صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٦

 تنهایِ تنهایِ تنها، چون باغی که دیوار ندارد ...

 

بهاره...

بهاره، اما هنوزم چندتایی برگِ زردِ خشک روی شاخه ها پیدا میشه. فردا صبح، پابرهنه، پاورچین پاورچین، برو به کوچه و اولین برگِ زردِ خشکی رو که از درخت رو زمین افتاد، بردار و بیار به اتاقت... "سالم"... بذارش یه جایی توی چشم؛ توی دید. یه جایی که هم خوب ببیندت ، هم خوب بشنودت! و فردا شب؛ مثل بیشترِ شبهای عمرت؛ تنهایِ تنهایِ تنها باش... "پاک"!

اولین بار یک صبحِ بهاری بود که صدای قدم هاش رو شنیدم. ضرباهنگی متفاوت از دیگر قدم ها. نه دو می سل فا فا و نه می سی لا رِ رِ. "سل لا سل لا می می"... ربطی به کفش و جنسِ چرمِ رویه و ارتفاعِ پاشنه نداشت. طنینِ سل لا سل لا می می هاش از سرِ یکِ هارمونیِ موسیقیاییِ نهفته در افکارش بود که در قدم هاش متجلی میشد. و من؛ تکه برگی زرد و خشک، چسبیده به شاخه ای قرص و مصمم، در اولین برخورد، در یک صبحِ بهاری، در تقابل با قطعه شعری طالع بین، هشداردهنده و نحس! از مایاکوفسکی عاشق شدم!... فصل ها گذشت و شاخه هایِ عرف و اخلاق نحیف تر شدن و بالاخره شکستن. شکست شاخه ها فرصتی بود برای ابراز، هم صحبتی و همراهی؛ بعد از سال ها... سال ها تنها دیدن و دیدن و باز تنها دیدن در تک کوچه ای که همه ی دنیایِ ما بود. اما در صبحِ پرامیدِ پس از شکست، نه من رو دید و نه شنید. با یه تنه ی محکم پسم زد و رفت! نه نگاهی و نه ثانیه ای مهلت برای ادای کلامی. پا گذاشت روم و رد شد. خردم کرد! شکستم و چند پاره شدم... هر تیکه ای از من یه گوشه ای از کوچه افتاد. چیزی رو از زاویه ی غریبی میدیدم و بوی ناآشنایی از سمت دیگه ای به مشامم میرسید و در عجب این آشفتگی کلماتی از کنج غریبی از کوچه از دهانم خارج میشد. چشم و بینی و دهان هر یک سمتی ... اما صدا؛ صدایی که به گوش میرسید، صدایی متعلق به کنجی غریب از کوچه ای آشنا نبود. صدا؛ صدایِ قدم هایِ آشنایی بود در کوچه هایِ غریب! من، چسبیده به سل لا سل لا می می در کوچه هایِ غریب! و این بار بعد از سال ها دیدن و دیدن و دیدن، تنها شنیدن و شنیدن و باز تنها شنیدن. دنیایی بزرگ شده از یک کوچه به کوچه ها؛ از قدمی به قدم ها و از صدایی به صداها. دنیایی که جز یک صبحِ روشنِ آشنا، شبی تاریک و غریب هم داشت! و صدایی غریب که در صدای نفس های گرم و ملتهب آشنایی میپیچید!!... صدایی که حاوی پیغام شکست من بود در تقابل با قطعه شعری طالع بین، هشدار دهنده و نحس. در تقابل با سرنوشت محتومم...

"ماجرا تمام است... قایق کوچک عشق، در میانِ صخره ها در هم شکست... حسابم با زندگی پاک است... نیازی نیست هدیه ها و زخم هایی را که به هم داده ایم، یکایک، برشماریم ... عاقبت به خیر و خداحافظ"...

بهاره...

بهاره، اما هنوزم چندتایی برگ زرد خشک روی شاخه ها پیدا میشه... وقتی از کوچه ای رد میشی مراقب قدم هات باش. مراقب برگ ها. اونایی که خشکن و زودتر از بقیه میشکنن. و مراقب تیکه هاشون. تیکه هایی که رها شده از شاخه و جدا شده از برگ، مصمم برای رسوندن قایق به سلامت، به هر چیزی میچسبن و به هر طنین آشنایی چنگ!... فردا صبح، پابرهنه، پاورچین پاورچین، سل لا سل لا می می، برو به کوچه و اولین برگ زرد خشکی رو که از درخت رو زمین افتاد، بردار و بیار به اتاقت... "سالم"... بذارش یه جایی توی چشم... توی دید... یه جایی که هم خوب ببیندت، هم خوب بشنودت!... و فردا شب؛ مثل بیشتر شبای عمرت؛ تنهای تنهای تنها باش... "پاک"! ... شاید اون برگ؛ من باشم، تو باشی، یا کسی شبیهِ ما! ....

ما؛ داستانِ برگ هایِ زردِ خشکی که بی خبریم از شب هایِ گرم و بلند و غریبِ باغِ بغل! ... از صدایِ غریبه ها ...



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت