صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٦

 بازیِ محبوبِ ما بود، بازیِ مثلن باید ...

مثلن فصل ها باید میشد، تابستان، پاییز، زمستان، بهار...

تا پاییز بیفتد در تابستان!

یک سال هم برگ هایِ زرد و خشک و سرما زده شب ها در جایِ گرم بخوابند...

اشکالی نداشت که!

و بهار، زمستان میشد!

سوزِ سرما خوابِ اردیبهشت را بپراند و بورانِ بهمن، عشق هایِ نصفه نیمه ی بهاری را بکشد!

چه لذّتی دارد خوردنِ توت فرنگی در آذر ماه و لمسِ دانه هایِ برف در خرداد!...

چه اشکالی داشت؟!...

مثلن باید روزها میشد چهارشنبه، دوشنبه، سه شنبه، شنبه، یکشنبه، جمعه، پنج شنبه!

تا غروبِ بی انصافِ جمعه غرق میشد در پنج شنبه شب هایِ شادمانی، و شنبه هایِ هفت خطّ ِ! کسالت، پر میکشید رویِ صبحِ چهارشنبه و یک شبه به انتها میرسید!

اشکالی داشت مگر؟!

مثلن باید خورشید نیمه های روز، یک ساعتی میخوابید و شب بیدار میشد!

یا شب، نیمه های ظلمات یک ساعتی قایم میشد و خورشید پیدا!

تا خواب زده ها! ببینند شب گردی هایِ انگشت شمار مردمانِ مغموم و آزرده را، و یا زودتر بترکد بغضِ آنها که طلسمِ گلویشان به دست شب است و نیم روزی زودتر رها شوند!

چه میشد مگر؟!

اشکال اش کجا بود؟!!

مثلن باید امروز، که همان فرداییست که دیروز در انتظارش بودیم، میشد دیروزی که گذشت و امروز شد!!

تا برایِ یک بار هم که شده جبران میکردند آنها که از تهِ دل پشیمانند از خطایِ دیروزشان...

پاکِ پاکِ پاک میکردند دیروزِ بد را، و یا باز میچشیدند لذّتِ تکرار ناپذیرِ این بار تکرار شده ی دیروزِ خوبِ خوبِ خوبشان را...

به خدا اشکالی نداشت!!

داشت؟!

مثلن باید یک شب من پدرم میشدم!

چقدر خسته ام امشب!

یا پدرم، من میشد!

پدر هم اینقدر بی انصاف!!

یا اصلن من خواهرم میشدم...

و او، من میشد!

چقدر نمیدانم از پاره ی تن!

چقدر گاهی هر دو از فرطِ ندانستن کدریم!

و کاش میشد روزی، من مادر بودم!

باور کنید اشکالی نداشت!

مثلن باید ترتیبِ اعداد میشد دو، یک، صفر، صفر، صفر، صفر... !!

زنباره ها و هرزه ها و چندتایی ها میماندند در خماری!

عاشق هایِ قلابی تنها و یکّه میشدند!

و برای یک روز هم که شده، آدم هایِ تنها، صبح را با هوایِ دیگری بیدار میشدند، در هوایِ دیگری نفس میکشیدند، به هوای دیگری راه میرفتند، مینشستند، نگاه میکردند، و از هوایِ دلشان میگفتند، برای هم! در روزی که انگار حال و هوایش فرق داشت، با دیروز...

اشکالی نداشت!...

مثلن باید تنها، خانه ی آنها که دروغ نمیگویند، تراس میداشت!

تا دروغگوها رسوا شوند...

و صبح به صبح از دیوارِ خانه ی بعضی ها تراس میرویید! آنها که خواسته اند از آن صبح دیگر کج نروند...

مثلن باید...

مثلن باید...

مثلن باید های زیادیست!

مثلن هایی که شدنی ست!

و باید هایی که بیشتر به رویا میماند...

مثلن باید همه ی آدم بدها میمردند!

چه کودکانه!

همه ی آدم بدها خوب میشدند!

چه دخترانه!

همه ی آدم بدها دچارِ عذابِ الهی میشدند!

چه مومنانه!

همه ی آدم بدها هم زندگی میکردند!

چه روشنفکرانه!

آدم بدها...

آدم خوب ها...

خوب چیست و بد کیست؟!!

حکایتِ هزاران هزار ساله دارد خوبی و بدی، در چند خطّ نمیگنجد...

یا باید هزاران هزار سال عمر کنیم،

یا مثلن باید من میشدم تو، و تو میشدی من!

ما میشدیم شما، و شما میشدید ما!

آنها میشدند ما، ما میشدیم ایشان، ایشان شما و شما همه!

تا همه حالِ یکدیگر را میفهمیدیم!!

همه نه متّکی به چند خطّ که لایِ هزاران هزار زندگی، اندیشه میکردند...

آن وقت شاید، حالِ همه هم بهتر میشد...

شاید آن وقت، همه "مهربان تر" بودند!!...

"بخشنده تر"...

این مثلن بایدِ آخر، شدنی ست!! رویا نیست!! باور کنید،

اشکالی ندارد!!...



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت