو ادا میکنه پروند : "دختر خوبیه!" ... دوشیزه ساناز ، نماینده ی مقیم ارتش جمال و کمال ، اول به علی و بعد به من ؛ هر کدوم 5ثانیه بدون کوچک ترین اختلاف زمانی ، یخ و بی کلام نگاه کرد و گفت : "دختر خوب سمت خودمونم هست!" ... علی سکوت کرد و من مجدد تبدیل به خلأ شدم ... طبق قرار باید نیلو رو کنار خیابون میدیدیم ، اما نبود ... علی زنگ زد و نیلو گفت بیاید خونه! ... قرارمون نبود اما نیلو مصر بود ... به نظر کار درستیم بود ... حکایت شترسواری دولا دولا بود و جنگ اول و صلح آخر ... حسابش پاک بود اما محاکمه دست کم برای من ترسناک ... خونه های آجری و بدشکل دم خروس بودن و علی و منِ فرشته ندیده قسم حضرت سلیمون ... رسیدیم ، پیاده شدیم ، سلام ، عیک ، بفرمائید! ، منزل خودتونه!! ... ساناز نیلو رو دید ... نیلو هم سانازو دید ... ساناز خونه ی نیلو رو دید ... خونه ی نیلو هم مارو دید ... مادر نیلو علی رو دید و علی پدر نیلو رو ... ساناز برادر کوچکتر نیلو رو دید و خواهر بزرگتر نیلو من رو! ... نیلو گوشواره ی فیروزه ای ساناز رو دید و ساناز یخچال زنگ زده ی نیلو رو ... علیرضا قالی نخ نمای زیر پای خانواده ی نیلو رو دید و نیلو ماشین زیر پای خواهر علی رو ... نمیفهمید چی میگم!!! ... نمیفهمید!!! ... شاید دارید به نگاه خواهر بزرگتر نیلو به من میخندید ؛ یا نهایت "ای وای" ... نمیفهمید ؛ ندیدید ؛ لمس نکردید ؛ نمیدونید ... غروب غمزده ی اون خونه رو هیچکس نفهمید ... خودزنی بزرگوارانه ی نیلو رو تنها علی فهمید و علی ... یأس توی نگاه همه ی اون خانواده رو کی فهمید؟! ... چرا لال شدی علی؟! ... تو یه حرفی بزن نیلو! ... کتاب بیار ، شعر بخون ، "وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد" هایده رو بخون کیف کنیم همه لعنتی! ... بزار بدونه سه سال با نوار و کتاب موسیقی کار کردی! ... پاشو وایسا بغل اون عفریته ببینم کی بلندتره! ... کی خوشکل تره! ... کی خوش صداتره! ... کی هنرمند تره! ... کی باسوادتره! ... کی باشعورتره! ... کی بیشتر کتاب خونده! ... کی بیشتر فیلم دیده! ... دِ بردار اون نگاه پر از فخرتو سگ پدر از تو صورت اون پسر بچه ی 8 ساله! ... بوی عرق میده که میده! ... تو بوی چی میدی؟! ... عطر 200 دلاری دوست پسرتو که زده بود به آلتش؟! ... یا یه من اسپری تند زنونه ای که خالی کردی لای سینه هات تا بپوشونه بوی تند منی برادر دوست صمیمیت رو که نیم ساعت پیش خالی کرد بینشون؟! ... کدوم قانونی تو رو سر تر از این آدما کرده که حکم به دست جلوشون رژه میری ... از بیخ کدوم فلسفه ، از بن کدوم جهان بینی ، از لای کدوم کتاب یا آیه ی زهر ماری و پیروی فرمان کدوم عالم ، دانشمند یا پیامبر حرومزاده این برتری رو یدک میکشی! ... حجم عبث اون لحظه های ناگوار فروش و فخر و تظاهر انگار که تمام نبوده هاشو یه جا جمع کنه پرِ پرِ پر شد ... اما جنم خالی کردن نداشت! ... که ای کاش داشت! ... فقط همون غروب ، توی همون خونه ، جلوی همون آدما ... اما نداشت ... برگشتیم ... نمایشی بود که نیلو به پا و اجراش کرد ... خوب ... خیلی خوب ... هم ما بی خبر بودیم ، هم همه ی خانواده ش ... حالم از همه چیز بهم خورد ... ازون محل ... ازون فضا ... از ساناز ... حتی از علی ... حتی از نیلو ... حوصله هیچ چیز و هیچ کسیو نداشتم ... پیاده شروع کردم قدم زدن ... علی چند باری بوق زد و توپید که سوار شو و این مزخرفات ... یه آجر برداشتم و گذاشتم دنبالش که برید بابا ک.... ساناز درومد که : "بریم بابا دیوونن همه شون خاک بر سرا ... هم این مرتیکه خر و هم اون دختره و حتی خودت!" ... راستم میگفت! ... علی منتظر بود چی بشه؟! ساناز بگه به به چه خانواده ای! ... نیلو منتظر بود چی بشه؟! ساناز بگه به به چه خانواده ای؟! و من منتظر بودم چی بشه؟! ساناز بگه به به چه خانواده ای! ... نه ... یه مشت احمق رویاپرداز خام دنیا ندیده بودیم که خیال میکردیم زندگی شبیه فیلم هاست ... شبیه رمانای تینیجر پسند ... شبیه قصه هایی که شبا باباها تو گوش پسر بچه هایی میخونن که دارن جای قصه به کارکرد پر از ابهام شومبول خودشون فکر میکنن و شومبول المیرا ... نه ... اسکروبال همراه با باستر کیتون مرد ... این روزها پشت صورت های سنگی ، حکایت دیگری جاریست .......

 

جرئت رفتن به خونه رو نداشتم ... میدونستم یگان 8 نفره الان جلوی خونه به خط شده تا به محض رویت دستگیرم کنن ... روی سر تک تک آدمای این عکس یه کلاه نظامی بذارید ... چیزی شبیه به همین میومد جلوی چشممو میرفت ... حتی واضح بود که بعد از ساعتی بقیه میرن و احتمالا محمد و پریسا ، فرمانده و معاون ، تا ثانیه ی آخر پیش از دیر شدن و از دست دادن لب مهمونی منتظر میمونن ... راستی چرا نمیرم؟! ... چی ته ذهنم گیر کرده ... ته قلبم ... ته جونم ... این دیگه چه بازی بچه گونه ایه که راه انداختم ... توی این سن ... از چی ناراحتم ... از کی گله دارم ... واسه چه حس و حالی بی تابم ... این همه دختر و پسر هر روز لابلای آجر و آهن و شیشه های این شهر عاشق میشن و فردا روزیش فارغ ... با چی یا کی قراره دربیفتم ... چی رو میخوام اثبات کنم ... میخوام چیو یاد کی بندازم؟! ... نمیدونم! ... همه ی درد اینجاست که نمیدونم و همین ندونستن سد رفتنم میشه ... شروع کردم به خیابون گردی ... بوق و گاز و ترمز و عربده! ... بی هدف ... بی مقصد ... توی هر بزرگراهی که خلوت تره ... سمت هر میدونی که آروم تره ... حمله به هر خیابونی که دوربرگردون و خروجی و چراغ کمتر داره ... اما بی اختیار میرفتم سمت نواب ... انگار یه دست نامرئی توی هر دو راهی و سه راهی فرمونو میگرفت و میرسوندم به این بزرگراه بی سر و ته ... یه انرژی نامرئی میکشوندم اون سمت ... و من نزدیک و نزدیک تر میشدم ... به منبع انرژی ... و ثانیه به ثانیه پر و پر و پرتر ....

 

فکر میکردم اینقدر از همه چیز دلم گرفته که تا خونه پیاده برم ... اما به نواب که رسیدم و تا نزدیکای خیابون قزوین که اومدم دیدم حتی تا خونه قدم زدن هم مال فیلماس! ... دربست ... خونه ... فرداش زنگ زدم علیرضا که فهمیدم تو راه خونه مونه ... نشستم ، یه نخ سیگار و شدیم مثل سابق ... نمیدونم از اعجاز پسر بودنه این جور رفاقت دلی کردن یا از اعجاز سیگار! ... یه زنگ با اکراه به ساناز و یه جواب با اکراه تر از اون و مثلا عذرخواهی و بخشش و این قصه ها ... "چه خبر از نیلو؟!" ... "مثل سابق! ... انگار که اتفاقی نیفتاده باشه! ... انگار فقط من و تو توی مخیله مون انتظار دیگه ای داشتیم!" ... علی بریده بود ... میشناختمش ... دوستم بود ... اما چه زود بریده بود! ... بعد از یه روز! ... بعد از تنها یه بار ملاقات! ... اونم یهویی! ... همه چیز شد مثل قبل ... میرفتیم ، میومدیم ، میخوندیم ، میخوندیم! ، میخوردیم ، گاهیم میکشیدیم ... اما کمتر ، کمتر ، فقط شعر سیاه ، غمگین ، تلخ ، آتیش به آتیش ... علی بریده بود ... فهمیده بود که بردن نیلو توی خانواده عملی نیست ... نمیخواست با کسی دربیفته ... اونم خانواده ش ... طاقت تموم کردن هم نداشت ... نیلو هم ... و شاید ، من هم! ... مونده بودم تو این زود وا دادنشون ... شاید چون خام تر بودم ... بی عقل تر ... شاید چون کمتر زندگی کرده بودم ... کمتر دیده بودم ... و شاید چون هنوز هم توی فیلما بودم ......

یه روز تعطیلی همه جمع شدیم ... همه اسیر عادت بودیم ... به هم و همه چیز عادت کرده بودیم ... میگفتیم ، میخندیدیم ، و حتی میرقصیدیم ؛ اما انگار همه ش از سر عادت بود ... اون روز اما فرق عجیبی داشت ... نیلو کس دیگه ای بود انگار ... شادتر بود ... با طراوت تر ... میپرید این ور و اون ور ... ما رو هم به شوق آورد ... انگار صاحب دریافت جدیدی شده بودیم که همه ش اومدن و ولو شدن و فلسفه بافی و سیاست بازیِ تنها نیست ... گاهی ، خاطره سازی هم هست ... تغییر روش دادیم ... صبح اش زدیم به کوه ... جونمون درومد اما وقتی پائین اومدیم قبراق بودیم ... منو چه به والیبال! ... اما شد که شد ... تور بستیم و دو سه ساعتی پنجه زدیم ... اواخر امین پایپ مینداخت از پشت یک سوم میپریدم میخوابوندم تو کله ی پریسا ... ما هم شدیم آدمایی دیگه ... کسایی دیگه ... شادتر ، با طراوت تر ... غروب شد ... رفتیم لب دریاچه پارک سنگی و یکم نشستیم ... کسی سیگار نکشید اون روز ... کارای دیگه کردیم ... نه فلسفه بافتیم ، نه سیاست بازی کردیم ، نه تاریخ رج زدیم ، نه هنر تألیف ... چیزای دیگه گفتیم ... سر نخو نیلو میداد دستمون ... مثلا نمیدونستیم سمانه لپاشو وقتی باد و خالی میکنه که از حرف و بحث اون لحظه کلافه شده ... دیده بودیم اما نمیدونستیم ... نیلو گفت بهمون ... نمیدونستیم انگشت کوچیکه ی دست چپ مسعود تقریبا لمسه ... بخاطر یه حادثه تو بچه گی ... نیلو گفت بهمون ... پریسا چند وقتی بود خوشکل تر نظر میومد ... شاخکای همه مونم تیز ... خبریه عایا؟! .. نه .. خبری نیست عاغا! ... ابروهاشو یکم ضخیم تر کرده بود ... نیلو گفت بهمون ... دیده بودیم آرش هر از گاهی دست میکنه تو جیبشو و درمیاره ... اما نمیدونستیم دستاش زود عرق میکنه و جیب میشه خشک کن همراه ... نیلو گفت بهمون ... و هیچ کس نمیدونست من ساعت یک نصفه شب متولد شدم ... قبل از رسیدن به بیمارستان ... تو ماشین آریای بابام! ... درست جلوی زایشگاه بابک تو کارون ... نیلو گفت بهشون!! ... و بعد بلندمون کرد ... به خطمون کرد ... همه مونو ... به ترتیب! ... به اصرار! ... پریسا ، سمانه ، امین ، نازی ، کتی ، آرش ، مسعود ، محمد ، من و علیرضا ......

 

چقدر سنگین شدن ثانیه ها ... چقدر کدر شدم من! ... به همه چیز و همه کس گیر میدم ؛ بد و بیراه! ... یه چیزی یه جایی گیره انگار ؛ گمه انگار ... خودمم میدوم کاسه ی داغ تر از آشی شدم وقت شکار ، اما افتادم تو لج این بچه گانه گی ... قدیم این زیرگذر کذایی نبود ... به لطفش نواب نفسی میکشه این روزا ... پامو گذاشتم رو گاز ... خیابون پشت خیابون ؛ دور بر گردون پشت دور برگردون ؛ خروجی پشت خروجی ... فرمونو صاف چسبیده بودم و شمالو به جنوب وصل میکردم ... انگار تنها جایی بود که میتونستم برم ... اون خیابون و اون آجرای ناشبیه اما هم نام با خونه! ... همه چیز عوض شده بود ... سه چهار سالی میگذشت از آخرین بار ... رسیدم به خیابون ... پیچیدم ... اصلا شبیه نبود ... شروع کرده بودن ساخت و ساز ... داشت شهری میشد واسه خودش ... هر بار که میومدیم به راه میومدیم نه به اسم ... اما این بار راه غریبه بود ... پر بود از کامیون و شن و ماسه و نوار زرد رنگ و تابلوی خطر! ... حتما دیگه خبریم ازون خونه نبود ... اما باید میرفتم ... دلم سمت دیگه ای نمیرفت ... این بار نه به راه ، به اسم! ... نیلو ، نیلوفر ... نیلوفرِ علی ......

 

و نیلوفرو دیگه هیچکس ندید! ... اون روز ، آخرین روز بود ... و اون غروب ، آخرین غروب ... تلفنش خاموش شد و خونه شون تخلیه ... هیچ کسیم نمیدونست کجا رفتن ... اصلا کی بودن ... علیرضا کل ده رو بهم ریخت! ... سوال و پرخاش و دعوا ... منم با عینک شکسته دنبالش! ...... شد کارمون! ... افتادن دنبال نیلو ... مدرسه ی قدیمی ، دانشگاه ، دفتر همشهری محل کار سابق ، تک و توک دوستای شناس ... کسی خبری نداشت ...... علیرضا غروبا میرفت سر خیابون ، جلو خونه ، اطراف تا شاید خبری بشه ، خبری بیاد ؛ اما نشد ، نیمد ... منم با غرور شکسته دنبالش ... "زمستون" افشین مقدم شده بود خوراک روز و شبش ... میذاشت و نواب ، نیاورون ؛ نیاورون ، نواب ... زار و زار گریه ... منم با قلب شکسته دنبالش ... و بعد روزها ، هفته ها ، ماه ها و سال ها و ،  فراموشی ، بزرگترین نعمت بشر! ... تموم شد! ... داستان نیلوفر و علیرضا ... نمایشی بود که نیلوفر نوشت و خوب اجراش کرد ... کورکی بود که داشت دمل میشد و روز به روز بازکردنش سخت تر ؛ و نیلو زد این نیشترو به این زخم بدپیله ... نیلو ... نیلوفرِ علی ......

 

من چرا اینجام؟! ... تو این خرابه! ... که چی؟! ... حتی نمیدونم کجام ... هرکیم رد میشه از 20 قدم پیش و 10 قدم پس بِر بِر نگاهم میکنه! ... من غریبه م ... این رسم ده نشیناس ... "شما رو قبلا ندیده بودم مستر! اهل این جاها که نیستی ، کاری داری؟!" ... گور باباشون! ... چقدر کدرم ... دلم میخواد اینجا باشم ... میخوام اینقدر اینجا بمونم تا این شب لعنتی تموم شه ... پیاده شدم ... قدم زنون سمت خونه ها ... گذشته میومد جلو چشمام ... کجای قصه ی علیرضا و نیلوام من؟! ... یکی عاشق یکی دیگه شد ، بعدشم نشد برسن به همو کاریو کردن که باید میکردن ... زندگی یعنی همین ... اینقدر میشکنی تا بزرگ شی ... تا پخته شی ... تا سفت تر شی ، سخت تر ، یا حتی شاید سنگ تر ... علی گناهی نداشت ... چرا باید با خانواده در میفتاد؟! ... زندگی فیلم نیست مستر! ، کتابم نیست ... نیلو هم گناهی نداشت ... نشون داد اون چیزیو که باید اول و آخر نشون میداد و کرد کاریو که اول و آخر باید میکرد ... دو دوتا چهارتای زندگی هنوزم چهارتاس ، تو داری بیخود بهمش میزنی ... اون شبا و اون لحظه ها مال تو نبود که اینجور دلتنگش شدی ... نیلو الان کجاس؟! ... برای اونم دستای زندگی هنوز بازه ... چرا فکر میکنی نیلو جاش خوب نیست ... کتاب میخوند ، فیلم میدید ، میفهمید ، پر بود ، نگاه خودشو داشت ... و تو خیال میکنی همه ی اینا داره توی یه آلونک هدر میره ... کی کنارشه؟! ... آیا میفهمه حرفاشو راجع به همه ی دونسته هاش؟! ... نیلو تنها کسی بود که "پیشگفتار ، سیمور" سالینجورو تا آخر خونده بود! ، بخش دوم "نجاران تیرهای سقف را بالاتر بگذارید" که هیچ کسی قدرت و توان تموم کردنشو نداشت! ... اونی که کنارشه میفهمه پیشگفتار سیمورو؟! ... تو مسئول فهم همراه الان نیلویی از نوشته های سالینجر؟! ... چقدر نگاه کم عمقی پیدا کردم به زندگی! ... چقدر احمق شدم! ... نیلو تنها کسی بود که "تانگوی شیطا ... "کاری داری اینجا آقا؟!" ... "نه ... آره ، دنبال خونه ی آقای رفیعی میگردم!" ... "رفیعی نداریم اینجا" ... قاطع تر از معنی جمله ش لحن و قاطع تر از لحنش فرم نگاه کردن و ایستادنش بود که یعنی تا نزدم له ات کنم برو!! ... یعنی این شهر درندشت اندازه 4 ساعت جا نداره برای امشب من؟! ... دنبال شر نبودم ... چرخیدم سمت ماشین ... روشن کردم ... دنده یک ... آروم ... سر گاز ... به سرعت یه عابر پیاده! ... علی کند ازینجا ، من چی میگم! ... باید میکندم ... باید خداحافظی میکردم ... از اینجا ، آدمای اینجا و خاطرات آدمای اینجا ... منم باید میزدم بالاخره نیشترو ... زمان میخواستم برای این کار ... برگشتمو نگاه کردم ... علیرضا رو دیدم ... جلوی خونه ی نیلوفر ... ناآروم ، دلواپس ، مستأصل ... نیلوفر رو دیدم ... پشت سر علی ... گریون ... و خودمو دیدم ... پشت سر نیلو ... کدر! ... خدانگه دار! ... خداحافظ ... خداحافظ خونه های نمناک و آجری ... خداحافظ غروب غمزده ی اینجا ... خداحافظ عینک شکسته ... خداحافظ یأس ... خداحافظ همه ی چیزهای ناشبیه اما هم اسم ... خداحافظ حقارت و بدبختی ... خداحافظ فقر ... خداحافظ دختر فقیر و پسر پولدار ... خداحافظ  شرلوک جونیور ... خداحافظ چاپلین ... خداحافظ روشنایی های شهر ... خداحافظ فرانک کاپرا ... خداحافظ یک شب اتفاق افتاد ... خداحافظ باستر کیتون ... خداحافظ اسکروبال ...... پامو گذاشتم رو گازو تا آخر جونم فشار دادم! ... از آینه نگاه کردم! ... شبیه فیلمای آخر الزمانی گرد و خاک به پا شده بود! ... سه چهار نفر از لای گرد و خاک بیرون اومدن و فحش و بد و بیراه ... پوزخند زدم! ... خندیدم! ... قهقهه زدم! ... چقدر کدرم ... خداحافظ ... خداحافظ نیلوفر ، نیلو ... گریه ، گریه ، گریه ؛ زار ، زار!! ...

دلم دوستامو میخواست ... رفیقامو ... غروب غمزده ی اینجا همیشه یه کشف بزرگ بوده برام ... هروقت که اومدم ... که اسکروبال مال فیلماس ... که قدم زدن تا خونه مال فیلماس ... و امروز ، تنهایی هم مال فیلماس! ... دلم شلوغی میخواست ... با هم بودن ... کنار هم بودن ... عروسی ... یه عروسی مفصل ... یه عروسی شیک ... بی خیال فخر و تجمل و جمال و کمال ... عروسی یعنی همین ... یعنی فخر و تجمل و جمال و کمال ... تو با دوستات خوش باش ... همه مست ... همه پاتیل ... دختراش پلنگ ، چشم ، لب ، گونه ؛ پسراش خروس ، تاج ، نوک ، سینه ... زن خانواده از مرد خانواده چاق تر ، دختر خانواده از مادر خانواده چاق تر ؛ پروار تر ... از همون قیافه ها که وقتی عقده ای ها میبینن بهشون فحش میدن ... اما فقط فحش میدن ، اونا هنوزم چاق تر میشن ... همونا که وقت شام شکم همو پاره میکنن ... فقط قیمت سنجاق کرواتش اندازه کل زندگی یکی ازون بدبختا می ارزه اما بشقاب به دست میلنبونه و ازین میز به اون میز میخزه ... آخرشم یه سلفی با بره! ... از ماتحت بره رفته داخلو و از دهنش درومده بیرون ... گرگ های در لباس میش ... "ستاره اون پسره کیه داره همراه سامان میرقصه؟!" ... "میلاد؟! ... دوست مشترک علی و سامان" ... "همش نگاه میکنه!" ... "دیگه خودت میدونی ، مهندس برق ، ظفر!" ... یه شومن ، خواننده ی مضحک! ... سوپر لومپن ، ابر فشل ، دبل چندش ؛ و صدایی شبیه خر! ... آهای تویی که پشت کیبوردی! به خدا کیبورده ، پیانو نیست که کار هرکسی نباشه ؛ چشم از دختر عموی عروس بردار و درست بزن اون ساز نسازتو ، عروسیه اما تو سر کارتی به گمونم ... عمه ملوک؟!-باز هم عمه ملوک!- ... عمه فدات بشم داری ازون تک و تای جوونی میفتی! ... دیگه اون تناسب قدیمتم نداری انگار! ... عمه با دور کمر 120 و باقی دورهای باطل و طولانی یه پیراهن مشکی آستین دار مجلسی میپوشیدی بهتر نبود؟! ... با این دکلته ی صورتی که پوشیدی از نیمرخ چپ شبیه پرنده ی مهاجر شدی ، از نیمرخ راست شبیه عمه ی پرنده ی مهاجر ... و اون شلوغ ترین میز مرکزی ترین قسمت سالن ... هفت ، هشت ، ده تا حاجی و ماجی و باجی و اینجور کله گنده ها و از اول تا آخر ملک و رهن و سهام و پوند و اینجور فی گنده ها و گه گاه دو به دو و سه به سه ، چیک تو چیک و نیش دررفته ، پاتایا و پکن و ویاگرا و بلوند ، و دریغ از یک نگاه لحظه ای به عروس یا داماد در تمام طول شب و گفتن جمله ی نه از ته دل که حتی عادت زده ی : "خوشبخت بشید" ... بی خیال ... بی خیال! ... تو هم یکی! ... تو هم اونی که عروسی دوست صمیمیش ساعت 10 میاد! ... ساعت چنده؟! ... 10:10! ... نه ... دو ساعته دارم اینجا پرسه میزنم! ... آره ... تو هم اونی که عروسی دوست صمیمیش ساعت 11 میاد! ... 10:10 ... لعنت به من ... لعنت به این شهر ... لعنت به شهری که برای کنار هم بودن باید رفت تو خلوت ، و برای "همه" کنار هم بودن باید رفت جایی خلوت تر ... بیرون شهر ، وسط بیابون ... وردآورد! ... یه کروکی بود توی کارت دعوت اما کارتم کو؟!  لباسم کو؟!  صورت تراشیده م کو؟!  موی بالاخره به هر عذابی که شده یه وری رفته م کو؟!  عطرم کو؟!  پاکتم کو؟! و 250 تومنم! ... 250 داشت معنی میگرفت! ... داشت بار میگرفت! ... واحد میگرفت ... خاک بر سرتون گداگودولا! ... اون 50 رو از کجات درآوردی محمد عتیقه! ... رئیس شورا! ... خب میکردیش 300 یا حتی 200! ... اون 50 یعنی "ما اینقدر گدا گودولیم شور کردیم و بعد کلی بالا ، پائین به یه عدد نیمه رند رسیدیم که همه جور سلیقه ای رو پوشش بده!" ... تمام پلارو خراب کرده بودم! ... هیچ کاریمو نکرده بودم ... نه نمیشد ... نمیرسیدم ... ساعت 10:10 ،  برم خونه ، اصلاح ، دوش ، موی بیش فعال ، لباس ، کروکی ، بنزین ، پاکت ، عابربانک ، کیلومتر 18 تهران-کرج ، وردآورد ، و از همه بدتر جمعه و ترافیک ... نه ، نصفه شبم نمیرسیدم ... باید از همونجا میرفتم ... همونجوری ... همون شکلی ... دلم فقط دوستامو میخواست ... فقط علیرضا رو میخواست ... دیدن خنده ش ... فقط همین ......

موبایلو روشن کردم تا آدرسو از یکی از بچه ها بگیرم ... همینجور پشت هم 17،18 بار صدای نصفه نیمه ی گوشخراش دریافت مسیج! ... اعلام تماس از دست رفته و بچه ها ... آرش : "لوس بازی در ن......" ... محمد : "دیو....." ... سمانه : "اصلا قشنگ نی....." ... مسعود : "هیچ جا مشکی مشک....." ... پریسا : "هیچوقت بخاطر ای....." ... هیچکدومو کامل نخوندم ... از فحش آبدار محمد تا نبخشیدن پریسا همه ش حقم بود! ... فقط زنگ زدم امین که رو نصفه ی زنگ دوم برداشت ... سریع خودمو از داد و گله و فحش و عصبانیتش خلاص کردمو گفتم فقط آدرس کتابی و زبونیو مسیج کن دارم میام ... "کی میرسی؟!" ... "خدا میدونه!!" ...

طرفای 11:20 بود که رسیدم ... یه باغ که خیابون ورودیش خاکی بود ... علیرضا گفته بود بخاطر امنیت و اطلاعات و ای داد شما چرا لختید جلو مرد نامحرم و این داستانا از اونایی که مجردن یا لباس مجلسی ندارن کارت ورود میگیرن ... منم هم مجرد بودم هم یه تی شرت دو زاری و یه جین یه قرونی تنم ... قرارم نبود آبروبر دوستم بشم! ... مثلا : "بچه ها محسن دم دره میگه بگیم بابای علی یا یکی از میزبانا برن دم در ردش کنن!!" ... نشستم حساب کتاب ... گفتن عقد ساعت 6 اما عمرا 6 تونسته باشن ... تا علیرضا بره دنبال عروس و آتلیه و باغ و ترافیک و اینا 7 رسیده باشه خوبه ... یه ساعت عقد 8 ... بعد بیان ادا اصول و چه میدونم از دربیا و از پنجره بپر و فیلمبردارم از سقف میاد و آتیش روشن کن و بیا مثل اردک بخند و به مهمونا خوش آمد بگو شده 9 ... 9 شروع کنن بزن و برقص دیگه 1 ساعت که کمه ... نمیگم 11 ، 10:30 تموم کنن و شروع کنن کیک ببرن و تو عشوه بیا و اون شاباش بده و اینا 11 ... 11 تا 11:30 شام و بعدشم ... "قربان کاری دارید اینجا؟!" ... واسه معدود دفعات زندگیم بود که وقتی تو هپروتم و یهو یکی میاد تو هپروتیاتم دست و پامو گم نکردم ... "بله ، مهمون هستم!" ... "تشریف بیارید قربان ، در خدمتیم" ... "حقیقت دوست عزیز! ، نرسیدم مرتب بیام ... نه کارت دارم نه لباس مناسب" ... "کاری از دست من ساخته س؟!" ... و دوست عزیز خدمتگزار مؤدب قربان گوی من با یه تراول 50 تومنی ناقابل منو که از منظرش مفلسی شام نخورده بودم به مجلس عروسی دوست صمیمیم راه داد! ....

 ترسیدم! ... بعد از در ورود یه فضای وسیع 20 در 20 بود و بعد یک راهرومانند عریض و طویل پوشیده از گل و درخت که ماشین عروس و دوتا ماشین گمرک دیده ی دیگه هم پارک بود ... و بعد باز یک فضای باز و یکی دو تا ساختمون کوچیک کنار و روبرو سالن اصلی ... و من با دیدن سالن اصلی ترسیدم! ... چقدر شیک بودن همه در مقابل من مفلس! ... و بی اختیار ، یا بااختیار ، پیچیدم پشت یکی ازون ساختمونای نقلی مشرف به سالن اصلی ..... نشستم! ... همونجا ، همونجور ، نزار ... با یه حال نزار ... یه آن دلم برای خودم سوخت! ... روبروم ، کنار درختای ایجاد کننده ی راهرو یه آینه و دوتا شمعدون کهنه بود ... احتمالا تزئینی بودن و دیگه از مد افتاده ... و توی آینه ، من بودم! ... شبیه یه درمونده که به دیوار ، آخرین تکیه گاه ، پهلو میزنه ... پشت سرم ولوله ای بود ... خواننده "داغ بوسه" ی شهرام رو میخوند ؛ و جمعیتی که مشخص بود با دست و رقص همراهیش میکنن ... اما من بیشتر سکوت اون آینه رو میفهمیدم! ... و نزاری مفلس توی قاب رو ... فلسفه باف منفی نگر به گاه شادی ... چی شد که اونجام! ... چرا نیستم بین جمعیت ... چرا نیستم یکی ازونا که دخترای مجرد فامیل پچ پچ کنون زاغمو چوب بزنن که دوست داماده ... که مسعود هر نیم ساعت یه بار بپرسه : "معلوم که نیست؟!" ... که محمد ، بی مبالات و نسنجیده و افسارگسیخته وسط رقص بخونه در گوشم : "بریم واسه اون دو تا که نیمدن رو سن و دارن کنار میز خودشون میرقصن؟!" ... که پریسا مراقبم باشه ... مادرانه ... خواهرانه ... عاشقانه ... که حلقه بزنیم دور علی و پریا ... که ما هم مثل بقیه راه به راه سلفی بگیریم! ... که عکاس بگه حالا دوستای داماد و یه بار دیگه حک بشیم توی تاریخ کنار علیرضا و پریا و کیک ما اعضای گروه خوشبخت! ... که بخندیم ، بخونیم ، برقصیم ... که باشیم ؛ شاد ؛ چون عروسیه ؛ عروسی علیرضا ؛ به همین سادگی! ... خسته م ... کاش این آینه یه دالون جادویی بود ... میرفتم توشو شیک ازش درمیومدم ... بعد میرفتم سمت سالن ... اما نه ... نه ... هنوزم دلم نمیخواد انگار! ... حتی الان که اینجور بی چاره اینجا ول شدم ... فقط دلم میخواد برای یه لحظه هم که شده علیرضا رو ببینم ... غم باد روی دل مونده ی بزرگ زندگیم میشه اگه امشب نبینمش ... میخوام ببینم خنده شو ... واسه بار آخر خودمو تو اون حالت نگاه کردم ... دوست داشتم یادم بمونه ... دوست داشتم یادم بمونم! ... یه جایی اون ته ته جونم دوست داشتم این نزاری رو! ... پشت انبار آشپزخونه بودم انگار ... تند تند میرفتن توش اما کشون کشون برمیگشتن ... یه جایی لای اون تند و تند و کند و کند باید پیدا میکردم علی رو! ... لای دست و پای گرگ های بره نما ، پلنگ ها ، خروس ها ... شام رو داده بودن ، مشخص بود ... نه که از روی بوی هوا شده ی باقالی پلو و گوشت و روغنش ... اینا قبل شامم هواست ... ازون جماعت سیگار به دست که شبیه ایستگاه مترو ، جلوی در سالن اصلی پر و خالی میشدن ... داخل هم یه جورایی کام آخر بود ... جماعت سیر ، میپریدن و میرقصیدن و صدا درمیاوردن تا بگیرن حاجتشونو این دم آخری ... نمیشد! ... پیدا نمیشدن ... تا میومدم چیزی رو از چیزی تشخیص بدم یا یه گاری حامل بشقاب جلوم تند میشد یا یه قابلمه پر ته چین جلوم کند ... اگرم آشپزخونه و انبارشو غال میذاشتم مسافرین محترم ایستگاه وردآورد میدوئیدن اینور اونور تا با توجه به تابلوهای راهنما مسیر ورود و خروج خودشونو تعیین کنن ... به هیچ وجهم از سکوهای ایستگاه فاصله نمیگرفتن ......

"خانوم عزیز من مهمونم همین الان رسیده ، ده دقیقه هم هست نشستن اونجا شما هیچ سرویسی ندادید بهشون ... هم پذیرایی قبل شام ، هم دیس پرس شام سر میز ... موظفید شما ... تکرار نمیکنم" ... ساناز بود! ... انگار داشت بیخ گوش من حرف میزد ... انگار که باهم تو یه قرار عاشقانه! رفته باشیم سینما بعد همینجور تو بغل من داره با صدای بلند به آپاراتچی تذکر میده که دو ردیف جلوتر حرف میزنن! ... یه چیزی حمله کرد بهم! ... به قلب و روح و غرورم ... فرار کردم! ... وقتش نبود! ... وقت پر شدن نبود! ... مهموندار یه چیزایی گفت که واضح نشنیدم اما از لحنش مشخص بود داره رفع تکلیف میکنه ... باز صدای عشق جدانشدنی من وسط فیلم پیچید که : "اصلا نمیفهمم چی میگید ... نشنیده هم میگیرم ... همینجا تمومش میکنیم ... شما تا 5 دقیقه دیگه پیش مهمونای منید" ... باز اون کابل برق بهم وصل شد و یکی دو خط پرترم کرد ... لعنتی تو دیگه از کجا پیدا شدی ... من به اندازه امروز ، دیدم و یاد کردم از آدما و اتفاقاتی که پرم کنن ؛ تو یه وصله ی نچسبی این وقت شب و اینجا به من و حالم! ... مهموندار کوتاه نیمد و باز صدا پیچید! ... دیگه نتونستم ... از اولشم مشخص بود این غروب و این شب بالاخره یه جایی میترکه ... این به ظاهر بچه گانه گی یه جایی جیغ میشه و گریه تا بزرگتری رو جلب کنه ... از پشت دیوار اومدم بیرون ... از پشت نقاب ... از پشت کدر خودریخته ی احوالم ... ساناز رو برق گرفت ... تصور ترس توی چهره ی ساناز همیشه برام امری ناممکن بود ... اما اون لحظه داشتم به وضوح میدیدم این ترس کمیاب غایب رو ... "سلام ، اینجا چیکار ..." ... نتونست سوالشو کامل کنه ... اما من جواب کاملی بهش دادم ... یه نگاه یخ و بی کلام ، 5 ثانیه بی کم و کاست ... به سمت ساختمون اصلی رفتم ... نه مستقیم ... مورب ... با انحنا ... مسیر طولانی تر و زمان بیشتری میخواستم برای پیدا کردن علی! ... تند نمیرفتم ، اما آرومم نبود ... محکم بود اما قدم هام ... مصمم ... چند قدمی که رفتم سه چهار نفر جلوی ساختمون متوجهم شدن! ... با تعجب نگاهم کردن ... تنها از گوشه ی دامنه ی دید چرخش سرهاشونو متوجه شدم ... بهشون نگاه نکردم ... دنبال کس دیگه ای بودم ... هاج و واج شدن ساناز ظاهرا مهموندارای اونجا رو هم هاج و واج کرده بود و متعاقبش دو سه تا دسته ی سه چهار نفره ی دیگه جلوی سالن اصلی ... سن رو دیدم ... همه گوله شده بودن اونجا ... شکل ایستادن و سوی نگاهشون نشون میداد علی و پریا وسطن و در حال رقص ... مگه میشه ازینجا علی رو دید! ... دلیلی نداشت ، اما حس کردم داره جلوی سالن کمی تحرک میگیره ... نترسید! ... آروم باشید! ... یه مصلح بی خطر چهارچشم بی جاذبه بیشتر نیستم ... یه حجم خالی و عبث ... ساناز چهار نعل تاخت سمت سالن ... دارم چیکار میکنم؟! ... چی از جون مراسم امشب میخوام ... چی از جون علیرضا میخوام ... از جون خودشو و عروسش و عروسیش ... از چون آبروش ...... نازنینو دیدم! ... فقط وایساده بود و دست میزد ... برگرد ... فقط یه لحظه ... یه نگاه ... ساناز رسیده بود به مهموندارای مرد! ... و احتمالا انتظامات! ... دریده تر و قاطع تر و محتاط تر از این بود که جایی برای احتمال مثبت تر بذاره! ... من اون لحظه یه بی سر و پا بودم که اومده بود مهمونی برادرشو بهم بزنه ... نه دوست ده دوازده ساله! ... نه رفیق ... نه یه همیشه رفیق ... کتایونه! ... داره میره سمت نازی ... روش به منه ... ببین ... تورو جون آرش ببین منو ... دید! ... وقت گیج شدن و دستو از سر تعجب جلوی دهن گذاشتن نیست کتی! ... تا یه بی سروپای ولگرد شدن ثانیه ای فاصله ندارم ... تا ریختن دیواری که دوازده ساله ساختمش ... ساختیمش ... بجنب دختر! ... یکی از مهموندارای مرد رفت سمت یه ساختمون دیگه و دنبالش سه ، چهار تا پهلوون اومدن بیرون! ... سه تاشون داشتن جوری نگاهم میکردن که انگار جن دیدن! ... نازی ، کتی ، امین ... با دستم وسط جمعیتو نشون دادم و جوری که بتونن لب خونی کنن گفتم : "علیرضا!" ... نه! ... بهتشون شکستنی نبود! ... ساناز یه چیزی به پهلوونا گفت و با انگشت نشونم داد ... تموم شد! ... نشد که بشه! ... بدمن قصه بالاخره خودشو نشون داد ... کی چی میفهمه هرچی بگم بعدش! ... کی چی میفهمه ازون حس و حال ... کی چی میفهمه منو! ... که چی شد که اینجور و این شکل اینجام ... پهلوونا آروم جوری که فضا بهم نخوره و جلب توجه نکنه اومدن سمتم ... احتمالا سفارش ساناز بوده که بی آزارم یا تشخیص خودشون که مال این حرفا نیستم! ... پریسا و محمدم اضافه شده بودن به جمعیت سه نفره ی مبهوت و حالا پنج تایی نگاهم میکردن! ... پهلوونا چند قدمیم بودن که جمعیت ریتم عوض کرد ... شبیه نمایش اسلوموشن ترکیدن بادکنک باز شدن ... مسعود شبیه پدری که دست پسر بازیگوششو میکشه تا از زمین بازی دورش کنه مچ دست علی رو گرفته بود و میکشوندش ... جمعیت که شکافت و من و علی همو دیدیم پسرشو ول کرد ... با انگشت اشاره دو بار پشت هم منو نشون داد و دست به سینه ایستاد ... شبیه پلان آخر فیلمای کلاسیک شد ... همه بودن! ... همه ... بدون استثنا ... فقط قهرمان قصه ، قهرمان نیست ... قهرمان نبودم ... با اون سر و شکل ، توی اون موقعیت هرچیزی بودم جز قهرمان ... اونجا با دست خالی ... حتی اگر نیلوفر پیدا کرده هم برگشته بودم قهرمان نبودم ، حالا که اونجا و دست خالی ... چرا داره خنده ت رنگ میبازه رفیق! ... نیمدم خنده تو بدزدم ... فقط اومدم ببینمش ... چقدر حرف زدیم منو تو این همه سال باهم ... و چقدر رفیق بودیم ، همیشه ... چقدر حرفها که نزدیم اما فهمیدیم ... فهمیدیم من و تو باهم این همه سال ... وحالا امشب ، اینجا ، اینجور چشم تو چشم هم ... وقت گفتن نیست ... نه فرصت ، نه امکان ... انگار باید باز نزده ، تنها بفهمیم من و تو با هم ... و بعد ، دیدم شوق دوباره متولد شده ی چشمای رفیقم رو ؛ و خنده ی باز نشسته روی لب هاشو ... چرخیدم و پیش از رسیدن پهلوونا راه برگشتو گرفتم ... نذاشتم دستشون بهم بخوره ... دست نامحرم بهم نخورده بود تا اون روز ... دست نا محرم بهش نخورده بود تا اون روز! ... شبیه کشتی تایتانیک بود ... فقط واسه ورود محافظ داشت ... وقت برگشت حتی کسی نگاهمم نکرد ... وقت رفتن کسی نگاهش نکرد اون روز! ... سوار ماشین شدم ... تلفن داشت زنگ میخورد ... محمد داشت روی صفحه ی گوشی میرقصید ... به خیابون خاکی پیش روم نگاه کردم ... چقدر دیده بود این خیابونای خاکی رو اون همه سال! ... و فهمی که لحظاتی قبل دچارش شده بودم ... فهمی که لحظاتی قبل دچارش شده بودیم با هم ... چقدر میفهمید اون همه وقت! ... میشناختمش ... دوستم بود ... فهمید حال نزار منو ... فهمید حال نزار اون رو! ... ریخت و لباسم مناسب نبود ... بدجور بوی نوابو میدادم امشب ... بوی ده ... بوی ده رو میداد همه وقت! ... بیشتر فکر کردم ... با چشمای بازتر گذشته رو ورق زدم ... که من و علی نه اهل خوشبختی بودیم نه مال خوشبختی ... ما خوش بودیم به خوشی بچه ها .. با خوشی بچه ها ... یاد اولین باری که برد تا نیلو رو ببینم ... یاد شبای برگشتن و خوندن و خوندن و ... یاد اون غروب غمزده ی حقیر و از کوره در رفتن من ...یاد پر پر پر شدنم ... یاد نوابو رفتنو و رفتنو دست خالی برگشتن ... باهم ، دوش به دوش هم ... یاد کتک و فریاد و گریه ... یاد "زمستون" ... و به امشب فکر کردم ... که خودم نبودم انگار ... خودش بود اون امشب! ... به سوال بی جواب مونده ی دلیل نرفتن ... به صدبار بدتر از ترکیدن ... به اون دست نامرئی و اون منبع انرژی ... به کندن ... به مرگ ... به خداحافظی ... به حس غریب تنها یک بار دیگه دیدن ... دیدن خنده هات ... به آینه و شمعدون بی عروس و داماد از مد افتاده! ... از مد افتاده بود اون امشب! ... خودم نبودم انگار ... یکی دیگه بودم امشب ... تنها انگار یک "یاد" ... یک "یاد" بودم امشب ... نامرئی ... خیالی ... بودم یه وقتی و یه جایی ؛ اما امشب نه ... درست شبیه این عکس ... که بهترینه چون همه هستیم توش ... عکسی که  با دوربین دستی کوچیک خودش گرفت ... عکسی که هیچوقت ، هیچکس ندید! ... هیچکدوممون! ... هیچوقت ... وقتی باز خندیدی ، فهمیدم که فهمیدی ... فهمیدیم ... که تنها اومده بود خنده تو ببینه و بگه : "عروسیت مبارک پسر" ... این نیلو ، نیلوفرِ .......

     



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت