حضور ...

مادربزرگ که فوت کرد همه جمع شدیم خونه ی سیاه پوشِ بی مامان منیر شده ...
خونه ی بی مامان منیر شده!
هنوزم بعد از گذشتِ دو دهه اینجور صداش میکنم ...
مثلِ هر رفتنی-آغازِ هر رفتنی- گریه بود و شیون و ضجّه
امّا کم کم همه رو هولِ مراسمِ آبرومند! برداشت ...
حرف از خرما و گردو و مسجدِ جعفرِ صادق
رسید به جایی که اگر شنونده ای بی خبر حرف ها رو میشنید
تشخیص مراسمِ عزا از جشنِ عروسی براش سخت میشد!
_ نه! اونجا کوچیکه ما مهمون زیاد داریم
_ همه رو میدیم از بیرون بیارن
_ فقط یه شبه! بزار آبرومند باشه ستاره
_ بگو هزارتا چاپ کنه، باید همه جا پخش کنیم ...
هرکس چیزی میگفت جز داییِ دوّم ام
-دایی مهدی-
هرکس سلیقه و اشرافی گری رو با غمی متجلّی شده در تاجِ گلی مشکی رنگ
پیوند میزد به سوگواره ی عزیزِ از دست رفته جز داییِ دوّم ام
-دایی مهدی-
مثلِ همیشه سکوت کرده بود و تنها گوش میداد
به حرف ها
به جمله ها
به کلمه ها!
دایی مهدی دبیرِ ادبیاتِ دبیرستانِ مطهری بود
فرق میکرد با باقیِ خواهر برادرا
دنیایِ غریب و کشف نشدنیِ خودش رو داشت
ساده تر و صادق تر انگار ...
اون شب خونه ی بی مامان منیر شده نموند
نگاهی به اعلامیه ی چاپیِ پر سوز و گداز انداخت و رفت
رفت خونه ی خودش و تنها، دست نوشته ای رو با خطّ ِ خودش
روی تابلویِ اعلانات ساختمونشون چسبوند
"سلام، من مهدی کرمی هستم. دبیرِ ادبیاتِ دبیرستان.
امروز صبح خانه ی مادرم مامان منیر داشت، و حالا دیگر ندارد.
حظورِ شما
بر مزارِ مرحوم، مرهمی بر زخمِ ماست"
...
بگذریم ...
خاطره ی بی مفهوم و بی فلسفه ای بود که ناخودآگاه یادم افتاد
و حس کردم باید برایِ کسی تعریفش کنم ...
گاهی وقتا اینجور میشم
بازتابِ یآس از عدمِ توانایی در نوشتنِ یه متنِ باشکوه
حرفای بی مفهوم
خاطره هایِ بی فلسفه
گفتن از حال و هوایی که هیچ حسّ ِ درک شدنی ای پشتش نیست
و کلمه ها!!
کلمه ها رژه میرن تویِ ذهنم
فریاد میکشن و میگن مارو بردار و بذار کنارِ هم لعنتی ...
امّا نمیشه، نمیتونم
دست رو هر کدوم که میذارم پیشِ روم یه کتاب هزارصفحه ای باز میشه
ده ها معنیِ نزدیک و صدها معنیِ دور
انگار که از تاریخ گذشتن و رسیدن به من
میشه دوباره همونجور اداشون کرد
همونجور صداشون زد
میشه تاریخ رو بدونِ تغییر دوباره تکرار کرد
دوباره صدا کرد
امّا تا کِی باید سرِ قبرِ تاریخِ بی تاریخ ساز گریه کنیم؟!
باید به تاریخ با شک نگاه کرد
به کلمه ها با شک نگاه کرد
مرگ ...
تولّد ...
حضور ...
پیری ...
شما به پیدا شدن تدریجیِ مویِ سپید لابلایِ موهاتون چی میگید؟
پیری؟
امروز چندتایی باز اضافه شد
من براش اسمِ پیچیده تری گذاشتم
"حضورِ التیام بخشِ قدم هایِ غریبه ای بر مزارِ ذهنِ
مدفون شده ی من در منِ بی من شده"
این بازیِ همیشگیِ روزهایِ چون امروزمه ...
جنگ با کلمه ها
جنگِ با تاریخ
غرق میشم توشون،
شیره شونو میکشم،
روشون اسمایِ پیچیده میذارم
جورِ دیگه ای نگاهشون کنم
و تا مرواریدِ دورنشونو پیدا نکنم برنمیگردم به سطح برایِ تازه کردنِ نفس
منو ببخشید ...
اگر که وقت گذاشتید و این هجم از کلماتِ ناموزون رو به خوردِ ذهنتون دادید ...
هنوز هم گم ام تویِ خاطره ی درگذشتِ مادربزرگ
فقط پنج سالم بود
به هرکس گفتم باور نکرد
گذاشت به پایِ بچگی و این حالِ جنون واری که از همون سال ها با منه
امّا من دیدم ...
و هنوز هم یادم هست
اون صبحِ عجیب و غریب
و شاید شگفت انگیز رو
جمعیتِ زیادِ سیاه پوش و چندتایی خانواده با لباس هایی معمولی
سپید پوش!!
-همسایه هایِ دایی مهدی-
تنشون لباسِ مشکیِ رسمی
و تویِ چشماشون اشک نبود
امّا
من دیدم
اون حسّ ِ قشنگ رو
تویِ چشماشون
چیزی شبیهِ التیام
شبیهِ یه مرهم 
نمیدونم چقدر حواستون به تکرارِ تکراریِ تکراری هایِ تکراریِ زندگیتون هست ...
چقدر تلاش میکنید از ظاهرِ پوسیده ی کلمات رد بشید و 
سرکی به اون سمتشون بکشید ...
و چقدر حواستون به نشونه ها هست ...
نمیدونم حواستون بود یا نه ...
دیدید یا نه ...
دیدید و اهمیت ندادید یا بی اهمیت رد شدید و ندیدید!
نمیدونم اصلن فهمیدید که داییِ دوّم ام
-دایی مهدی-
حضور رو با "ظ" نوشت یا نه!
دبیرِ ادبیاتِ دبیرستان ...

/ 0 نظر / 4 بازدید