صندلی ، فکر ، سینما
هرکه سینما را دوست دارد ؛ زندگی را دوست ندارد . فرانسوا تروفو
نویسنده: محسن سلطان زاده - پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٦

من عاشقِ لالالند شدم و او عاشقِ منچستر کنارِ دریا ...

ما دو روح ایم در دو بدن!

نیمه ی گم شده ی یک دِگر هم نیستیم!

اصلن ما نیمه نشده ایم که یکی گم شود!

خیلی هم تفاهم نداریم!

گاهی حتا حرف یکدیگر را هم نمیفهمیم...

سلیقه های مان هم خیلی شبیه نیست!

مثلن من زمستان انار میخورم، او نارنج

من از باران و خیس شدن متنفرم و او تنهایی با یک چتر قدم میزند تا چند چهارراره آن سوتر

من کمی خسیس و محافظه کارم و او ولخرج و بی پروا...

اصلن همین امسال!

من عاشقِ لالالند شدم و او عاشقِ منچستر کنارِ دریا!

او گفت عید به سفر برویم و من گفتم هیچ جایِ دنیا به قشنگیِ عیدِ تهران نیست!

خلوت! بی سر و صدا! و تمیز!! میمانیم خانه و عصرها هر روز میرویم یک سمتی

آخرش هم او با خواهرش و خانواده به سفر رفت و من همه ی سیزده روز را تنهایی در خانه خوابیدم و کتاب خواندم!

لالاند را هم هفت بار دیدم!

ما دو روح ایم در دو بدن...

نیمه ی گم شده ی یک دِگر هم نیستیم!

بیشتر شب ها را جدا میخوابیم، و روزهایی هست که حتی یک جمله هم از هم خبر نمیگیریم...

تاریخِ تولد هم را از یاد برده ایم و برای هیچ مناسب و سالگردی برای هم هدیه نمیخریم

ما حتی، سال هاست که نه در یک ظرف که حتی از ظرف یکدیگر هم غذا نمیخوریم!

لیوانِ من مشکی ست و لیوانِ او آبی با رد های صورتی تا حتی به اشتباه هم لب های مان بهم نخورد!

یادم رفت، او هر بار که به حمام میرود تا یک ربع تنها جای بدن اش دیوار و دوش و کاشی را میشوید!

بارها با تاسف گفته: "چرا خانه ی مان دوتا حمام ندارد!"

یکی برای من و دیگری برای او...

ما دو روح ایم در دو بدن!

نیمه ی گمشده ی یک دِگر هم نیستیم...

از آخرین باری که ما را با هم دیده اند سال هاست که میگذرد

از آخرین باری که ما را دست در دست، قرن ها شاید...

و آنقدر دوتایی هایِ مان را ندیده اند و از یاد برده اند که میدانم اگر روزی آشنایی، او را در خانه ی مان ببیند، خیال برش میدارد که فاحشه آورده ام!

درست است، ما دو روح ایم در دو بدن اما...

اما هر دو میدانیم...

که آدم ها برای ما حرف در می آورند!

اگر که ببینند!!

آدمها، به مردی که شب ها پیشِ یک دست پیراهنِ قدیمیِ مندرس که یادگاریست از یک دوست، بخوابد!

آن را ببوید!

ببوسد!

دست در دست اش به سفر برود و در یک ظرف کنارش غذا بخورد، میگویند دیوانه!!

ما دو روح ایم در دو بدن امّا ......



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت