صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤

در ستایشِ روی اندرشون و

 کبوتری نشسته بر شاخسار متأمل در بابِ هستی

 

شاگرد اول بود. همیشه. از کلاس یک تا دوازده. هر سه ثلث. سی و شش بار شاگرد اول شده بود. بیست و هفت تقدیرنامه و بیست و سه جایزه ی شاگرد اولی. سه تا جوراب-مشکی، قهوه ای، طوسی، دوتا دفتر شصت برگ-یکی برک و دیگری کاج، چهارتا مداد رنگی-دوتا شش تایی، یکی دوازده تایی و یکی دوازده تایی دیگر که از همان اول دو رنگ سبز و زرد را نداشت و وقتی فردایش به ناظم گفت نزدیک بود کتک بخورد، دو تا پرگار-شبیه هم؛ یکی را ثلث اول کلاس هشت گرفته بود و دیگری را ثلث سوم همان سال، یک تابلوی وان یکاد-روی شیشه و خمیری، دوتا آبرنگ دوازده رنگ-هنوز هم قلم موی یکی شان را دست نخورده نگه داشته بود، یک نقشه ی ایران و یک کره ی جهان، دوتا اطلس کامل گیتاشناسی-دومی چاپ پنجم اولی بود با کمی تغییرات . یوگسلاوی شده بود کرواسی و صربستان و مونته نگرو و بوسنی و هرزگوین و اسلونی، سه چهارتا جزیره ی جدید اطراف قاره ی اقیانوسیه اضافه شده بود و توضیحات تاریخی بیشتر کشورهای خاورمیانه چرخیده بود!، یک دایرة المعارف جیبی!، و یک صابون کاغذی که ثلث دوم کلاس سوم هدیه گرفته بود و هنوز نگه داشته بود ...

همیشه شاگرد اول بود. سی و شش بار. دلش از ثلث هایی که جایزه نگرفته بود پر بود و از ثلث های بی تقدیرنامه پرتر. و آرزو داشت ای کاش معلم جغرافی آن ثلثی را که نه تقدیرنامه داده بودند نه هدیه، با او سر لج برداشته بود و جای بیست یک نوزده یا حتی هجده داده بود تا شاگرد اول نشود؛ اما نشده بود که نشده بود؛ او شاگرد اول بود ،همیشه، سی و شش بار... ثلث اول کلاس چهارم به او که شاگرد اول شده بود یک تقدیرنامه و یک دفتر شصت برگ داده بودند و به شاگرد دوم یک تقدیرنامه و یک خط کش. سی سانتی و چوبی. آن سال تا ثلث دوم و تا زمانی که باز شاگرد اول شود و جایزه بگیرد به این فکر کرده بود که خط کش از دفتر بهتر است و دلش میخواست ثلث دوم به همه خط کش بدهند اما یک وان یکاد شیشه ای گرفت که با تکنیک ویترای و رنگ های سبز و زرد و نقره ای آیه ها را روی شیشه خمیر کرده بودند. به شاگرد دوم هم یک خط کش دیگر شبیه همانی که ثلث اول به شاگرد دوم داده بودند. ثلث سوم، به قصد، پای معنی استیصال نوشت دلدادگی و در تقسیم اعشاری یک جا یک دو را از پنج کم نکرد؛ ادبیات را نوزده و بیست و پنج گرفت و ریاضی را نوزده و نیم. به شاگرد اول یک جعبه ی شش تایی مداد رنگی دادند، به شاگرد دوم باز همان خط کش دو ثلث پیش و شاگرد سوم یک خودنویس. سنبه اش زوری نداشت؛ شاگرد دوم تاریخ را هجده و هفتاد و پنج شده بود و انشاء را نوزده و بیست و پنج. او باز هم شاگرد اول شده بود. همیشه شاگرد اول بود. سی و شش بار ... ترس عجیبی از امتحان ورزش دوره ی دبیرستان داشت. سال های قبل معلم ورزش تقریبا عیار انضباطی داشت!. هرکس حاضر بود و کمتر جیغ میکشید و صدا میکرد و به بهانه ی توپ بیشتر یا بهتر دم در دفتر رژه نمیرفت و تور والیبال و سبد بسکت را کمتر انگولک میکرد و پنج دقیقه پیش از خوردن زنگ و اتمام کلاس دست از تعقیب توپ برمیداشت و هیاهو را به هیاهوی تمام مدرسه بعد از خوردن زنگ وصل نمیکرد و گرمکن و کتونی چینی اش فراموش نمیشد و در آن خر توی خر کمتر به باسن تپل ها و سربه زیرها و خرخوان های کلاس نظر داشت و آبی پشت حرکتش در دستشویی می انداخت و شیر آبخوری را میبست و کیسه فریزر آب نمیکرد و بر کله ی فوتبالیست ها نمی انداخت و از پشت پنجره ی باز کلاس های مشرف به حیاط برای معلم علوم شیشکی نمیبست و صدای خر درنمی آورد و توی راهروها و پله های داخل مدرسه چون دیوانه ها پرسه نمیزد و از پشت در کلاس غیرمشرف به حیاط نمیگفت "مهماندوست عمه تو!" و از نرده های حفاظ کلاس خالی مشرف به حیاط بالا نمیرفت و روی نیمکت آخر کلاس خالی غیرمشرف به حیاط مچاله نمیشد که مثلا میخواهد بخوابد و زرنگی کرده باشد و توپ را محکم نمیشوتید که به بیرون مدرسه برود و سر یک اوت دعوا راه نمی انداخت و در نهایت پیش چشم ناظم و مدیر از پشت پنجره ی دفتر جوری رفتار نمیکرد که انگار معلمی ندارند به نمره ی بیست نزدیک میشد. اما ورزش دبیرستان از سال قبل طبق بخشنامه ای تخصصی شده بود. هیبتش در قالب یک پینگ پونگ باز به نسبت یک والیبالیست یا بسکتبالیست مسخرگی کمتری داشت. طول سال را نوبتی بازی میکردند و معلم گه گاه چیزهایی از بکهند و فورهند میگفت. و امتحان بر پایه ی بازی های تک حذفی. چهارنفر اول بیست و همینجور رو به پائین. سال اول بازی اول باخت و پانزده گرفت، سال دوم بازی اول را استراحت خورد و شانزده گرفت، سال سوم یک بازی را از مجتبی رزاقی که صدوپنجاه و هفت کیلو وزن داشت و کیهان هم در یک شماره خبری از او رفته بود برد و باز شانزده شد و سال آخر از بازی انصراف داد و چهارده گرفت. اما هیچکدام اینها باعث نشد که او شاگرد اول نشود. باقی نمراتش بالای نوزده و نیم بود و او باز هم شاگرد اول شد. همیشه شاگرد اول بود. سی و شش بار ... امتحان ثلث دوم عربی دوم راهنمایی شرّی شد. شب قبلش برف شدیدی بارید. صبح یک ساعت زودتر رفت تا حاشیه امنیتی باشد، اما هیچ اتوبوسی سر ایستگاه نیامد. آب به کیکرز پینه شده اش افتاده بود و سه جفت جوراب پشمی اش را هم رد کرده بود و انگشتانش بی حس شده و میخارید. پل چوبی تا کارگر جنوبی را دوید. یک نفس. چهل و پنج دقیقه از امتحان گذشته بود که رسید. با وساطت معلم تاریخ مدنی به جلسه رفت. پنج دقیقه به آخر امتحان مانده بود که برگه را کامل به دست مراقب داد. و پای بخاری نفت سوز راهرو بود که فهمید امتحان لغو و به روز دیگری موکول شده. از صد و شانزده نفری که باید برای امتحان می آمدند تنها بیست و یک نفر رسیده بودند. چهارده برگه تقریبا خالی، چهاربرگه خیس و وارفته، دو برگه که توان گرفتن ده را هم نداشتند، و برگه ی او. آن ثلث با معدل بیست، یک جوراب نخی نازک طوسی که بالایش دو خورشید زرد طراحی شده بود جایزه گرفت ... سال اول دبیرستان با پسر معلم زبان همان سال هم کلاس شد. وقتی در یک امتحان کلاسی بخاطر جاگذاشتن یک "ای" در کلمه ی "تواِلو" آن هم در جواب یک سوال مفهومی آخر یک پسیج هفده گرفت، فهمید سال سختی دارد!. آرش خورشیدی، پسر معلم زبان هم شاگرد زرنگی بود. قانونگذار! بودن معلم علوم اجتماعی نجاتش داد. ثلث اول هر دو همه ی درس ها را بیست شدند. او با توان خودش و آرش با چشم پوشی سایر معلم ها قوّت گرفته از خنده های مستر خورشیدی بر چهره های شان در زنگ های تفریح و دفتر مدرسه. تنها او زبان را شانزده و نیم شد و آرش علوم اجتماعی را شانزده!. حتی هنوز هم که نزدیک دو دهه از آن روزها میگذرد به شانزده آرش شک دارد. کسی نبود که برگه ی علوم اجتماعی را با چهارنمره کاستی تحویل دهد. انگار که آقای باقری یاد میداد در اجتماع رساندن حق به حقدار از قانون مندی ارجح تر است. ثلث دوم از قوّت دیگر معلم ها کاسته شد و باقری قوی تر شد. ثلث سوم به قصد، زیر برگه ی زبان سه بار کلمه ی "تواِلو" را بدون "ای" نوشت. درشت!. با همه ی هوش و فهم، کم کله خری نبود. قرآنی ترجمه شده به سه زبان دیگر جایزه ی ثلث آخر آن سال بود ... بدترین سال پنجم ابتدایی بود. سال همراه شد با مریضی مادرش و امتحانات ثلث سوم خورد به دوران بستری. کس دیگری نبود که شب ها را بیمارستان بماند. زیر نور کم سوی راهروهای بخش درس میخواند. و حتی یک بار هم از خود نپرسید چرا؟! که چه؟! دست آخر چه؟! ساعت پنج صبح، در همهمه ی کم فروغ و خواب گرفته ی دم صبح، زیر نگاه ملال آور پرستاران بی رمق، در ناله های رو به ازدیاد تازه بیدار شده ی بیماران، زیر بوی تند بتادین و شاش و تخم مرغ، در مواجهه با تک خنده ی بلند و رام نشده ی دانشجوی پزشکی که با موی نپوشیده و بلند روپوش سپید بر تاپ و شلوار نازکش می کرد، زیر اخم پرکینه ی پیرمرد تی کش بخش، گریزان از نگاه آمرانه ی زن خشن آشپز، و روی فریاد خفه ی مادرش از داغ شیاف اول وقت و تندی هولناک دست پرستار ترکه ای و بلند که پرده را میان چشمان غضبناک خود و او میکشید، حدیث نبوی از بر میکرد این پسرک دوازده ساله ی شاگرد اول؛ همیشه شاگرد اول، سی و شش بار ...  آخرین امتحان ثلث آخر کلاس دوازده، آخرین سال، مثلثات بود. زمان امتحان هم دو ساعت. یک ساعت و نیمه همه ی جواب ها را نوشت. مداد و خودکار و قلم اش را جمع کرد و نگاهی به برگه ی کامل نوشته شده اش انداخت. مرادی، معلم جبر و مراقب آن کلاس بالای سرش بود. نگاه پر از رضایت و تشویق اش را از او و برگه برنمیداشت. دیگر، بیزار شده بود از این نگاه. خودکار برداشت و تانژانت آلفا را در سوال ششم با رنگی ملایم از زیر به بیست و هفت درجه کمی آن سو تر وصل کرد. مشتی هم پرانتز و کوتانژانت و آرک و عدد و یک خط کسری طویل در میان. یعنی هنوز به دوسوم به دست آمده و نوشته شده در برگه پاسخ زیر کلی محاسبه مشکوکم. مرادی لپ چپ درآمیخته با دسته ی صندلی و لپ راست مانده در هوای باسن اش را جمع کرد و رفت؛ و متعاقبش رضایت و تشویق. دوباره دست از سوال ششم شست و تنها برای احتیاط خودکار را در دست فشرد. نگاهش از روی سوال ششم به پاشنه ی کفش مرتضی بابایی افتاد که دو صندلی و یک ردیف با او فاصله داشت. تند و مرتب به زمین میخورد و رد خودکار آبی در دستانش که سعی داشت نوار متصل به چشمان او و پاشنه ی کفش اش را قطع کند. سربلند کرد و نگاهش کرد. از نیم تنه چرخیده بود و هراسان لب میزد "سه!". به لب های بابایی خیره شد. شبیه لب دخترها بود. بی چین تر و ظریف تر و احتمالا نرمتر. بار عجیبی داشت کلمه ی "احتمال". ترسناک بود. این همه سال در همه ی کتاب ها و پی هر سوالی به جوابی قطعی رسیده بود. از هجمه ی هولناک احتمال در دنیای پر از قاطعیتش میترسید. دنیای بیرون ترس داشت. هر بار خواست امتحانش کند گزاره ای نفی اش کرد. به صندلی بغل مرتضی نگاه کرد. ایمان مقدسی خیمه زده بود روی برگه. پیراهنش از شلوارش درامده بود و محدوده ای به عرض پنج سانت و طول سی از بدنش بالای باسن و آنطور که زیست دوم دبیرستان میگفت مهره های سه و چهارش را عریان کرده بود. زشت بود و تیره و پرمو. آنطور که در یکی دو فیلمی که با ترس و دلهره در خانه ی مهرداد به بهانه ی درس خواندن رفته بود و دیده بود شبیه دخترها نبود. سر چرخاند کمی اما چشم نه! عجیب بود. دوست داشت انگار همان تکه ی کریه پر مو را. یاد تنها باری افتاد که بدن نیمه عریان زنی را در عمر هجده ساله اش دیده بود. پاگشای آذر، دختر خاله منیر و در آشپزخانه ی شان. یازده سال بیشتر نداشت. زن ها بعد نهار جمع شده بودند که ظرف بشورند. آشپزخانه ها دیوار داشت آن موقع. در را بستند و همه حجاب برداشتند. زن دایی پری نصفه و نیمه خم شده بود که دیسهای کف آشپزخانه را بردارد که زیپ پیراهنش در رفت. از پشت گردن تا بالای باسنش شبیه دیوان حافظ به وقت گرفتن فال بی پرده شد. پسر بچه های دیگری هم بودند توی آشپزخانه؛ حتی از او بزرگتر؛ اما زن دایی برگشت و تنها به چشمان او نگاه کرد. خنده ای کرد، خنده ای کردند و مهتاب با قهقهه دیوان را بست. چرا به او نگاه کرد زن دایی؟! به ساعتش نگاه کرد. یک ربع تا آخرین امتحان دوران دبیرستان و نفر اول استان شدن فاصله نداشت. لبهای بابایی و کمر عریان مقدسی و تفأل زن دایی چه میگفتند آن وسط. بلند شد و به سمت مرادی که حالا پشت میز معلم نشسته بود رفت. به آخرین صندلی که دقایقی قبل حاجی عزیزی ترک کرده بود که رسید باز نشست. قیافه ی کسی که نکته ای به ذهنش رسیده را گرفت و باز نسبت های مثلثاتی را به تمسخر گرفت. چیزی کم داشت این حکایت دوازده ساله انگار. این سی و شش بار شاگرد اولی. سدی شده بود بین او و دنیای واقعی. نفهمید چرا اما یاد خاطره ی قرار رضا با یکی از دختران دبیرستان عترت افتاد. با چه ولعی گوش کرده بود و چه مو به مو از یاد داشت. و چقدر رضا شده بود و چه ها نکرده بود شب هایی که زود درس ها را خوانده بود و زودتر به رختخواب رفته بود. همه ی حرص اش ازین بود که حس میکرد میتواند حتی دخترها را هم بهتر از باقی هم کلاسی هایش بفهمد! و چرا یک کتاب دختربازی و زن فهمی و خانوم شناسی نداشت این دوازده سال زمخت تا باز بیست بگیرد از آن. به برگه ی جواب ها نگاه کرد. یک آن خواست پاره اش کند! یک آن خسته شد! یک آن رنجید! یک آن همه ی دانسته های دنیا بر سرش هوار شد! یک آن خودش را تنها دید! خودش را کشف نشده پنداشت. خودش را محقی یافت که حقش را در دنیای برون میخورند. یک آن دلش هوای یک بار هم که شده ندانستن کرد! یک آن دلش خواست ... نه ... او محکوم بود. به دانستن. به فهمیدن. به شاگرد اول شدن. به همیشه دانستن. به همیشه فهمیدن. به همیشه شاگرد اول شدن. و چقدر سنگین بود این بار. باری که دیگر برای زمین گذاشتن دیر بود!! برگه را داد و رفت. و باز هم شاگرد اول شد ... برای سی و ششمین بار ...

همه ی این دوازده سال و سی و شش بار را در عرض نیم ساعت در ذهنش مرور کرد. قریب به بیست سال می گذشت از آن دوران. از آخرین شاگرد اولی. کششی به مرور این بیست سال آخر نداشت. قطعیت در این بیست سال آخر ثانیه به ثانیه رو به افول گذاشته بود. از همان لحظه ی هوس انگیز رویت لب های بابایی! بیست سال جستجو و کنکاش و دربه دری برای اثبات، برای رسیدن به امری بدیهی، برای پاک کردن تمام برهان های خلف، رصد لازم و کشف کافی تا بکوبد مهر تأیید را بر حکم اثبات نشده اش. تا فرضیه اش را برساند به گوش همه که برخیزند برای جمع داده های مستتر مانده و خروجی های تحریف شده. اما این بار هم سنبه اش زوری نداشت! هرکس دو دستی چسبیده بود به کمِ بی مقدار بعد مساویِ نابه جای کوچکتر از حقّش چون دهانه های محافظه کار و ترسیده ی پرانتز. سیگما مرده بود و هربار که جمعی صدایی میکرد، تفریق حیّ و حاضر بود ...

صدایش کردند. بلند شد و رفت. در تمام مدت مراسم پر از مهر و روحانی و همراه با جیغ و شیون پیش از حکم حتی یک بار هم نلرزید. حتی در سینمای ابزورد یا رمان پوچ هم نگاتیو و قلمی میلرزید اما او نه! ورای واقعیت و خیال بود انگار. از پله های چوبی که بالا میرفت یاد صابون کاغذی کلاس سوم اش افتاد. به این فکر کرد که آیا هنوز لای کتاب ادبیات عمومی دانشگاهی اش هست یا نه! همان روز جایزه دهی سر صف بین زنگ املاء و تعلیمات دینی سال سوم دبستان وقتی گرفته بود رفته بود و لای دفتر علوم اش گذاشته بود. تا اول راهنمایی همانجا بود. بعد بیست و پنج اسفند آن سال وقتی داشت اتاقش را میتکاند تصمیم گرفت دفترهای دوره ی ابتدایی اش را دور بریزد. دفترها را یکی یکی شبیه فرخوردن نگاتیو رج میزد مبادا چیز با ارزشی را دور بریزد. حواسش به علوم سوم بود و آن دفتر را آرامتر رج زد. صابون را برداشت و لای کتاب جغرافی گذاشت. یادش آمد همون روز یک دستمال کاغذی شیک و ضخیم صورتی رنگ با طرح های برجسته ی پروانه و شمع را هم لای کتاب ریاضی سال چهارم پیدا کرده بود. سال دوم دبیرستان بود که باز تصمیم گرفته بود راهنمایی را دور بریزد. صابون در تناوب سوم از لای کتاب حرفه و فن سوم راهنمایی رفته بود فصل سوم و صفحه ی شصت و هشت زیست یک اول دبیرستان و چهار رأسش لب گذاشته بودند روی "بطن"، "سیاهرگ"، "که" و "جریان" در صفحه ی شصت و هشت و "  "، "قلب"، "است"و "بیماری" در صفحه ی شصت و نه. دانشگاهش که تمام شد تمام دوره ی متوسطه را دفن کرد. این بار تنها همان صابون را برداشت و گذاشت لای ادبیات عمومی که میدانست نه دلش می آید دورش بیندازد و نه سروقت اشعارش برود! باقی را رج نزده دور انداخت و نمیدانست همان روز بود که دستمال منقش صورتی اش همراه با عربی سال چهارم زیر چنگک ماشین شهرداری چرک شد. مطمئن بود که مأمورین اطلاعات سراغ کتاب هایش رفته اند. اما سوال بی جوابی بود صحت صابون! حتما دیده اند آن را. درِ کهنه ی حالا بی رنگ شده اش را باز کرده اند و لای کاغذهایی حالا لزج شده و بی بو دنبال ردی از اغتشاش گشته اند! باید روزی آن را هم دور می انداخت. چه بهتر که آنها پرپرش کردند. باید روزی دست و دل از همه چیز میشست. چه بهتر که آنها شستند. دیگر توان حل این همه مجهول را نداشت. هیچ چیز معلوم نبود. دنیا کشف نشده و نچشیده روز به روز برایش گسترده تر میشد. و داشت میرسید به چیزی که این همه سال در ناخودآگاهش می آمد و میرفت و پوزخند میزد. پوچی ...

مأمور دریچه را باز کرد و طناب صاف و محکم شد ...



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت